رویا

بی‌تاب

از ترس بودم

از شرم بودم

از سایه‌ی کنارِ تو بودم

. 

دستِ من از سکوتِ پهلوهایت بود

و آن مایعِ طپنده‌ی محبوس

از پله‌های مردانه بالا می‌رفت

وقتی که درفضای عظیمِ ترس

در لثه‌ی کبود تو دندان‌های دیوانه‌ام را

                                     کشف کردم

چون برج کاه سوختم

و لثه‌ی تو احتضاری حیوانی داشت

. 

ماهِ برهنه‌ حاشیه‌ی شن گریست

و مایعِ حیات مرا برد

از ترس بودم

از شرم بودم

از فرصتِ تمام شدن

از حیف، از نفس بودم

 .

وقتی که پَر

در نافِ نور گذر می‌کرد

گفتی تمام منظره‌‌هایت را

                      پرت کن !

اما من،

باغی در آستان زمستان بودم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.