رویا

چه ملی چه مذهبی

آرش عزیز،

ما نباید به فرهنگ خودمان تعلق داشته باشیم، چه ملي چه مذهبي. فرهنگ هم نباید به ما تعلق داشته ِ باشد، چه ملي چه مذهبي. او باید باشد، ما هم باید باشیم. سردرآوردن از یک فرهنگ یک دردسر فرهنگي است. دفاع ما از یک فرهنگ و دفاع فرهنگ از ما، آن فرهنگ را عقب مانده و متعصب، خرابکار و وحشي بار مي آورد. ما هم در قفسی که خود، اینگونه برای خود مي‌سازيم مي‌مانیم. همینکه خود را اهل بیتابِ یک فرهنگ اعلام کنیم، از آن فرهنگ زمینه ای اهلی برای روکشی وحشی می سازیم.

ملیت گرائی‌های ناحیه ای و قومی درعصر جهانی شدن حرف پرتی است. برعکس  در کادر جهانی شدن، سنت های قومی و ملی ِ از دست رفته بهتر کشف و ارزیابی می شوند. خارج از بهره های سیاسی، فرهنگ های گمشده هویت خود را پیدا می کنند. هویت ما هم دیگر درمیراثِ کُردی و بلوچی مان، و يا در تبار ترکی مان نیست، و از آن کمتر، درتربيتِ شيعي، و یا سني‌ مان.

ما در تحمل ِ غیر است که هویت می گیریم. نه غیرتی می شویم، نه غیور ! نه می کشیمشان، نه می کشندمان. وطن دوستي آري، وطن پرستي نه !

دنیای ما را امروز تبِ تبار بیمار کرده است. و تب تبار یعنی قتل غیر.

 

                                                          تا وقت دیگر قربانت  

_______________

  • Forouz Negahdar

    چه خودِ مجردی باید شکل گرفته باشد تا از تعلق رها شد!

  • Yavar Oladzad

    مفهوم فرهنگ یک مفهوم انتزاعی و ساختگی است

  • Mojtaba Rahmati

    از متن : وطن دوستي آري، وطن پرستي نه !

    چه بخشی ، فکر یا احساس و یا …از وجودمان درگیر است که بهش بگیم وطن دوست باشد و نه وطن پرست ! به شکل گیری و پروسه آن هم توجه کنیم .

  • Araz Soleymani

    سفسطه بازی در نیاورید. فرهنگ از نماد های هستی یک ملت است نه یک فرد. یک فرد می تواند با باور ها و فرهنگهای دلبخواهی رشد کرده و به تعالی برسد. ولی جامعه یک فرد نیست و نمیشود دلبخواهی به یک حامعه فرهنگ تجویزکرد. فرهنک یک حامعه در پروسه هزاران سال شکل میگیرد. همین طور است علائق وطنی در شعور یک ملت.

  • Parsa Azad Parisi

    مشکل شبه روشنفکری ما برای گریز از این توهمات توقف در یک برهوت دانش و آگاهی ست.درمان هم مطالعه است و بس.نمیشود که ظرف ما خالی باشدو دور دنیا را بچرخیم و مدعی شویم تجربه کسب کرده ایم.اگر اندکی مطالعه و تامل داشته باشیم متوجه میشویم که این مایی که مسئول خلق و رشد و پایداری پدیده ی فرهنگ معرفی اش میکنیم سخت افزار این برنامه هاست و دخل و تصرفی در آن ندارد.اقتصاد و تحرکات تاریخی اقتصاد منطقه ای و جهانی خالقش است.و این ما هرگز توده نخواهد بود و حتی شبه روشنفکران هم نخواهند بود.به ندرت می توان یک دگراندیش در قالب فیلسوف و نویسنده و هنرمند و اقتصاددانی را پیدا کرد که تاثیر قابل توجهی برآن گذاشته باشد.

  • Mehrgan Maleki

    Araz Soleymani جناب سلیمانی . لطف کرده و برگردید و استتوس را از نو بخوانید . هر جا گمان بردید که محتوای بحث استتوس نقض کننده ایده‌ ی " فرهنگ از نمادهای هستی یک ملت است نه یک فرد " است و یا علیه " وجود علائق وطنی در شعور یک ملت " کلمه ای گفته است ، بنده هم کامنت شما را لایک خواهم کرد !

