رویا

ادبیات عرفانی و منجلاب صوفیسم

عباس عزیز،

اشتباهی که منتقدان ادبی و روشنفکران ما کرده‌اند، و به تبعیت آنان در غرب هم تکرار شده است این است که تفکر عرفان ایرانی را با صوفیسم در آمیخته‌اند و، به عبارت دیگر، صوفیسم را عرفان دانسته‌اند. یعنی زايده را به حساب اصل گذاشته و اصل را در زايده جسته‌اند.
 
این سطحی نگری، که از آموزش‌های رسمی و دانشگاهی برخاسته است، (از نوع مطالعات انجمن سلطنتی فلسفه و گروه های دیگر، تا انتشارات دانشگاهی و نشریات خانقاهی)، بر ذهنِ خالی و تأثیر پذیرِ روشنفکران ما، در غرب و شرق، سایه ‌انداخته است. تاجايی که هنوز در نوشته‌های منتقدان ادبی،  و در تفکرِ برخی از شاعران و نویسنده‌هامان می‌بینیم که این هردو را در یک کفه ترازو می‌گذارند. وحتی اخیراً درآمریکا و برخی ازکشورهای اروپايی، انجمن‌ها و گروه‌های متشکل ِ بسیاری ، با سایت‌ها و نشریات فرهنگی، و با تریبون‌هايی متأسفانه دانشگاهی، دارند خواسته ناخواسته صفحات خود را بلندگوی عقب مانده‌ترین مفاهیم صوفیسم می‌کنند، و نادانسته کشت خرافه می‌کنند، و در راستای عشق وعلاقه به «میهن عزیز» ضمناً آبی هم به آسیاب ارتجاع می‌ریزند.

آنها خیال می‌کنند که مفاهیم عرفان در ایران همان مفاهیمی است که در خانقاه می‌گذرد. و در این خیال، عرفان حلاج و بینش ِ بوعلی سینا را با صوفیسم ابو سعید ابوالخیر یکی می‌دانند. وحتی در این زمینه قصه‌هايی هم بافته‌اند. و نه تنها معتقد و مؤمن به این اندیشه‌ ها مانده اند، بلکه خود را مرید و مبارز و مدافع هم می‌خواهند. چرا که «تاریخ ادبیات نویس»های ما چنین دیده‌اند، و قدرت های روحانی و غیر روحانی چنین خواسته‌اند. گروه اول به علت کم توقعی در  امرِ نویسش و دست کم گرفتن ادبیات، و گروه دوم بنا به مصلحت دین و حفظ قدرت حاکم.

لذا مفهومی را که من از عرفان، در مقاله‌ی «سهم عرفان: گول و گودال» (۱) درمیان گذاشته بودم به مذاق بسیاری در آن سال‌ها خوش نیامد. بسیاری هم آن را «تحریک آمیز» یافتند ومنکر مفاخر ادبی و گنجینه‌های عرفانی دانستند.* اما باید نترسیم واین کج‌اندیشی را تصحیح کنیم. باید براین شایعه  خط بطلان بکشیم که عرفان ایرانی زايیده‌ی طریقت و درویشی ست ، و یا مشربی ست همباز و همطراز آن.

