“فکر به تو، دیدن تو”

آرش جودکی ___ در چاپ نخستِ از سکوی سرخ (انتشارات مروارید، ١٣٥٧) چند سطری هست که کمتر کسی به آنها توجه کرده، چون در پایان آخرین صفحه کتاب(ص٣٨٢) آمده است. انگار گردآورنده کتاب، حبیب‌اله رویایی، جای دیگری ـ درست پس از فهرست موضوعی و نمایه ـ و فرصت دیگری ـ درست پیش از پایان‌بندی نهایی…

تعریفِ رفت و رفتار

… دو سه روزی است که دوباره به وزارت دارائی برگشتم. از لولیدن‌های میان یک سری آدم‌های حقیر خسته و بیزار شده بودم، و ناگهان گفتم خدا حافظ. … با درآمد کمتری زندگی ِ تنهاتر و آزادتری خواهم داشت که بتوانم روی شعر بیفتم. … اگر می‌بینی که نامه‌ام را با این حرف‌های روزمره‌ای که…

این یک اتفاق است

… پس منتظر اتفاقی منهای دست‌های خودت نباش در اینجا. در اینجا از معمولی پیشانی‌ام عرق می‌کند، زن‌ها نیازند، دوست‌ها پوست پیازند، عاشق‌ها قاشق‌اند، کتاب‌ها متاب‌اند که هی تجدید می‌شوند، و فکرها موزهای پوست کنده‌ای که هی تمدید می‌شوند. بنان ؟ و شَمِ آرتیستی همان پیازداغِ مارکسیستی‌ست، از طبخ حکیم آقای “فردوسی” در بار “مرمر”.…

افسانهٔ مجوّز

واژۀ “جمهوری” معنای کثیفی درایران پیدا کرده است. رئیسش کابینه‌ای دارد از وزیرانی که کابین ندارند، ولی ترسی دارند واهی، از مقامی واهی. کتاب‌های من هم در این میان دوسال است که طعمه‌ی همین ترس واهی شده‌اند، ترسِ وزیری که در “کابینه” خدمت می‌کند ولی دستور از “بیت” می‌گیرد ! کتاب های یدالّه رویائی و شاعران جوان ما …

روشنفکران وطنی

بازتاب از فیسبوک مهناز طالبی تار‌ی که حرف دیروز را حرف روز دیده است. “پسرم میگه سطل زغاله رو ببر پائین منظورش سطل زباله است ولی هیچی سخت تر از تلفظ من نیست وقتی بی سطل زباله از پله‌ها می‌رم پائین” علی قنبری ___ آرش عزیز روشنفکر اگر روشنفکر باشد نمی‌تواند دینی هم باشد. یا…

وَ ترس، زخمِ مشترکِ ما شد

این موج‌های محدود که آب را بر چشم‌های دیوانه بسته‌اند ترسیمِ ترس می‌کنند تصویر ترس را تا                         بالا رفتم                                     دیدم دو تکه آسمان بر صورتِ تو  مرز نمی‌خواهند وقتی که مرزِ صورتِ تو موج‌هاش را در تکه‌های آسمان زیبا می‌کرد از پلکانم ــ ترسِ…

اعلمِ عُلمای مَحَل

  ناگهان رئیس اداره‌ی اوقاف دامغان شده بودم، به حکم دکتر حسابی وزیر فرهنگِ مُصدق، بیست و یک سالم بود، و هنوز هیچ مفهومی از “موقوفه” نمی‌دانستم. روز‌ها وقفنامه می‌خواندم، شب‌ها مارکس. نوروز سال ۱۳۳۲، صندوق ادارۀ اوقاف دامغان از درآمدِ موقوفاتِ “حاج فتحعلی بیگ” پر شده بود نمی‌دانستم با آنهمه پول چکار کنم. همه…

جای پای تو رسمِ فرار

جاده‌ای که از کنار تو رد می‌شد ردّ پای تو می‌شد و دستِ ردّ تو بر جاده‌ای که از کنار تو رد می‌شد روی راه رفته چشم خونریزی ریگ بودُ               زانو در قلوه سنگ خون تو سرخ بود و ترس تو سبز ِ روی جاده جای پای تو                     رسمِ فرار جای پای تو…

نویسش : کورمالی در تاریکی

در متنِ چیزی از تنِ هست. تمتعِ ازآن تمتع از این است، کشفِ آن ضلع پنهان که لذتِ ما را تا اوجِ صفر می‌بَرد، صفرِ نویسش : اوجِ سقوط و همهمه‌ی راه‌های گمشده‌ی پِی.     آنجا، در تمتعِ من ازمتن، تن نیز به تمتعی ازخود می‌رسد. این دو فرق چندانی ندارند. لاقل در من.…