رویا

اشکم را ! *

 

                             ای اشک، ای پیکِ نور !

دیرمی‌آیی تو ای مسافرِ اعماق!

بی تواَم از انتظار  خسته و خاموش.

 

با نَمی از خشکسارِ لوتِ درونم

نرم برآئی به چشم، آرام  آرام

تا پَرگیرم زشوق، تا ببرَد باز

باغ نگاه من از دیار تو پیغام

 

دیر می‌‌آئی تو ای مسافراعماق!

بی تو خیال من از تو دامن دامن

تا به ستوه آیم، از عذابِ تأنی،

دیر می‌آئی تو ای رطوبتِ روشن!

 

روشنی ! ای قطره‌ی جدا شده از روح،

ای تنها پاسخ ! ای تسلا، ای شور،

حفره‌ای از قعرِ جامدِ منِِ ِتاریک،

باز شدت باز، تا رها شدی از گور!

 

 تا به ظهور تو، باز پیش ِنگاهم،

نقش ِدگرگون ِجاده‌هام بلرزد

تا قربانی کنی به پرده‌ی چشمم،

 – ای اشک، ای پیکِ نور !

 تاریکی‌هام  را

 

اینک چشمی که استغاثه‌اش آورد

چهره‌ی بی‌علتِ هزارستاره!

اینک، اندیشه‌ای که پیشکش آورد

تجریدِ پاک و پُربهای تنم را

اشکم را.

 

 زخم مرا کیست می‌فرستد درمان ؟

                                                تهران، زمستان ١٣٤١

*  از کتاب " از دوستت دارم " ،  انتشارات روزن،  ١٣٤٥

 

1 Comment

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.