رویا

شعری از هانری میشو

   

 

Henri Michaux

از کتاب : ساحتِ درون –  " آنکه من بودم "
L’espace du dedans – Qui je suis, 1927

 

برکشیده از مجله " قلمک " شماره  ۴، سوئد – ۱۳۷۱

 

فریده دانشجوی ادبیات از سوربن (پاریس ِ8)، پارسال شعری از هانری میشو را، که استادش برای ترجمه و آنالیز به دانشجویان داده بود، پیش من آورد، و کمک خواست. شعر را به کارگاه "قلمک" بردیم، و ترجمه‌ی آن به صورتی درآمد که در زیر به فرانسه و فارسی می خوانید :

 

 

Le Grand Combat

 

A :  R. M. HERMANT

; Il l’emparouille et l’endosque contre terre

; Il le raque et le roupète jusqu’à son drâle

; Il le pratèle et le libucque et lui barufle les ouillais

; Il le tocarde et le marmine

.Le mange rape à ri et ripe à ra

.Enfin il l’écoecobalisse



.L’autre hésite, s’espdrine, se défaisse, se torse et se ruine

; C’en sera bientôt fini de lui



Il se reprise et s’emmargine … mais en vain

.Le cerceau tombe qui a tant roulé

! Abrah ! Abrah ! Abrah

! Le pied a failli

! Le bras a cassé

! Le sang a coulé

,Fouille, fouille, fouille

Dans la marmite de son ventre est un grand secret

Mégères alentour qui pleurez dans vos mouchoirs

On s’étonne, on s’étonne, on s’étonne

Et on vous regarde

.On cherche aussi, nous autres, le Grand Secret

 

 

 

نبرد بزرگ

(کَچ)

به : ر. م. هرمان

 

می زنگانَدش، می کُشتی‌یانَدش و می پُشتانَدش بر زمین :

می‌سایَدش و می‌کاهدَش :

می شَقّدش و می تیغدَش، و با تیغه ها می‌جَمعدش :

می تَکدش و می‌ لگدش،

می‌کوتاهدَش، می‌سوهانَدش با سو و می‌صافانَدش با صا.

عاقبت می پوستانَدَش.

 

دیگری تردید می‌کند، خود‌می‌خجالد، خود‌می‌خرابد،

خود‌می‌طنابد و خود‌می‌ویرانَد

دیگر از او رمقی نمی‌ماند

دوباره جان می‌گیرد و خود به حاشیه می‌حاشیَد … ولی به عبث

دایرکاب، با آنهمه چرخه، می‌افتد.

ابره ! ابره !  ابره !

پا  ورشکسته !

بازو گسسته !

خون آمده !

بجوی، بجور، برو توش،

در دیگِ شکمش راز ِ بزرگی هست

سلیطه‌های اطراف  که در دستمال هایتان گریه می‌کنید،

ما حیرت می کنیم، حیرت می کنیم

حیرت می کنیم به شما نگاه می کنیم،

و در جستجوی آن راز ِبزرگ، ما دیگران نیز، می‌‌مانیم.

آنچه آن دختر دانشجو، در تحلیل این شعر و ترجمه‌ی آن با خود برده بود او را در میان چهار نفر اول کلاسش جا داده بود،  که در آن، هشتاد دانشجوی دیگر با ملیت های دیگر روی همین شعر کار کرده بودند. آن حرف ها هر چه بود جایش اینجا، در این اشاره‌ی کوتاه، نیست. اما در این اشاره‌ی کوتاه جای این حرف هست که دربارۀ کارهائی از این نوع بگوئیم که : در اینجا شاعری هست که شعرش به دانشگاه  وکلاس درس می رود،  در تهران ولی شعری هست که شاعرش از دانشگاه وکلاس درس می رود.* فرق چندانی نداریم ! (مجله قلمک 1992 )

                                                                                    

* اشاره ای ست به اخراج  دکتر رضا براهنی  از دانشگاه تهران، در آن سالهای ۶۸ و ۶۹

 

1 Comment

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.