و شک دریچه بود

آرش عزیز،   آن وقت‌ها از لیقه، از دوات، شب یلدایی بیرون می‌‌زد، و نویسش را با خود می‌‌بُرد. روی کاغذ، متن همیشه تاریک می‌‌ماند : یک شبِ اعلا. در مرکب، ترکیبی‌ از سیاهی و از شک بود. دکارت نخوانده بودم، هیچوقت نخواندم ؛ شکِ او ولی‌ در من ماند. شکی‌ که از دواتِ من…

زبان یأجوج و مأجوج وَ اندر غاز بودنِ مرغ همسایه

  (از میان یادداشت‌ها) در سوره‌ی معروف به”عَمِّ جُز”، همان وقتی که، در چهارپنج سالگی‌ها، در دامغان، به “مُلا خانه”، می‌رفتم، از ریتم‌ها و قافیه‌های سوره‌ی “عَمّ یَتَسائلون” سخت خوشم می‌آمد : “همه می‌پرسیدند، از آن خبر بزرگ، و هر کس چیزی می‌گفت، … ”(1) بعدها در دبیرستان و همین طور که بزرگ تر شدم،…

آینده ای بعید

آرش عزیز، اگر مثل “ماضی”، در “آینده” هم، بعیدش را داشتیم چقدراز فعل‌های من در آیندهٔ بعید صرف می‌‌شد ! چطور صرف می‌‌شد ؟ باید بسازم، اختراع کنم، فعل زیستن را در گذشتهٔ نزدیک و فعل مردن را در آیندهٔ بعید صرف کنم. تو پیشنهادی داری ؟ تا وقت دیگر قربانت

ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را

آنوقت‌ها، شاعران مشهد دوره‌ای داشتند، و جلساتی، متشکل از مهدی اخوان ثالث، محمد قهرمان، احتمالا اسماعیل خوئی، و چند شاعر با اهمیت و بی اهمیت دیگر، که سیدعلی هم  درهمین گروه  راهی به این جلسات پیدا کرده بود . برای سید‌علی که دیگر دردانۀ خمینی  و “ولیعهد” او شده بود آن دوره هم از دور…

مقصود منم، اویِ در آئینه بهانه

                                                                                                                                 کی چهره می‌کنم، ای چاه ! دائم، کی می‌شوم ؟ مثل این میل که اصل باشد یا وصف در تهِ تاریکِ تو سقوطِ مسافت…

بیانیه‌ی ”نفرت از نفرت“

آنها از ما نفرت می‌کنند، ما از نفرت آنها نفرت می‌کنیم . (کمدی الهی) نگاه می‌کنم وُ از سنت، از محافظه، از آئین    نفرت می‌کنم از فاضل، از میانه رو، ازمرده شور وَ ازعتیقه، از کفن، از کافور    نفرت می‌کنم    از نبش قبر و از قالب، از قاری وز شکل‌های تکراری از…

“فکر به تو، دیدن تو”

آرش جودکی ___ در چاپ نخستِ از سکوی سرخ (انتشارات مروارید، ١٣٥٧) چند سطری هست که کمتر کسی به آنها توجه کرده، چون در پایان آخرین صفحه کتاب(ص٣٨٢) آمده است. انگار گردآورنده کتاب، حبیب‌اله رویایی، جای دیگری ـ درست پس از فهرست موضوعی و نمایه ـ و فرصت دیگری ـ درست پیش از پایان‌بندی نهایی…

تعریفِ رفت و رفتار

… دو سه روزی است که دوباره به وزارت دارائی برگشتم. از لولیدن‌های میان یک سری آدم‌های حقیر خسته و بیزار شده بودم، و ناگهان گفتم خدا حافظ. … با درآمد کمتری زندگی ِ تنهاتر و آزادتری خواهم داشت که بتوانم روی شعر بیفتم. … اگر می‌بینی که نامه‌ام را با این حرف‌های روزمره‌ای که…

این یک اتفاق است

… پس منتظر اتفاقی منهای دست‌های خودت نباش در اینجا. در اینجا از معمولی پیشانی‌ام عرق می‌کند، زن‌ها نیازند، دوست‌ها پوست پیازند، عاشق‌ها قاشق‌اند، کتاب‌ها متاب‌اند که هی تجدید می‌شوند، و فکرها موزهای پوست کنده‌ای که هی تمدید می‌شوند. بنان ؟ و شَمِ آرتیستی همان پیازداغِ مارکسیستی‌ست، از طبخ حکیم آقای “فردوسی” در بار “مرمر”.…