  • احسان پورخیری

    چه قدر لویناسی !!

  • Milad Poshtivan

    احسان منم وقتی خوندم به همین فکر کردم

  • Araz Soleymani

    عزیز پارسا, شما اول باید از کلمه ما نباید استفاده کنید, چون ما یعنی عام. بهتر است به جای آن فرد بکار ببرید. سوال دیگر از شما این است: آیا شما فرهنگ ملی را قبول دارید یا خیر؟ اگر قبول ندارید, اشتباه میکنید, زیرا یک ملت فرهنگ دارد که در طول هزاران سال بر حسب نیاز هاو علایق آن جامعه شکل گرفته است.شما میتوانید به عنوان یک فرد هر نوع مذهبی را انتخاب کنید یا اصلا انتخاب نکنید و همینطور میتوانید یک زبانی برای خودتان انتخاب کنید.ولی شما نمی توانید به جامعه مذهب, زبان یا فرهنگ انتخاب کنید. بنابر این دفاع یک حامعه و یا دفاع افراد آن جامعه از فرهنگ و مذهب و غیره خویش حق طبیعی آن جامعه است و به هیچ وجه من الوجوه افراطی نیست.

  • Parsa Azad Parisi

    عزیز آراز،من را هم دوباره بخوانید.بنده نوشته و نوشته های از این دست را نقد کردم که خودم هماره یکی از ایشانم.و با نظر شما موافقم .چیزی که من مطرحش کردم کاملا متفاوت بود.این یک توهم است که "افراد "به قول شما و "ما" به ظن رفقا،نقشی در ایجاد فرهنگ یا پویش آن خواهند داشت.افراد در اجتماع جز نوابغ،همگی وسیله ای اند که فرهنگ ها حتی فرهنگ ملی شما،بر ایشان جامه خواهد شد.یک جامه و نه چیزی بیش.که دوخته ی تحولات اقتصادی ست

  • Mehrgan Maleki

    Milad Poshtivan احسان پورخیری اگر بدانید که در گفتگو با جریانات پانسیتی اعم از فارس و ترک و کرد چقدر به این فلسفه اخلاق لویناسی نیاز داریم

  • Yavar Oladzad

    خانم مالکی معمولا کلی و یک مقدار ابهام آمیز می نویسه همیشه یکمقدار سوءتفاهم ایجاد می کنه من خودم بارها همین اشتباه را کردم

  • Mehrgan Maleki

    من ننوشتمش که یاور جان . آقای یدالله رویایی زحمتش را کشیده اند

  • Yavar Oladzad

    احتملا تنه شما به تنه اش خورده

  • Mehrgan Maleki

    من و آنهمه خوشبختی ؟ محاله

  • Yavar Oladzad

    خیلی هم دلش بخواد

  • Simin Sabri

    مهرگان عزیز ؛ از نوشته‌هاتون تنها چیزی که متوجه نمیشوم این است که این استدلالها و ابراز نگرانیها بر اساس چه تجربه سیاسی یا اجتمایی‌ یا تاریخی‌ است ؟

    بفرمایید مهمان ما باشید یک روز در نروژ، ببینید که این ملت عزا و عروسی‌ و جشن روز استقلال را با پرچمها، لباسا و حتا غذاهای به سبک قرنها پیش را عرضه کرده و به دنیا نشان میدهند .هم نروژیها و همین‌طور ملت دیگر که اقلیت بسیار کوچک ۱۲ هزار نفری است یعنی‌ سامیها نیز به همین ترتیب زندگی‌ خود را در بستر زبان و تاریخ و عادات و… خود دارند.



    چرا بر اساس تئوریها‌ی شما "وحشی" نشده اند و حتا یکی‌ از دمکرات‌ترین کشورهای دنیا خوانده میشوند ! چرا به ما که رسید همیشه آسمان تپید ؟



    در این کشور دو ملت مستقل و کاملا جدا از هم وجود دارد: سامیها و نروژا. نروژیها نیز به دو گروه لهجه نروژی تقسیم میشوند. بر جلد پاسپورت نروژی بنده به هردو این لهجه‌ها نام کشور نروژ نوشته شده و در پایین نیز به انگلیسی آمده. چه اصراری بود به این "افراطی گری" فکر می‌کنید "!



