رویا

بربریتِ زبان، بربریتِ کشتار

 

 


آرش عزیز،

 

بربریت بربریتِ زبان است، هرچه بیشتر همدیگر را می‌فهمیم همدگر را بیشتر می‌کُشیم : لغتِ قاتل، لغتِ جانی.

وقتی تفکر قرن، قرن را در ادارۀ لغت برده است ؛ زبان، زبانِ اداره است. اداره، اداره‌ی بربریت کشتار است ؛ حرفِ اداره، اداره‌ی حرف.

گفت : رویا، برخی از لبریخته‌ها را واقعا نمی‌فهمم. از "واقعا"‌ش، گرچه کمی عصبی، خوشم آمد. شاملو این را یکبار هم به مصاحبه کننده‌اش، منتها خیلی عصبی‌تر، گفته بود که : " لبریخته‌ها شعرهای "موجی" است،… و "غیرانسانی". *

برای او "واقعی" همیشه واقعی می ماند، و "محسوس" همیشه محسوس . اما برای من واقعی، همان چیزی‌ست که ما فراواقعی‌ اش می‌خوانیم. آنچه می‌بینم دیدنِ آنچه نمی‌دیدیم است. او و نسل او این زبان را، زبان حجمی را، جدی نمی‌گرفتند و درک نمی‌کردند. زبان‌هایی هم که صدام در عراق بریده بود، زبانی در داخل دهان بود و نه زبانی در داخل زبان. بیچاره "نیک بِرگ" ** زبانش را روی پشتش گذاشته بودند وقتی از دنیای ما می‌رفت. پشت را باید فهمید. پشت است که حرف می‌زند ؛ و پشت چهره ندارد.

 

تروریسم زبانِ‌قاتل است، زبان هم قاتل است. (قاتل، زبان است)، کسی که حرف می‌زند و چهره ندارد. که یعنی، حرف چهره ندارد. من امروز شرم دارم که چهل سال است از زبان حرف می‌زنم. تمام وحشت بشر امروز، وحشی‌گری‌های بشر امروز را دارد زبان اداره می‌کند. بربریت در جدال‌های قومی، ملی ومذهبی، هراس‌انگیزتر و نفرت‌انگیزتر از تمام جنگِ جهانی‌هایی‌ست که دیده‌ایم. برای آنکه در آن جنگ جهانی‌ها، دشمن‌ها زبان هم را نمی‌فهمیدند، و بهم نمی‌رسیدند ؛ جنگ را زبان اداره نمی‌کرد ؛ جنگ را بی‌زبانی اداره می‌کرد، بی‌ربطی، بی‌رابطه‌ای. جنگ‌های جهانی، جنگ رابطه‌ها نبود ؛ جنگ بی‌ربطی، جنگ نامربوطی بود. ولی آنچه امروز در عراق و سوریه می‌گذرد، جنگِ مربوطی است. این جنگ‌ها به تاریخ کاری ندارند، نه به تاریخ کار دارند و نه می‌خواهند تاریخی شوند. ایمان، ایمانِ جانی‌ست، که جای اندیشه را تنگ می‌کند، و برای او همین کافی‌ست. برای جانیانِ امروز، زبان نخِ هادی می‌مانَد.

            

                                                                                                                        تا وقت دیگر  قربانت   

* مصاحبه با ناصر حریری

** پسر آمریکائی که زبان‌بریده، بدست ابومعصب الزرقاوی سربریده شد (رک پست همین وبلاگ)

2 Comments

  1. هنر ضد جنگ
    …..
    انکه به مقابله با جنگ میرود با جنگ جنگ میکند . خود حامی جنگ است بی آنکه بداند . و انکه با جنگ صلح میکند دربرابر جنگ ، از برابر جنگ ، تسلیم میشود . من در برابر جنگ ، من از برابر جنگ ، سومی را میسازم که جنگ را از معنای جنگ تهی کند . اگر بتوانم میتوانم بی جنگ بر جنگ پیروز باشم . با این فهم پیروزی دیگر چیست؟ وقتی جنگی نباشد . وقتی دل به شکست, جنگ نداده باشی . وقتی نمیخواهی بی خانمانی ,هیچ احدی را ببینی حتی بیخانمانی,جنگ . پس پیروزی را از معنای پیروزی خالی میکنم . و از روی هر خالی بر خالی دیگر میپرم . تا زبان را از زبان تهی کنم . و زبان را از روی زبان شرمنده کنم . میتوانم؟

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.