رویا

چه سکوتی !

آرش عزیز،

اینکه پسر نوسالی از لندن به موصل می رود تا در آنجا پیرمرد کهنسالی را سر ببُرّد، اینکه دخترکی از مارسی ایده آلش را به حَلب می بَرد تا در آنجا کلۀ پیرزنی را بر نرده های شهر نیزه کند، خبر از نامی نیامده می دهد ! چیست می آید ؟ بارها از خود، و درخود، پرسیده ام که این دو جوان، در لحظه ای که دارند می بُرّند به چه می اندیشند ؟ که نه لذتی ذخیره می کنند، و نه به "حکم شریعت" دل داده اند، که نه اشتوک هاوزن اند و نه امام جمعۀ اصفهان. برج های دوقلو را هم القاعده وقتی درنیویودک سرمی بُرید، آن یک از برلین ندا درداد : شاهکار ! زیبا ! و این یک حالا از اصفهان به عرعر آمده است که : وا شریعتا !
چه پیش ِ آن دو نوپرورده‌ی داعشی، چه پیش این خرفتِ پیر‌ِ اصفهان، قضیه پیش از آنکه ایدئولوژیک باشد، پسیکولوژیک می‌نماید. مذهب را هم پسیکولوژی ِ مذهب کثیف کرده است، و کلمه در‌میان همین کثافت‌ها توانائی هایش را از دست داد. وقتی که هنوز "نزد خدا " نبود، و خدا نبود. از قلم و قلمدان و مایسطرونش گریخت، و در گریزش  مسجد و کُنشت و کلیسا همه جا میان مردم روئیدند ؛ مثل قارچ. مردم دیگرنمی دانند ؛ مردم دیگرنمی خوانند.
هنوز دراینم که آن دو نوپای داعشی وقتی که می‌بُریدند به چه می‌اندیشیدند.

چه سکوتی ! مضحک اما هراس‌آور ! 
پس چه می گویند این فیلسوف‌ها، پسیکولوگ‌ها، سوسیولوگ‌ها، پسیکوسوسیولوگ‌ها، آنتروپولوگ ها، وتمام این پوزه های فراخ که قفسه‌های تو را پرکرده اند ؟ که نمی‌گویند، که نمی نویسند.
شاید کلمه ها دیگر جادوئی ندارند،  وجائی ندارند. شاید هم جائی در آخرِکتابِ "درجستجوی آن لغت تنها" که اینطور پایان می گیرد :

     و کلمه کلوخی
    خفته در فلاخن ِدوری بود.



تا وقت دیگر قربانت

 

1 Comment

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.