آنچه من از پس شیفتگی‌های کهن ِخویش، و از انتهای مطالعات مدیدم در یافته‌ام باید بگویم که آن عرفانی که در اندیشه‌ی بایزیدها و سهروردی‌ها به اوج اعتلای خود رسیده بود، چگونه به عطار و رومی که می‌رسد به انحراف کشیده می‌شود، چگونه «مثنوی معنوی»ِ این و «تذکره الاولیا»ی آن معبر بزرگ انحراف می‌شوند، تا آن عرفان ناب و نیالوده‌ی ما کم کم ازآن اوج انسانی خود به لجن طریقت‌ها و شریعت‌ها سقوط کند، تا به آنجا که امروز باور کنند که در «مکتب اشراق» و در«منطق سیمرغ» همان می‌گذرد که در قطب‌های نعمت الهی و نور‌علیشاهی. نه ، هرگز! چرا که آن پاکان همه، نه الهی بودند ونه شاهی. که آنچه در سر ِآن فرزانه ها درآن روزها می‌گذشت نه آن چیزی ست که امروزها در خانقاه و مسجد و محراب، و در محافل ِتخدیر می‌گذرد.
 دریغ ِعامیان ِما که از آن‌همه صافی به اینهمه صوفی رسیده‌اند، وحیف ِشاعران ما که در دوایر پنهان ِشمس، داریه و دف دیده‌اند. چه آن عامیانی که برآنهمه مغز پوست شدند، و چه آن شاعرانی که به نعمت شعر، درویش و دوست.

تا وقت دیگر، قربانت

  سخنرانی در«انجمن فرهنگ ایران» مرکز آندره مالرو، مجله‌ی آرش شماره ۳۷(پاریس) آوریل ۱۹۹۴ و مجله‌ی «بوطیقای نو» شماره‌ی ۲  ۱.(تهران)  اردیبشت  ۱۳۷۳ .

 و درهمین وبلاگ –*

26 Comments

  1. رويايي بزرگ!
    ما هزار سال است كه تقلا مي كنيم تا از اين سردابه بيرون بياييم ،از زمان انتشار “عرفان گول و گودال” تا امروز چند پله بالا آمده ايم؟روشنگري شما حقي است كه روي شانه ي انديشه ي معاصر نشسته است ،لااقل براي من.

  2. روياي عزيز :
    بايد كلاس هاي آكادميك ما را ببيني . تمامي دروس توسط آيت الله هاي حوزوي تدريس مي شود . چند روز پيش آخوندي از قم آمده بود و در آمفي تاتر دانشگاه ما از سهروردي و عطار چه حرفها كه نمي راند . بعد وارد بحث هرمنوتيك شد كه من نفهميدم چه مي خواست بكند و در آخر از آن بحث ها چه نتيجه -كه بايد جستار هاي غني هرمنوتيكي را در آثار مطهري و شريعتي يافت ؟؟؟؟؟
    و جالب اينكه لا اقل نمي گفت عرفان اسلامي بلكه مي فرمودند – عرفان ايران اسلامي؟؟؟
    حال بماند برداشت هاي غلط از مثنوي و تذكره اوليا و….

  3. شنيده‌اي كه مي‌گن در بي‌نظمي هم نظم و نظامي‌ست. حالا مي‌خواستم بگم كه در شعرهاي شما هم شعر و شاعريست. من كه هرچه تلاش در فهم اون‌ها كردم متاسفانه و متاسفانه نديدم دركم را ار اون‌ها، به جز هم اين بي‌دركي. راستي در بي‌دركي هم دركي نهفته‌ست؟

  4. چقدر جالب ! چند شب فبل گول و گودالت را می خواندم . ذکر حکایتی در آن رفته بود که جرقه ای برای آخرین نوشته ام شد! اتفاق خوبی بود برام…

  5. سپاس. سخنان شما چنان تفكر بر انگيز ند كه بهترين كار ممكن ان است كه هيچ چيز نگويم

