رویا

اعلمِ عُلمای مَحَل

 

ناگهان رئیس اداره‌ی اوقاف دامغان شده بودم، به حکم دکتر حسابی وزیر فرهنگِ مُصدق، بیست و یک سالم بود، و هنوز هیچ مفهومی از “موقوفه” نمی‌دانستم. روز‌ها وقفنامه می‌خواندم، شب‌ها مارکس.

نوروز سال ۱۳۳۲، صندوق ادارۀ اوقاف دامغان از درآمدِ موقوفاتِ “حاج فتحعلی بیگ” پر شده بود نمی‌دانستم با آنهمه پول چکار کنم. همه را در کیسه کردم و به مدرسه‌ی طُلاب علوم دینی بردم. باید به “اعلمِ علمای محل” می‌دادم. در وقفنامه نیّتِ واقف این بود، من هم به نیّتِ واقف عمل کردم : معذورِ مارکس، و “تریاک توده‌ها”ش !

آیت‌الله ترابی، به سجده، برای خدایش اشک می‌ریخت. منتظر ماندم.

      _ برای کی اینهمه گریه می‌کردید آقا ؟
      _ در ستایشِ خدا، پسرم.
      _ کی‌ست این خدائی که می‌پرستید ؟
      _ نمی‌دانم.
      _ چطور چیزی را که نمی‌دانید اینهمه می‌پرستید ؟
      _ همیشه، پسرم، آنکه نمی‌داند می‌پرستد.
      _ برای من تعجب آور است که کسی اینهمه ستایشِ آنچه را که نمی‌داند می‌کند.
      _  ولی برای من تعجب آور تر این است که کسی ستایشِ آنچه را که خیال می‌کند می‌داند، بکند.
      _ چرا، چه اشکالی دارد ؟
      _ برای اینکه آنچه را که فکر می‌کند که می‌داند خیلی کمتر است از آنچه می‌داند که نمی‌داند.
      _ لطفا توضیح بیشتری بدهید.
      _ آنکه فکر می‌کند که چیزی می‌داند، وقتی که هیچ چیزی دانسته نمی‌شود، به نظرم کسی‌ست که چیزی در سر ندارد، و سر ندارد.
      _ یک آدم بی سر ؟
      _ یک سرِ آدم میان چند سرِ دیگر.
      _ همه بی سر، با هم !
 چیزی نگفت. چیزی نگفتم.

سرش را آهسته بلند کرد و، در همان لحنِ‌دعا که بود ادامه داد :

      _ در هیچ سنه‌ای از سنوات، از رَقَباتِ “حاج فتحعلی بیگ” اینهمه محصول به مدرسه‌ی ما نمی‌رسید ؟

و با لبخندی رو به من، به طعنه گفت :
      _ طبیعتِ خدا عوض شده است یا رئیس اوقاف ؟ یا هر دو ؟
گفتم :
      _ هر سه، آقا.

نگاهم کرد، نگاه عجیبی !

 او از مدرسه‌ی نجف آمده بود، و من تازه از دانشسرای تهران. دوستم داشت. دوستش داشتم، شریف بود وُ رَها بود، و هیچ وقت ندانستم چرا آنهمه معقول و منقول را از نجف به دامغان آورده بود، و آنجا گوشه گرفته بود .

امروز فکر می‌کنم، که او، اعلم علمای محل، برای من آنروز، “اعلم علمای جهان” بود. چرا که نمی‌دانست برای که می‌گریست.

 
 


 

10 Comments

  1. اين جمله”هميشه آنكه نمي داند مي پرستد”را خودتان نگذاشتيد توي دهن اين اعلم علما؟خيلي شبيه زبان هفتاد سنگ قبر است.
    و ديگر اينكه اين دانسته هاي ما نيست كه جهان را تغيير مي دهد.اين ندانسته هاي ما است كه جهان را تغيير مي دهد .دانسته هاي ما بايد بتوانند زندگيمان را تغيير دهند.آخر شبها ماركس مي خوانديد.

  2. آفرين! چه حکايت شگفتی! برای اولين بار پس از سالها در برابر نوشته ای از شما سرشار تحسين شدم. بی اغراق. از جهات مختلف اين نوشته سخت ارجمند می نشيند به چشم من. سادگی و صميمت و بی ريايی رويايی در مقام رئيس اوقافی که گرچه مارکس می خواند اما لامذهبی اش را از لاقيدی جدا می کند و به وقف چنان که در رسم است شايسته حرمت می نهد. پيمان پيمان است. به هيچ بهانه آن را نمی توان شکستن. نه مذهب نه لامذهبی. و آن اعتنای شما به مردی که اعلم علمای جهان بود و تصرف در مال مومنان می توانست و سينه دردآلود و سخن رازآلود داشت. شما هم بی گمان به او حرمت داشته ايد. هنوز پيداست از پس سالهای سال. دو مرد از دو جهان که می توانند با همه تفاوتها در انسانيت بر اساس مرام خود مشترک باشند. من برای چنين مردانی کلاه از سر بر می گيرم. وقتم را خوش کرديد.

  3. گريه هايم را روي سرش خلاص .. لاس ميزدم با تو .. تو بارت را زمين .. لطفا صبر كنيد .. اينجا مسجد است و من .. نم نم براي شما .. ما … ما .. ما ميكِشم …

  4. i am reading your weblog,and one of my friend says,what are you doing?
    i’m reading the weblog of my favorite poet.
    what’s his name?Royaee.roya means dream and royaee means(i hasitate) dreamy
    مي آيم ديكشنر را نگاه ميكنم.نوشته dreamy يعني غير واقعي!
    اغلب يادم ميرود هفتاد و چند ساله ايد.انگار هميشه در سي و چند مانده ايد. همان دهه چهل معروف و دوست داشتني.آخر هفتاد و چند خيلي سن است.وقتي به مثل افلاتوني انسان هفتاد و چند ساله فكر ميكنم و به شما فكر مي كنم دچار تناقض ميشوم.فقط تقصير اين عكس آن بالا با موهاي مشكي نيست.

  5. …چه قديم است اين نوشته .. و چقدر اما حالا…دنبال شعرهايي مي گردم كه با فروغ با هم گفته بوديد…چرا اينهمه دوريد…چرا !!…اگر مي شد عصر چند شعرتان را برام مي خوانديد!!!
    پاییز
    پاییز هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد
    با این همه
    از منبر بلند باد
    بالا که می‌رود
    درخت‌ها چه زود به گریه می‌افتند!!
    (حافظ موسوی)
    سطرهای پنهانی، نشر سالی، بهار1378

  6. سلام استاد!/ جسارتا در سياها- وب لاگ ام- دست به تجربه در ادبيات اروتيك زده ام با شعرگونه اي به نام برهنه گي!/ خوش حال خواهم شد بخوانيد و مرا راه نمايي كنيد!/ اين مي تواند سرآغاز دل رابطه مان باشد!/ تا بعد…!/ منتظرتان هستم!

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.