    حالا هر اسمی به هویت طلبان می‌دهید بدهید ، آنها میخواهند دقیقا به همین شکل حقٔ تعیین سرنوشت خود را همراه با انتخاب زبان، به کار گیری میراث ملی‌ در حال پوسیدگی در این زندان بزرگ تمدنها و فرهنگ و زبانها که "ایران " نام دارد ، به دست گیرند . می‌خواهید "وطن پرست" بنامید یا "وطن دوست" یا حتا "وطن فروش"! بستگی به قدرت درک شما از دنیای مدرن امروز دارد دوستان . بفرمایید ببینید در ناف دمکرات ترین کشور دنیا ملّتها چگونه با هم زندگی‌ میکنند :



    در این عکسها از آن " یکپارچگی به سبک استبدادی " که یکی‌ بر گورده میلیونها دیگری سوار است و پیرامید "اتحاد" را پایدار نگاه میدارد خبری نیست …اینجا قانون "استوانه" به جای هرم بر پاست ! راس و قاعده نداریم ! از فیزیکدانان بپرسید که پایداری و مرکز ثقل و گرانیگاه استوانه به مراتب از پیرامید پایدارتر است ! شماها که نگران فروپاشی هرم متان هستید که به دست "افراطی ها" تهدید به تزلزول میشود، باید بیش از هرکسی به فکر این باشید که این پیرامید شرم آور را به استوانه تبدیل کنید ! … Lilu goes to the Sami group of the kindergarten so we got to walk with some of the most colourful costumes. The Sami do not just leave their costume wearing to holidays and celebrations. They can be everyday clothes. We often pick Lilu up from kindergarten after a day of playing in Sami dress.
  • Simin Sabri It is great fun knowing nearly everyone in the other parade – waving, cheering, taking pictures and talking to each other as the parades pass.

  • Simin Sabri

    این هم پاس بنده به دو زبان و سه‌ لهجه !! اینها وحشی هستند یا ما ؟
  • Simin Sabri

    تعریف ساده بنده از "وحشی‌ها " و " غیر وحشیها " در دنیایی مدرن :



    "غیر وحشی" او است که اوّل از خود شناسی شروع کرده بعد به دگر شناسی‌ رسیده و با احترام به خود و دگری دنیا را پذیرفته با تمام رنگارنگی آن. اوست که در مقابل هجوم "وحشی"‌ها ی اصیل که خواسته اند و میخواهند تمدن و فرهنگ و هویّت او را چه فیزیکی‌ چه فرهنگی نابود کنند مقاومت کرده از حریم خود و میراث ارزشمند خود در مقابل لشکر وحشیها دفاع نموده است و می‌کند. اوست که دست به دامن یونسکو میشود که آثار هزاران ساله را در ارک تبریز و بودا در افغانستان به توپ نبندند این وحشیها و روز ۲۱ فورال را روز جهانی‌ زبانهای مادری اعلام می‌کند که از دست این وحشیها در حال پوسیدگی است (انلسون ماندلا ) .

    "وحشی" بخصوص در جامعه ما خود بر دو قسم است :



    آن که خود باخته به دنیا آمده چون هرگز فرصت خود شناسی را در زیر راس سنگینی که این سیستم هرمی اعمال میکنند پیدا نکرده وحشی مادرزاد (اسیمیله قربانی) است. او برای ابد داستان برتری سیستم هرمی را پذیرفته و آن را تنها راه اتحاد و نجات "یکپارچگی " خاک خود میداند ! و حتا سعی‌ بر رسیدن به راس کرده که تاا میتواند از قاعده (پستها و گویا وحشی‌ها ) فاصله بگیرد. دگر شناسی‌او یک جانبه است چون هرگز فرصت خود شناسی‌ نیافته است.



