رویا

و این ریشوها

آرش عزیز،

به عکس تو نگاه که کردم، گفتم تاریخ چه چانه های زیبایی را قربانیِ ریش کرده است. یعنی در حقیقت قربانیِ فرزانگی. چون همه فرزانه ها و متفکرها، به جای اینکه زیبایی چانه هاشان را به نمایش بگذارند، نَمایی از ریش بر چانه‌هاشان گذاشته اند : ریشوی شاعری مثل هوگو، ریشوی نقاش ونگوک، یک ریشوی روانی مثل فروید، ریشوی درام نویس مثل شکسپیر، ریشوی ماتریالیستی مثل مارکس و… و دیکسیونر را که ورق بزنی همۀ عقلا و خدمت گزاران بشریت ریش داشته اند بر عکسِ دیکتاتورهای سبیلو مثل استالین، و هیتلر، و فرانکو، و مائو…

زنم گفت : پس این ریشوهایی که در سوریه سر می بُرند چی؟
گفتم : این دوست من از اوناش نیست.
گفت : پس این ریشوهایی که در ایران به زنای مُحصنه سنگ می زنند چی؟
 گفتم : این دوست من از اونایی ست که سنگ شعر را به سینه می زند.
گفت : حالا همه آنهایی هم که پیش از او ریش داشته اند، از آخوند و روحانی تا زندانبان و زندانی، دارند سنگ شعر را به سینه می‌زنند، و یا به سینه سنگِ شعر می‌زنند، وقاطی همه آنهایی شده اند که در کوچه و بازار اخیراً به ریش بشریت می‌خندند. از روشنفکرو هنرمند و شاعر تا کارمند و کاسب و تاجر.
گفتم : مردمِ ما خودشان ریشوهای خوب را از ریشوهای بد تشخیص می‌دهند.
 گفت : ! cause toujours  (دارَمِت !)

 تا وقت دیگر قربانت

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.