رویا

درنگاهِ رضا دانشور

                       

                                                      برچیده هائی از یک مصاحبه *


رضا دانشور، ۱۳۹۴ ـ ۱۳۲۶


° شعرِ ما باید پاهایش را در اخلاق تازه‌ای محکم کند، منظور ؟

… این جمله ای از مانیفست دوم ما است، یعنی ما باید اِتیک را در مقابل استتیک فراموش نکنیم.

 

° شعر و آن سؤال اساسی : سؤالی از بلانشواست…، در کجای شعر یا نثر می آید ؟

… شیوه‌ی نثرِ من جزئی از محتوای نثرِ من است. یعنی من دو زبان دارم. یکی که با آن می‌نویسم، یکی هم آن زبانی است که نثر من ارائه می‌کند (زبانکاری یا لانگاژ)، و این دومی، که زبانی است در داخل زبان، حرف هائی می‌زند که گاه در اختیار من نیست. و سؤال اساسی راهم همان مطرح می‌کند.

 

° در جایی گفته‌اید که "چاره‌ای جز مدرن بودن نداریم". این حرف هنوز مدرن است ؟ آیا مدرن، هنوز مدرن است ؟

… حرفی‌ست که به نظرم از  آرتوررمبو به ما رسیده. حرفی که در توجیه پست مدرن می‌زنند، برای این که پست مدرن باشیم چاره‌ای جز مدرن بودن نداریم، پست مدرن یعنی مدرن بودن، چون آنکه می‌خواهد پست مدرن باشد یعنی می‌خواهد از مدرن ِ‌موجود مدرن تر باشد. پست مدرن چیزی جز مدرن بودن نیست. این، و آن "سؤال اساسی ِ"  بلانشو، هر دو در زندگی ِ زبان مسکن دارند.

 

° شعر موفق نمی‌شود تمام ِخودش را به زبان بدهد، و خودش را موضوع ِخودش بکند.

… بله، تمام مکتب‌ها‌ی ادبی و جنبش هائی هم که ما  در ادبیات و نویسش می شناسیم، از رئالیسم تا دادائیسم، و از سوررئالیسم تا اسپاسمانتالیسم، همه به همین طریق به وجود آمده‌اند : کسی که تمام شعرش، تمام متن‌اش چیزی جز روایت دنیای خارج نیست یک رئالیست است، و آنکه قلمروِ مسلط را در شعرش دل و درون و سانتیمان میسازد یک رمانتیک است. رمانتیسم وجود دارد، همیشه وجود دارد، رئالیسم هم. ما نمی‌توانیم وجود آنها را، و آنها را، نفی کنیم، و نمی‌کنیم، تا زبان را، و فقط زبان را، بکار گرفته باشیم. در شعرحجم البته زبان است که غالب است. زبان است که مشرف است. منتها همیشه یک ناخنکی از دنیای خارج، در قطعه دارد. به علت این که آن "واقعیتِ مادر" که گفتیم در شعرحجم حذف نمی‌شود. نمی شود !

 

° زبان بهرحال یک سویش تفکر است. می‌گویید : "تفکر دروازه‌ی جهنم است" منظور ؟

… محورِحاکمی تفکر من را اداره نمی‌کند، حرف عجیب و خلاف معمول هم در حرف‌های من زیاد است. این را هم بعنوان یک آفوریسم aphorism بگیرید. این که "تفکر دروازه‌ی جهنم است"، شاید یک اغراق باشد برای ما شاعرها که مشغله‌ی کلامی داریم، مشغله‌ی واژه‌ها را داریم. گواینکه برای خودِ متفکرها و فیلسوف‌ها هم تفکر دری به بهشت باز نمی‌کند.

 

° هرکسی می‌تواند اختیار نوشتن را به دستِ دست بدهد ؟

… اینکه گفته‌ام نویسش یعنی دست، و دست است که می‌نویسد؛ منظورم در این حرف خودکاریِ ِدست نیست. ما نمی‌توانیم رفتار دست را بدون کنترل عقل رها کنیم. کار دست درمتن ِکارهای دیگرِ بدن است که پیش می‌رود. شاعرنمی‌تواند خارج از تن خودش و خارج از منِ خودش، که انسانی است، بنویسد. کلمه از تن می‌آید، و تن مجموعه‌ای انسانی است، که از راه دست به صفحه می‌آید.

