رویا

آخرین نیما

 

آرش عزیز،


نیما همیشه از یوش حرف می‌زد. در تجریش‌ هم که بودیم از یوش می‌گفت، در یوش‌ هم که بودیم از یوش می‌گفت. از کوهستان‌هاش، از شکارهاش، از دهاتی‌ها و زمین‌ها و حیوان‌هاشان حرف‌هائی به میان می‌آورد ؛ بیشتر برای اینکه حرفی از شعر چندان به میان نیاید بویژه اگر "غریبه" ای درمیان باشد.

تابستان ۱۳۳۸ تمام می‌شد ؛ از یوش که برمی‌گشتم، قرار بود با من بیاید. نیامد. تنها تا خروجیِ ده بدرقه‌ام کرد. مهترش اسب را آورده بود. وقتِ عزیمت بود. سوارشدم و خدا‌حافظی کردیم. رکاب که زدم، به نیما گفتم : دهاتی‌ها هیچوقت نمی‌خواهند زمین‌ها و حیوان‌هاشان را ترک کنند و راه افتادم.
صدا زد : به استثنای وقتی که می‌کنند.

دیگر دور بودم، فقط خندیدم. اول به نرمی، و بعد به شدت، توی راه، چند بار. یک بار هم خیال کردم اسب من است که می‌خندد ؛ به من یا به او، نمی‌دانستم. نیما شوخی‌هایش را با من تازه آغاز کرده بود، همان سال، و هنوز نمی‌دانستم که آن استثنای بزرگ، مرگ!، هم همان سال سر‌می‌رسد، در زمستان، باور نمی‌کردم، باور نمی‌کرد.

سال‌های آخرعمرش بود که مرا شناخته بود و می‌دانست که من او را شناخته‌ام، حرف‌هایش را به من می‌زد، پرهیزی نداشت. ولی از وقتی که فهمید‌ من او را خیلی‌ خوب شناخته‌ام‌ دیگر همۀ حرف‌هایش را به من نمی‌زد ؛ و گاهی که می‌گفتم نیمای آخرِ من شما‌ئید، چیزی نمی‌گفت، لبخند می‌زد.

در اولین سالگردِ مرگ او، وقتی در سالن "کتاب هفته"، دربارۀ مقاله‌ام، زبان نیما، با احمد گفتگو داشتیم ؛ از دهانم در آمد که : نیما، آخرین نیما !
– چرا میگی آخرین ؟
– منظورم نه آن نیمائی است که تو و اسماعیل شاهرودی و یکی دودیگر از نسل شما، شناختید. بلکه منظورم آن نیمای آخری ایست که مرا شناخته بود. زیاد تحویل نگرفت.

تا وقت دیگر قربانت



 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.