رویا

حافظ درمرگ‌هم می‌نوشت

آرش عزیز،

برای تووهمۀ آن نام‌های عزیزی که در این "هفده ردیبهشت"

برای من عمری دراز آرزو‌ کردند، عمری دراز آرزو می‌کنم،  ودر اندیشۀ این

    سخن ِمادر می‌ مانم که به ما می‌گفت : "حافظ درمرگ هم  

می نویسد"، هربار که به تعبیر ِتازه ای ازفال اش می رسید.  

دیوان چاپ سنگی اش را با بوسه ای می‌بست  و آن جمله بر زبانش جاری می‌شد.


او به تعبیر تازه ای ازفالش رسیده بود و ما، آنوقت‌ها هنوز به معنای مستعار ِ این حرف او نمی‌رسیدیم، که عجیب حرفی بود : حافظ درمرگ هم می‌نویسد.

امروز من با کمال میل می‌مردم اگر می‌دانستم که نوشتن را ازسرمی‌گیرم.

                                                   تا وقت دیگر قربانت

  

2 Comments

  1. نازنین !
    تمام افسوس مایان اینست
    که جغرافیایمان یکی نیست .
    درود و دوصد بدرود

  2. ستاره انصاری
    8 mai
    اردیبهشت سال 88 با دوستان اندکم از انجمن کوچکی که در یک فرهنگسرای نیمه دولتی برقرار کرده بودیم، برای سالروز تولد رویایی ایمیلی فرستادیم ( آن روزها ارتباط هامان بیشتر با ایمیل بود) وایمیل یدالله رویایی رو در همان چهارشنبه ای که مصادف با تولدش بود پرینت گرفتم و خوندیم. حالا بعد این چند سال دقیقا در همان روز این برگه ی پیرینت را لابلای برگه هام یافتم!
    : ایمیل رویایی :فکر نمی کردم که تو و دوستانت به تولد من فکر می کنید و به سال هایی که آن را می گردانند، که این سال ها مرا از تولدم دور و به چیزی نزدیک می کنند که از آن می ترسم. ترس من از آن است که به چیزی نرسم، به هیچ برسم. همیشه وقتی نمی دانیم می ترسیم. مثل تمام مرده های من در آن کتاب، زنده که بودند می ترسیدند و می پرسیدند، تا روزی که مرگشان تولد دیگرشان می شد.
    معذالک ستاره ِعزیز، این سالگردهایی که می آیند و می روند مرا به جایی نمی برند، که اگر می بردند آرزو می کردم جایی باشد در همدان، میان تو و دوستانت.
    با شما: رویائی
    زان زی
    واااااااااااای چه خوب
    Mahmoud Imani
    با این همه
    از کجا تا هیچ،
    می ترسیم و می پرسیم !
    : Sohrab Mazandarani
    می بینی چه خوشگل نوشت، ستاره….
    گلِ شعر رویا از همان است که آدم سرشت برای ابد…در معنایی، از پسِ دنیایی پوکی و تکرار، او که آمد ما دوباره حافظ و غزلیات مولا و کلمات و عبارات مشعور شمس را دیدیم مشعل به دست آدم بزرگ ما داد؛ رویا البته یک درخت شعر است “انسان تصویری” که اوست و بر این ساقه و کنده شاخ هایی بلند رسته اند که اگر نبود رویا شاید همان چند سال را هم مثل سی چهل سال بعد به فنا می دادند(آن سالها شاعران ریش و سبیل دار به تعبیر نیما کتابهای از سر شوق فراهم آمده ی آوانگاردهای چهل را به توهین پرت میکردند یا نخوانده به سخره می گرفتند-میخواندند هم-صفحاتی را بسختی- نمی دانستند از آن… تا رویا رسید و دستشان را گرفت…اینها را من از کسان دیگر آن روزگار شنیدم..حالا اگر نمکدانی را می شکنند به ادعای درویشانه که دارند و معرفتی که-چه کرئه اند با آن؟- مشکل زمان است و حافظه لابد…و چه فرقی می کند. رویا همه ی این “رود خانه” را آورد برخی هم جام آبی، آب باریکه ای، و ما همه ی اینها را مبارک می دانیم چه وقتی 22ساله هایی بودیم و رویا محترم مان می داشت که آدم بودیم و چه حالا که 32 یا 50 یا 52 ساله ایم و رویامان همیشه شاعر است و آینه ی صادق همه ی تقلاهای شعر) درود به هر دوتان… هنوز در این فکرم که چه خوشگل کلمات را از فرانسه برداشت و دست همدان گذاشت!
    ستاره انصاری : عزیز! ممنون از شما

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.