رویا

مرگِ مبتذل !

بازتاب از فیسبوکِ :
 
Sepehr Khalili
Sepehr Khalili
این شعرها به من کمک کردند تا زنده بمانم. تمام آن سال ها به تدریج که
روی کاغذ می آمدند ضربه های مهلک را مستهلک می کردند، با ضربه های
محجوبی که بر سپیدهای خیره ی کاغذ میزدند، و مرگ آن چنان روزمره شد
که روزمره های من از شعر خالی شد. هجوم مرگ، مرگ را ابتذال کرده بود و
زندگی را انتظار. وقتی همه می‌میرند انتظار طولانی تر می شود. انتظار ِطولانی
خلاصه‌ی احتضار است، که طولِ وحشت است و یا که وحشتِ مرگ است
که طولِ احتضار است ؟ نمی دانستم. هنوز هم نمی دانم. حالا فقط میدانم
این مرگ نیست که سر می رسد، زندگی است که به سر میرسد.
چه می دانیم، چه می میریم ؟ دانسته های ما نه به درد بودن ما میخورد
و نه به درد مردن ما. حرفهای من همه جدس‌های من اند. در برابر مرگ
ما همه حدسیم و انگاریم. حتّا حیات ما انگاره ای از اوست، حتای اوست.
و اوست که در انتهای حیات من ایستاده است. همه چیز در فاصله ی بین
او و من میگذرد. نه طول ؛ نه ادامه، نه عدد، هیچ مفهومی از این فاصله
بیرون نیست. مفهوم هر سه را در آن و از آن می‌فهمم، که این فاصله خود،
پر از فاصله هایی‌ست که حجم‌های کوچکِ خیالِ مرا می‌سازند.

در آمد / هفتاد سنگ قبر / یدالله رویایی

 

1 Comment

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.