    دوم آنها که از خود شناسی‌ شروع کرده اما نارسیسیسم و خود شفتگی بیمارگونه آنها هرگز اجازه دگر شناسی‌ به آنها نداده است. او در داستانهای قدیم خود چنان غرق شده است که دنیا را فرزندان رودابه و زال می‌داند و از پادشاهان و امپراطوران پسیکوپات تاریخ نیز فرشته “حقوق بشر " ساخته و برای سجده درگاه و بندگیی او چه بندگیی فرومایه را از خود و وحشییت خود که نشان نمیدهد ! در زوزه‌های خود ستایی از پیشینیان غرق شده و در دنیای توهمات خود به سر میبرد. گاه گاهی‌ چون هیتلر وجود فیزیکی‌ "دیگران" را تحمل نمیکند و به قصد نابودی آنها شاخ‌ها را با سنباده "برتری آریایی" تیز میکنند و چون گاو میشی‌ افسار گسیخته با هر ملتی‌ که میرسد شاخی زده دنیا را به آتش میکشاند و یا با بریدن سر چشمه تمدنهای دیگر که زبان یکی‌ از شاه راه‌های آن است دست شوم خود را به خشکاندن فرهنگی‌ آنها دراز میکند.



    اگر دنبال نام علمی‌ این مفاهیم باشیم دنیای مدرن در جامعه شناسی‌ به دستجات:



    ۱."انسانهای آزاده " (انلسون ماندلا ) که حافظ میراث تاریخی فرهنگی‌ خود هستند و به دیگران غیر خودی تا جایی‌ که به هویّت و حریم آنها تجاوز نکنند نیز احترام دارند ،



    ۲. "نژاد پرستان" خود محور و کوتاه بین و خود شیفته که غرق در هستی‌ فرهنگی خود بوده به دیگران به دیده پستی و خاری نگاه میکنند و برای سرکوبی آنها و سیراب کردن روح تشنه خود محوری به هر جنایتی دست میزنند (هیتلرآریایی)



    و ۳. و دسته سوم بدبخت" اسیمیله‌های فرهنگی" که در فرهنگای غیر خود الینه شده به ریشه خود تیشه میزنند و در صف گروه نژاد پرستان با خود در آیینه جدال دارند تقسم میشود !(دکتر سید جواد طباطبایی )

    تمام تلاش بنده این است که از دسته دوم و بخصوص سوم نباشم و اگر بتوانم خود را تا میتوانم به دسته اوّل نزدیک کنم….(به خبر گرد هم آیی اعضأ فرهنگستان زبان فارسی‌ در جمهوری اسلامی نگاه کنید و ببینید وحشی‌ها کجا کمین کرده اند !)

    ..http://www.blog.atashpaz.com/2011/05/blog-post_23.html

  • Alireza Kianfar

    خانم سیمین صبری عزیز، این نوشتار کوشیده است تعلق را به مثابه دستگاه ایدئولوژیک و سیستم سیاست مآبانه مورد نکوهش قرار دهد.وگرنه تعلق به مثاب حضور عناصر فرهنگی و اجتماعی و تاریخی در روح و ذهن ما، در هستی ما و اگزیستنس ما غیر قابل انکار است و اتفاقآ باید برای حل و فصل مسائلمان و برای ساخت یک دستگاه شناخت شناسانه و رهایی بخش به این مختصات هستی شناسیک رجوع کنیم.

  • Mehrgan Maleki

    Simin Sabri

    سیمین جان . بواسطه این دو لینک پایین خدمتتان عرض میکنم که این استدلالها و ابراز نگرانی ها از چه تجربه سیاسی یا اجتماعی و تاریخی نشآت گرفته است . در ضمن والله من درک نکردم اینهمه سطور مرقوم فرمودید برای تبیین و توضیح اینکه کی وحشی هست و کی نیست ،اما در یک سطر توضیح ندادید که اینهمه چه ربطی داشت به مضمون و محتوای این استتوس ؟ نکنه شما را هم تب تبار بیمارتان کرده و یا با دفاع افراطی از یک فرهنگ میخواهید از آن زمینه ای اهلی برای روکشی وحشی بسازید و حال با خواندن این وجیزه به تپق فرویدی گرفتار آمدید ؟ اصلا چرا فکر نکردید که مخاطب این استتوس ممکن است کسی از تبار " مسعود سپنتمان " باشد ؟!گمان نمکیند که اگر ایشان پای این پست حضور میداشت به همان اندازه شما از آن برآشفته میشد ؟ به دلایل این همذات پنداری های پنهان فکر کرده اید اصلا ؟

