رویا

چاهی برای سقوط


آرش عزیز،

جایزۀ نوبل چاهی برای سقوطِ کتاب شده است. رُمانی که روایت می‌کند، و از کوچه‌های پاریس و زندگانیِ‌آدم‌هاش بسیار سخن‌می‌رانَد در‌حاشیه‌ی روزمرّه‌های من و شما می‌ماند،  یعنی کثیف می‌ماند. این نوبلیست‌های راوی، با کلمه‌ها می‌نویسند ولی از کلمه‌ها نمی‌نویسند. با کلمه می‌اندیشند و به کلمه نمی‌اندیشند. از زبان فایده می‌کنند ولی خود را فدای آن زبان نمی‌کنند. نمی‌توانند بکنند، چون می‌خواهند بمانند، با جایزه بمانند مثل جایزه …

من جویس نمی‌خوانم ولی این حرف کوچکی‌ هم که او درباره‌ی خودش زده است پیش من او را بزرگ می‌کند، آنقدر که گاهی تورقی کُنمَش : "من قدرت تخیل و تصویر‌پردازی نداشتم، فقط خودم را به آنچه زبان به من می‌داد می‌دادم." و زندگی‌اش را هم بر سر‌ همین حرف گذشت، مرگش را هم همینطور. چطور می‌شود که ادبیات زندگیِ ما باشد ولی مرگِ ما نباشد ؟

اینکه به سی و پنج رمان یک نویسنده یکجا جایزه بدهیم آن‌ها را در حد "جایز" سقوط داده‌ایم و نه شاهکار، به اضافه‌ی این "ه"ی بی‌آزارِ تأنیث، که اثر را تا پیشخوان کتابفروشی می‌بَرد ولی "بزرگ"‌ش نمی‌کند. آثار بزرگ را هیچوقت معاصرانش کشف نمی‌کنند. آثار بزرگ همیشه کشفِ تاریخ می‌مانَد، و در تاریخ می‌مانند. با لبریخته‌ها، با "پنجگانه‌"ی نظامی، با کمدیِ خدایی، با منطق‌الطیر، با شاهنامه، با خیام، با دن کیشوت، و با بیشتر ازهفتاد سنگ قبرِ دیگر … آثاری که، درجای خود، توانسته‌اند "امضاها"‌ئی بر "منِ ِگذشته"ی مؤلفِ خود شوند. آنها با ما از نگفته حرف می‌زنند، و حرف  "چهرهِ پنهانی" دارد که جایزه‌اش رو‌نمی‌کند.

 تا وقت دیگر، قربانت

                             

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.