رویا

گذر از یک «لبریخته»ی «رویا» وَ مصائبِ دیگرِ این سفرِ کوتاه

     http://www.yadollahroyai.com/    

باز تاب از فصلنامۀ “نوشتا” شماره 28،  تابستان 59

سهراب مازند رانی

و گشتی -در گذر-  دوُرِ یک «لبریخته»ی «رویا» وَ مصائبِ دیگرِ این سفرِ کوتاه وُ مرگها

     1 – در «سو»ی «رویا»

[…]
می‌نالد خاک
وقتی که دهانِ بازِ او
می‌مانَد باز.
یداله رویائی، مجموعه‌ی لبریخته‌ها1

دلخوشی به حکایت، به دلخوش کُنکِ حکایت و قصه و روایات، به ماده ی مختصرِ تعبیر وُ – مثلا – بسط
وُ باز کردنِ غده ی سوال، گاه چنان مرا با اینهمه ، با آن خودِ خسته ام، خودی می کرد که [بیگانه از شعر] از«ترس شفافِ»شعر، از آن تجرید[معنایی]وُ جذبه ی ترسهاش -بجای جذب شدن- ترس وُ فرار می کردم.
نگران نیستم که گاه به چند جمله ی تازه-که نه حتما زندگیِ تازه ترِ کلمات که بیشتر، تجدیدِ حیاتِ رابطه ای ازیادرفته اما قطعا گفته ی آنها بودند- دل خوش کرده بوده ام. اینهم استراحتی ست میانِ راه، تنوعی ست، حسِ لمسِ نشستن است در سایه ی صحرا؛ که چه بسا سخت نیازمندیم-گاه.
با اینحال آن عصبِ متورم- ماده ی انفجارِ زیرِ پیشانی، و تپیدنهای شقیقه- آرامش را آتش می زد… پس کجا بود آرامش، آن «آرامش»؟ آرامشِ کشف، کشفِ سوال؟! آن «دورهای رام»2  و آرمیدنشان؟ این جمله ها که فقط صورتِ مدرن ترِ همان عباراتِ شیرین اما مکرر بودند که تنها چون تو نگفته ای زیبا بودند اما از آنها نبوده اند که تو نمی توانستی بگویی : «بنی آدم اعضای یکدیگرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند».     البته که شیرین است، اما در کجای آن، آن آرامش -اما دورنشسته- هست که باید چنگ بزنی در این همه هوای بزرگ، و بگذری از اینهمه فاصله ی تازه و تر، تا سایه ای از آن بر سرِ سیرهای داغِ پیشانی ت بگذاری؟
«آن دورهای رام»2 اما نه همینجا، که «همینجا»دیگر دور نیست وُ دلیلِ طولِ عصب نیست، دلیلِ وسعتِ پیشانی، سفرِ دست، بیرون تر از خود تپیدنِ «گیج»گاه، بیرون از خود روئیدنِ گیاه؛ و، آمدم، باز، در شعاعِ تجرید، کلمه ای گذاشتم که از نیروی هوس، ماده ی فجر را به مرزهای خودش می کشید یا مرزهایش را به جوارِ معدنِ انفجار می بُرد.
من ساقه را، روئیدنِ به درون، سر بر شانه ی خود گذاشتنِ نور، در سینه ی خود جمع آمدن وُ به خود تکیه دادنِ آب فهمیدم؛ و باز در سوی دیگرِ این بی نهایتِ بی آغاز(درست عین آب که از میانه ی قطره می روید، عینِ قطره که در بی جای آب)، پهلوی دیگرِ نور را هم دیدم.
«ساقه»، دامنه ی «جست و خیز» بود، و شاخ و برگ و بر، خودِ «جست و خیز»، با شهوتِ غریبشان به پوستِ هوا و کشیدنشان به بالا، و اینها، این درخت، درختِ بزرگِ آب بود که یکه و تنها، برای خود، از آنِ خود، «طولِ زیبایش»3 را «طی می کرد» وُ به ما «نمی داد» تا کاشفِ مدامِ «تشنگی» باشیم. این درختی که مرزهایش را می خورَد، این دریا، رود – شاخه ی بریده ی اقیانوس-اینجاست، دور وُ در اینجا، در دستِ من شاید که «خیزِ میوه همین دستِ[من] است»4 ؛ و این تن، این ساقه، تکیه گاهِ اوج، پشتِ قرصِ «جست و خیز منم»… «چه شاخه ی عریانی» دارم، ای «دست5!
من درختم؛ درخت در مشتِ من است، نزدیک است این دور اما که مرزهایش را هی می بلعد این ماده ی حرص.
ای فرارِ امنیت، امنیتِ فرار! دیگر، که سر برمی گردانم از کتفِ بلندِ طویل، اینهمه ساعاتِ فشرده در این ثانیه ی پریدن از پا، کندنِ خود به دندان از خود… باز به تو میآیم؛ جمع می کنم آنچه از دهانِ تو-بیراهه ی سر- سر رفته است! نفس هات را درو می کنم؛ چه موجی دارد این دشت، چه کم می روید این کمیاب وُ با اینهمه این دشت چه سنگین است.
و تا به عبارتی شیرین وُ شکیل، آرام بگیرم از تو «رام» اما دور از «کمند» :
«ای دیریافته!
بازت نمی نهم **

___
*همه ی متن های توی گیومه ها، بجز حکمت مشهوری از سعدی، و اشاره به «تشنگیِ» مولای روم(آب کم جو تشنگی آوربه دست) وآنچه  در ذیل معرفی می شود، از رویایی در مجموعه ی «لبریخته ها»ی اوست
** از شاملو

حاشیه از ادمین :

1- درگذر از لبریختۀ ۱۰۷

تا خاک دهان می‌شود
او می‌نالد
و ناله‌ی او
در فاصله‌ی بازِ دهان ِ خاک.
انگار که دعوتی پنهان
او را می‌خواند
یا اوست که می‌خواند انگار
دعوت ِپنهان را

می‌نالد خاک
وقتی که دهان باز ِ او
می‌مانَد باز

2- ”دورهای رام“، در لبریختۀ ۱۵۲

3-  ”طول زیبایش“، در لبریختۀ ۱۵۱

4- ”تن شاخۀ عریانی دارد“، در لبریختۀ ۸۱

5- ”وخیزِمیوه همان دست توست“، در لبریختۀ ۱۲۹

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.