    حالا عجالتا برای درک منبع نگرانی بنده به یکی از کامنتهای درج شده در پیج زیر توجه بفرمایید :

    این 10% اقلیت کرد هم برای آدربایجان ننگ بزرگیه باید حذف بشه . 10% جمعیت یک شهری لات ، بی فرهنگ وتروریست باشن میدونیین یعنی چی ؟؟؟؟ این کردها تازگی ها شهرهای مراغه وبناب وتبریز هم پاشون رسیده . اکثرا توی رستورانها ، کوره های آجر پزی و مرغذاریها کار می کنن وجالبه بدونید گله ای میرن یک محله ای را انتخاب می کنند و همه به صورت برنامه ریزی شده یکجا ساکن میشند. در مراغه محله آرال در طی این دو ماه 24 خانواده کرد در یک کوچه خانه وزمین خریده اند . اگر می خواهید قتل وجنایت وشرارت اکراد و حوادث اوایل انقلاب دوباره تکرار نشود کردها را دور کنید .

    Like · Reply · 3 · January 25 at 4:05pm

  • Mehrgan Maleki https://www.facebook.com/…/%D8%AC%D9%86…/473890249388761

    bu hərəkət muhacir kürdləri qoğmaya sizin yardımızı gözləyir

    Communauté : 3 876 personnes aiment
  • Mehrgan Maleki https://www.facebook.com/urmiye.kurdostan

    ارومیه از شهرهای کوردنشین شرق کوردستان بزرگ میباشد کە مردمانش کورد هستن و تعدادی هم ترکهای مهاجر در این شهر زندگی میکنند.

    Personnage public : 1 973 personnes aiment
  • Arkan Mostafazade

    دگماتیسم و جذمیت چه ایدولوژیستی چه نژادی حاصلی جز شکست نخواهد داشت هیچکس برتر نیست همه متوسط هستند

    حتی اگر نخواهی حقیقت را قبول کنی چرخ زمان به زور به خوردت خواهد داد

  • Simin Sabri

    مهرگان جان ، لینک آخری بنده که یک منطقه مورد حفاظت با نام و احترام به زبانهای چندین ملت ساکن یک کشور و در عکس پاس من که به هر دو لهجه نروژی با احترام یکسان نوشته شده، نشان میدهد که بنده به قول شما سرنشین آن قایقی نیستم که اینجا با جمله ". عقب مانده و متعصب، خرابکار و وحشي ."وصف شده است . امثال " مسعود سپنتمان " نیز هرگز از این عناوین خشمگین نمیشود چون سالها است که سیاست " همه یکی‌ هستیم (ایرونی‌) و تعصّب ملی‌ این تجزیه طلبان آرامش ما را به هم میزند " شعار امثال اوست !



    درست در مقطعی که ملتهای تحت ستم ملی‌ احتیاج به بیداری ملی‌ دارند شما با پندهایی که فقط در دوران استقرار عدالت اجتمایی‌ و فرهنگی در کشور میتواند اکتول باشد انسانها را دعوت به بی‌تفاوتی به فرهنگ خود می‌کنید . دو لینک اول من مربوط به ملتی هست که هم متعلق به فرهنگ خویش است و از این رو آن را زنده نگاه داشته ، و هم با فرهنگ‌های دیگر در انسیت و دوستی‌ متقابل است و در فرهنگ و "قفس " خود منجمد یا اجبارا "وحشی" نشده است.



    این در حالی‌ است که فرهنگ‌های تحت ستم در کشورما در حال جان دادن و پوسیدن هستند و آنچه از میراث ارزشمند ملی‌ خود دارند از دولت سر همسایه‌ها و دولتهایی است که این زبانها را رسما به کار میبرند. والّا در ایران داستان " آتا باخ گوورچینین قانادی یارلانیب " که از سالهای دهه اول قرن به همّت سیاست فرهنگ زدایی و ضدّ ملی‌ سیستم تک زبانی‌ در کشور تبدیل به " بابا باخ کبوترین بالی زخمی اولوب" شده، حکایت بسیار دردناکی است.