  6. ولي استاد
    مفاهيم خانقاهي چنان نيستندكه در سطوح درك عرفاني سير نزولي داشته باشند بلكه وجه ديگر كره هستند.مگر شمس خواني ما خوانش مولانا نيست. مگر همين صوفيسم در نگرش خود به سلوك سه لايه ي شريعت و طريقت و حقيقت را بيان نمي كند وسهم اعظم را به حقيقت كه صورت شناخت و عرفان است نمي دهد؟ بله ملاصدرا هم دل خوشي از صوفيسم نداشت ولي وقتي به ابن عربي ميرسيد هرچه مي كرد فاصله ي عرفان وصوفي گري او را نمي ديد؟ مگر همين تعاليم مثنوي ومعنوي نيست كه پايه ي بحث برتراندراسل در مقاله ي منطق و عرفان مي شود تا از يك تعليم به ظاهر صوفيانه يك عرفان محض بگيرد.ايراد بر تذكره اوليا وارد است اما تا انزمان كه ما در تكامل شناخت خود به شوق و هيجان نياز نداشته باشيم و از تمثيل جز خود كلمه چيزي نخواهيم ولي وقتي غلظت شريعت(به بهانه ي بيان طريقت) در متن زياد مي شود پس پا فشاري روي بعد ديگر عرفان است كه ديگر ما حصل نبوغ نيست بلكه ماحصل گم كردن مرز سطح وعمق است كه نمي داند چطور همه چيز را بيان كند واين زياده گويي(توصيفي و مبالغه اميز در جهت حيرت عوام) دقيقا در مقابل شطحيات قرار مي گيرد كه ديگر اسير بيان نيست ازادي محض است كه به جاي انكه از تجربه به كلمه بر گردد از تجربه به تجربه بر مي گردد…
    مي خواهم بگويم ممكن است صوفي صافي تمام نباشد ولي منكر ومزاحم ومتضاد ان هم نيست وسهم زيادي از صافي را با خود (حتي در كلمه) مي برد.
    ونبايدصوفيسم ماحصل مريد ومراد بازي(سيكل احترامات ارثي) را مترادف صوفي كه ما حصل همان عرفان است يكي كرد هرچند به ظاهر خرقه اي هم ردو بدل شود(كه با كمي بوئيدن در ميابيم اين خرقه ها به مي عرفان الوده اند)

  7. آقاي رويايي با سلام
    بد نيست در اين رابطه به منبعي مثل فلوطين اشاره دهيد تا حتا با عرفان هم بشود با فاصله روبرو شد و فاصله قايل شدن ميان بايزيد و عطار ايكاش مشروح مي شد. با احترام مهدي استعدادي شاد

  8. ” آن کس که فکر می کند می داند نمی داند آن کس که می داند نمی داند ، می داند.”
    حذف و رد ، چیزی با کلیه جوانبش اگر کاری نادرست نباشد حداقل نیاز به استدلال و بررسی دقیق و موشکافانه و بی تعصب دارد. که اگر غیر این باشد فرق آن نگاه صوفیانه و این نگاه عارفانه در چیست؟ شاید صرفا یک تفاوت ذهنی است !؟

  9. جناب رويايي سلام. آيا دليل تفاوت مولاناي ديوان شمس با مولاناي مثنوي در همين مبحث مورد نظر شما نيست؟ چون در ديوان شمس و غزليات مولانا ما با يك عرفان شخصي طرفيم كه به دليل رها شدن از قيد و بند اندرز گويي كه خصوصيت بارز شريعت هاست ما را با شعر مواجه ميكند (درست مثل خيام) و در مثنوي او درگير شخصيت منبري خود است و اصرار دارد كه وعظ بگويد. و سوال بعدي من اين است ايا شطحيات (براي مثال بايزيد) به نوعي از سرچشمه ي شعر حجم نيست؟ چون در شعرهاي هفتاد سنگ قبر يا لبريخته ها و حتي دريايي ها ما با نوعي شطح طرفيم كه كلمات عصيان كرده و از معيارهاي مستبد تاريخ ادبيات فارسي فراتر رفته اند. براي مثال اين بخش از شطحيات بايزيد چقدر نزديك است به ظرفيت هايي كه ما در بيانيه شعر حجم شاهد بوديم.: «من، نه منم. من ، منم زيرا كه من، من ـ اويم و او من ـ او» دوست دارم در اين مورد هم از شما بخوانم.
    آقای حیرانی،
    1 – بله درست است
    2 – برای اینکه مشغله ی ماورا وحتی بقول خودش مشغله ی”مالاورا” دارد.بانی مکتب “انسان کامل”است و برای اولین بار از “غیر” ، از autre حرف میزند، از یک او ،واز یک”هو”ی سوم حرف میزند، وهمین ها اندیشه و زبان اورا حجمی می کند

