رویا

پایان

 

شاید این لحظه، لحظه‌ی آخر
شاید این پله، آخرین پله‌ست
شاید این تن، که با من است کنون
سایه‌ای باشد از تنی دیگر،
میوه‌ای ز آفریدنی دیگر،
میوه‌ای تلخ، شاخه‌ای بی بَر ؟
.
خواستم پر دهم رکاب ِ گریز
پشت کردم به پله‌ی پایان
تن من لیک، باز با من بود
لحظه‌ی آخرم گرفت عنان
که : کجا ؟ بسته است راه سفر !
.
حیرتم پر گشود و نقش هراس
بر لب آشفت طرح یک لبخند
کرکسان گرسنه ـ چشمانم ـ
طعمه از نام رفته‌ام جستند.
.
نام من سایه‌ی درختی شد
در کویر گذشته‌های سراب
چهره‌ام ـ با اشاره‌ی شبگیج ـ
روی لب بست خنده‌های خراب
.
ایستادم، تنم که با من بود
زیر پرهای واژه رؤیا شد
در رگم آشیانه زد تردید
پرسشی زآن میانه نجوا شد :
شاید این لحظه، لحظه‌ی آخر ؟…

.
یدالّه رویائی
از کتاب “بر جادهای تهی” ـ زمستان ۱۳۳۹

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.