    نه‌ اینکه در فرهنگ خود شیفته شدن و آن را بر فرهنگ دیگری برتر دانستن در مقوله بنده نیست ، بلکه عکس آن را در دو لینک آخر می‌بینید. اما دو لینک اول بنده حکایت از این دارد که شناخت درست خویش تن و مهمتر از آن حقوق خویشتن بدون اینکه شیفته خود شویم راهی است که "نلسون ماندلاها" رفته اند و افریقای جنوبی را را از یک فاجعه که اپرتاید ملی‌ است نجات داده‌اند! بدون احسال تعلق به این اندیشه وتعلق به گروه تحت ستم چگونه می‌توانست این بار عظیم را به دوش کشد! ما نمیتوانیم متعلق به هوییتی نباشیم که در آن شکل گرفته‌ایم و در عین حال برای حفظ آن احساس مسٔولیت کنیم و آن را از نابودی نجات دهیم!

    مثال تعداد انگشت شمار روشن فکران فارسی‌ که پا به پای هویت طلبان تحت ستم ملی‌ در ایران در راه احقاق حقوق اولیه بشری آنها میکوشند مثال بسیار بارز بر این ادعا است که : متاسفم مهرگان عزیز اما استاتوس بالا شعاری بیش نیست !! احساس تعلق و مسئولیت کردن چیزی جز احساس شفتگی و احساس برتری کردن است . درست ازا این زاویه است که تفاوتهای نگرش ماندلا‌ها و هیتلرها را درمیابیم !

  • Simin Sabri

    هر دو لینک ارسالی شما مورد نکوهش من هستند ! ادعای اراضی‌ راه‌های مذاکراتی و صلح آمیزی دارد که باید به کار گرفته شود ! اما در تمام دوران در هر جنبشی از طیف مختف با افراط و تفریط مواجه هستیم، اما وجود آنها حقّ انیات جنبش‌های رهائی بخش ملی‌ در دنیا در زیر سوال نبرده است ! اکنون ۱۷ ماه مای هر سال روز آزادی و استقلال نروژ از سوئد در تمام کشور با حراتی وصف ناپذیر جشن گرفته میشود برای این که رهایی از استعمار چه داخلی‌ چه خارجی‌ مهبتی جشن گرفتنی است !!! حالا نروژ‌های افراطی وبا تمایلات نسیونالیستی نمیتوانند دلیل گرفتن این حقٔ از ملت نروژ باشند ..آیا اینها در قفس خود وحشی شده‌اند ؟ یا با خود آگاهی‌ و تعلق به فرهنگ خود به سرنوشت خود حاکم شده و اربابی را از زندگی‌ خود دفع کرده بردگی را فأق آمده‌اند ؟…http://www.youtube.com/watch?v=4azRQ8ZnIa0

  • Simin Sabri

    به لباس‌های بسیار زیبای ملی‌ آنها نگاه کنید ! نروژیها می‌گویند : لباس و دیالکت من بخشی جدایی‌ ناپذیر از شخصیت من است ! برای همین به احترام به هردو دیالکت پاسپورت نروژی در این کشور به هر دو دیالکت مزیّن شده است !..http://www.youtube.com/watch?v=BNsL0o_OdsU

  • احسان پورخیری

    Mehrgan Maleki

    درسته، تلنگر خوبی بود. به گمانم بسیار میشه از بحث لویناس درباره ی ادیسه و ابراهیم و سفر به سرزمین های ناشناخته استفاده کرد در این مورد. من مدتیه روی لویناس کار می کنم. شاید فرصت شد و یه چیزکی در این باره نوشتم.