  10. سلام.مسئله اساسی است بیشتر باید به آن پرداخت حتی بعضی از آوانگارد های صاحب نظر هم هنوز این دو مبحث را خلط می کنند.یک شاعر به شما ارادت خاصی دارد و از نظر شما روی شعرهای روی وبلاگش خوشحال می شود.در ضمن آقای رویایی هفتاد سنگ قبر من را خسته کرد.در حالیکه کارهای دیگرتان چنین نبود.دارم به دنبال دلیلش می گردم.
    http://www.atear.blogfa.com

  11. آقای ِ رویایی
    می شه لطفا ً مقاله ی ِ «سهم عرفان: گول و گودال» رو تو وبلاگتون بذارید؟ ما دستمون به اون مجله ها نمی رسه.

  12. نمی دانم چه بگویم …می خواهم بگویم دوست خوب من …پس می گویم دوست خوب من …کلمات آزارم می دادند حالا همبسترم می شوند به بستر من و کلمات سری بزن دوست خوب من…

  13. salam, fonte farsi nadaram felan,
    soal:
    tarjomei dar in site az shoma khandam, in site haviye maghalate digarist ta 8 shomareh amma nafahmidam chetor in site kar mikonad ya hompage asliye an kojast, agar midanid barayam benevisid

  14. بله ، آقاي عليرضا، از اطلاع شما بسیار متشکرم، منهم از این سایت چیزی سر در نیاوردم:
    ترجمه ی من از موریس بلانشو ، درست است، مال من است ولی نفهمیدم از کجا نقل کرده اند.

  15. هر چند که دیر ست برای سلام.اما اکنون که دیگر وقتی نمانده سلام رویا یی عزیز .همیشه فکر می کردم که اگر دعوت کنم شما را به خونه ی نقلی م و شما بیایید حتما باید وقت فراوانی از خواندن و نوشتن و احتمالا سکوتتان گرفته شود تا بیایی! اما این وحشی نمی تواند دعوت نکند که بیایی حتی اگر…

  16. سلام و خسته نباشید
    اگر امکان دارد مقاله ذکر شده را در سایت تان قرار دهید علاقه مند به خواندن آن هستم

  17. سلام…مطلبي از يدالله رويايي خوندم در مورد عرفان لاييك و عجيب احساس نزديكي به كلمه ها داشتم.حس كردم از جنس حرف بودا بود (در داستاني كه به هر كس در باب خدا پاسخي داد به يكي گفت خدا همه چيز است به يكي گفت نمي دانم خدا هست يا نيست و به يكي گفت خدا وجود ندارد) اما گويا حق با شماست كه اينجا مقامات ابن عربي و مفهوم نزديك به ((مطلقا ديگر ))فلسفي او مزه ي عرفاني امروز ايرانيان است . سهروردي را داخل كتابخانه ها مخفي مي كنند و عرفان يعني درگير فلسفه ذات گرايي شدن ! مفهوم مطلق را جدا از ماده ديدن هم ودنيا را به كثافت مشتبه كردن از ان اشتباهات رايج عرفاني ماست . اما يدالله رويايي

  18. سلام معلم
    دلم همیشه برای معلم جقرافیم می سوخت. نغشه جقرافی کل سرذمین ها را از حفذ بود، ولی حتی یک بار هم به ده
    بغلی مان هم صفر نکرده بود. ده ما نه کوهی داشت و نه درختی و نه چنان عزمتی. ولی این معلم آن چنان از کوه هیمالایا می گفت که فکر می کردی سد بار روی آن ايستاده است. بنده خدا تمام عمر را در نغشه زندگی کرده بود و هیحات از یک بار صفر کردن.
    هال راسطی او معلم بود.!

Comments are closed.