… ما باید در نویسش، و حتی در خوانش آن، عبور همزمان ِاز سه بعد را بیاموزیم. و آن را تبدیل به یک عادت کنیم. اصلاً خود شاعر یک گذرگاه سه بعدی است، که می‌اندیشد، که ما را می‌اندیشد.

 

° اداره صفحۀ سفید ؟ به هرحال ذهن است که صفحۀ سفید را اداره می‌کند. یا آن هماهنگی ِتن و دست ؟

… اینکه ما چطور به آنچه زیر دست ما هست فرم بدهیم و با متنِ روی صفحه چه رفتاری بکنیم. این حرفِ من، "اداره‌ی صفحه‌ی سفید"، را هم به عنوان یک مَجازِ مُرسَل (مِتونیمی)* بگیرید، مثل "نوشیدن جام" که منظورنوشیدن آب یا شرابِ محتوای جام است نه خود جام.

 

° این نوع نوشتن، یا نویسش، آیا این نویسش خوانش دیگری هم خواهد داشت ؟ 

… آن کس که می‌خواند، متن را همیشه و حتما آن طور که مؤلف نوشته است نمی‌خواند. یک خواننده حرفه‌ای برداشت خودش را از متن می‌کند، که لزوما  برداشت مولف نیست. این همان "خوانش دیگر" است که می‌گوئید، و ما از "خوانشی دیگر" است که به شعری دیگر می رسیم.

… به شعر نباید با نگاه تفاهم نگاه کرد. نامفهوم می‌ماند.

یک شعر(سروده) چیزی است و شعر چیزی دیگر.

… خوانش هم یک حرفه است و مثل هر حرفه‌ای فن دارد. یعنی باید خواندن را یاد گرفت. خواننده‌هایی هستند که خودشان خوانش خود را یاد می‌گیرند. این خواننده با این خوانشش همیشه در حاشیۀ متن، یک کارگاه دارد که کارگاهِ مؤلف نیست. او با ابزارش از متن چیز دیگری می‌سازد. در خوانش ِمتن همیشه یک نویسشِ‌پنهان مطرح است که کار خواننده است. ما در نویسش ِحجمی برای این کارگاه اهمیت زیادی قائل هستیم، که خود، یک نوع "خوانش ِحجمی" است.

… ما باید خواندن را یاد بدهیم، حرفی است که من از پل کلودل، نویسنده فرانسوی دارم. می‌گوید هدف ادبیات "خواندن یاد دادن" است. وقتی یک نویسنده معتبری می‌گوید غرض ادبیات این است که خوانش یاد بدهیم، این حرف حرفِ کمی نیست.

… آوانگارد‌های اصیل هیچوقت معاصر"عصر" خود نمی‌مانند چون می‌خواهند جلوتر از عصر خود بروند. پس "معاصر خود" می مانند. در نویسش حجمی این تقدیری‌ست که همیشه با ماست : معاصر خود بودن.

 

° بخشی از رمان نویس‌های دنیا معتقدند که وجه اشتراک رمان و شعر فقط استفاده از کلمه است. در بقیه موارد به هیچ وجه یکی نیستند و حتی بسیاری از رمان نویس‌ها وقتی که زبان رمان به شعر نزدیک می‌شود، آن را به عنوان یک عیب محسوب می‌کنند.

… من به رُمان‌هائی که ماجرائی را روایت می‌کنند و تا ته ادامه می‌گیرند بد گمان هستم. اینجور کتاب‌ها، مخصوصا رمان‌های پلیسی، خواننده را خِنگ می‌کند.

 

___

* از کتاب "عبارت از چیست"، چاپ دوم با افزوده‌ها و بازبینیها، انتشارات نگاه، ۱۳۹۴

* métonymie

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.