    سپاس

  • Yunus Shamili

    فرهنگ استاتیک چیست؟ فرهنگ دینامیک کدام است؟

    http://shameli.blogg.se/2014/january/entry-9.html

  • Mehrgan Maleki Yunus Shamili Simin Sabri Yaşar Azerbaycanli آقای شاملی متآسفانه شما عامدانه یا غیر عامدانه بحث را از کانتکست اصلی خود بیرون برده اید تا با شتابزدگی مانیفست خودتان در خصوص فرهنگ دینامیک و استاتیک و فرق بین این دو که البته نوعی توضیح واضحات هم هست را صادر کنید . این نوشته بر خلاف افادات شما که فرموده اید : ( حتی بخشی از فرهنگ که در طول زمان شکل گرفته است نه تنها نباید نفی گردد بلکه برای رشد جامعه بایستی تبلیغ و ترویج هم گردد…) نه به دنبال نفی فرهنگ است ( آیا اینکه صرفا نباید به فرهنگ خود تعلق داشت مترادف با نفی کلی فرهنگ است ؟! ) و نه بر خلاف انگ و اتهام بی پایه و اساس و غیر مسوولانه شما نقدش " نقد فرهنگ جنبش رهایی ملی خلقهای غیرفارس در ایران است " و نه باز برخلاف ظن و گمان شما ، نگاهش رومانتیسیتی است . نگاه این استتوس ( همچنانکه دوستان اشاره کردند ) بیشتر برگرفته از فلسفه اخلاق لویناسی است که به دنبال ارزیابی شرط امکان اخلاق است . او شرط استعلایی شدن اخلاق ( و در اینجا فرهنگ بمثابه یکی از عناصر و مولفه های اخلاق ) را زمانی قابل تحقق میداند که در مواجهه با " غیر " ، در مواجهه با اخلاق و فرهنگ دیگری صورت گرفته باشد چون برحسب این دیدگاه ، اخلاق ( بمثابه مولفه ای از فرهنگ ) خودآيين نيست بلكه دگرآيين است و اینکه امر نامتناهی بیرون از تمامیت است و در عین حال در همان هم بازتاب دارد ، یعنی فرهنگ استاتتیکی ( بقول شما ) ساخته نمیشود مگر اینکه به تمامت خود بسنده نکند و " فرهنگ غیر " را بگونه ای تعریف نکند که آن را به فرهنگ خود فرو بکاهد بلکه نسبت خود با غیر را بگونه ای تعریف کند که هیچ از آنها بسود دیگری از بین نرود . او واژه " نامتناهی " را از تآملات دکارت در باب مبحث خداوند برمیگیرد . دکارت میگوید تصور خدا به عنوای " تصور وجودی کامل " نمیتواند از کسی که خود ناکامل هست ( انسان ) سرچشمه گرفته باشد ، ولی حال که همه تصوری از وجود کامل در ذهن داریم ، لازمه چنین تصوری آن است که باید وجود کاملی وجود داشته باشد . چون وجود کامل اگر وجود نمیداشت کامل نبود و اگر در میان هم نبود تصور آن هم به ذهن من راه نمی یافت چرا که تصور کمال نمیتوان از من بی کمال برخاسته باشد . لویناس در فلسفه اخلاق خودش ، مقوله اخلاق ( و مشخصا در بحث ما ، فرهنگ ) را در معنای " خداوند " و یا " وجود کامل دکارتی " مینشاند .دکارت میگوید سوژه در مواجهه با چيزي بيرون از خود با تصورات متناهي مرتبط مي‌شود؛ چيزي كه خود، نامتناهي است يعني خدا. اين به نظر لويناس، نوعي مواجهۀ سوژه با " غیر " است كه موجب مي‌شود درك نامتناهي براي سوژه حاصل شود بنابر این نبايد خود يا سوژه را به‌گونه‌اي تعريف كرد كه در تقابل با ديگري ( اخلاق دیگری . فرهنگ دیگری ) قرار بگيرد، بلكه بايد خود و ديگري را دو سوي يك نسبت دانست؛ به عبارت ديگر، اين‌گونه نيست كه هر يك از خود و ديگري تماميتي مستقل باشند، بلكه هر دو در كنار يكديگر تماميت واحدي را تشكيل مي‌دهند و ..

    البته حیطه بحث لویناس بسیار گسترده است و بنده اشراف بسیار دقیق و مبسوطی هم بدان ندارم ، اما همینقدر میدانم که محتوای این استتوس را براحتی میتوان از چارچوب سوء تعبیر و سوءتفاهمی که به شما و خانوم صبری آن دست داده بیرون برد و در کانتکست همین بحث فلسفه اخلاق لویناسی گنجاند . اگر نقدی هم هست " نه " به زاویه نگاه رومانتیسیتی بنده به مقوله فرهنگ که به زاویه نگاه فلسفیِ لویناسی که البته تا جایی که من میدونم هیچ ربط و بازایی به رومانتیسیم هم نداره ، باید انجام بگیرد .
  • Yaşar Azerbaycanli

    بانو مهرگان با یک جمله از این نوشته موافق هستم(وطن دوستي آري، وطن پرستي نه ) و به همین دلیل آن را لایک کردم ولی خارج از موضوع بحث چیزی که برایم جالب بود همسو بودن عزیزانم در این بحث که شاید اخیرا سوءتفاهمی( هرچند کوچک) بینشان بود به لطف استاتوس شما حل شد و یا امیدوارم که حل شده باشد !



    باید به شما بخاطر ایجاد اتحاد بین فعالین حرکت ملی (ملت ترک آزربایجان) تبریک بگویم !

  • Mehrgan Maleki

    Yaşar Azerbaycanli متوجه حرفت نشدم یاشار ؟ کدام سوء تفاهم مابینِ فعالین حرکت ملی بواسطه " لطف من " حل شد ؟! والله من خودم از این لطف بی خبرم ! واضح تر بگویید تا از لطفی که میذول داشته ام و خودم از آن بی خبرم ، کمی از خودم ممنون باشم !

  • Yaşar Azerbaycanli

    بحثی بود در مورد (وطنمان آزربایجان و نام خلق ترک )بین استاتید محترم ولی در این مبحث فارغ از اختلاف نظر یک صدا سخن گفته شد و این یعنی اینکه اختلاف نظرهایمان مانع از اتحادمان نخواهد شد !

  • Moh Ammad

    خانم مهرگان جملات شما کمی تناقض دارند و یا شاید من متوجه نمی شوم اینکه : ما نباید به فرهنگ خودمان تعلق داشته باشیم، چه ملي چه مذهبي . فرهنگ هم نباید به ما تعلق داشته ِباشد، چه ملي چه مذهبي . او باید باشد، ما هم باید باشیم . متوجه نمی شوم چطور هم می توان متعلق به یک فرهنگ نبود و در عین حال او ( فرهنگ ) باشد . مگر فرهنگ و ملت جدا از هم هستند که هم بود و هم در عین حال نبود . من احساس می کنم این مطلب باید بیشتر روشن بشه تا بتونم حداقل مطلبتون و لایک کنم .

  • Araz Soleymani

    وطن برای یک ملت از این نظر واجب است , در آن خیلی از انسانهای بی پناه و ضعیف , علیل, کودک, جوان و پیر پناه پیدا میکنند و به حیات خود ادامه میدهند. از همچون سرزمینی باید دفاع کرد و او را حد اقل به خاطر همچون انسانها حفظ کرد. حالا اسمش را , وطن دوستی یا وطن پرستی یه هرچه دوست دارید ,بگذارید. شاید خانم مهرگان قادر است با یک کلاه پشتی با چند لقمه نانی در هر جای دنیا و یا در جنگل ها زندگی کند ولی یک جامعه نمی تواند , یک کلاه پشتی برداردو به هر جا خوشش آمد , برود.

  • Moh Ammad

    اگر احیانا منظورتون تعصب به یک فرهنگ هستش که نباید باشه . اصلا چرا نباید باشه مگه تعصب چیز بدیه . این همه پیشرفت و کنار هم بودن اعضای یک خانواده یا یک حزب یا یک جنبش به نظر من به خاطر وجود تعصب بین اعضا هستش .

  • Mehrgan Maleki

    Moh Ammad ارجاعتان میدم به کامنت ماقبل آخرم در این پست ( خطاب به خانوم سیمین صبری و آقای شاملی )

  • Esmael Darmann

    تا جایی که فرصت دست داد کامنت ها را مرور کردم. برداشت من از پُست این است: فرهنگ سیّال است و نمی شود از چیزی سیّال، تقاضای ایستایی کرد یا برای ایستایی آن تلاش کرد. بالفرض اگر برای ایستا کردن آن موفق هم شدیم، مشکلی که پیش می آید عدم انعطاف پذیری و تحمل «غیر» است.

  • Araz Soleymani

    فرهنگ سیال هم باشد, اصل ها سیال نیست. هویت در سیالی اش اصل است و دفاع از هویت هم اصل است

  • Araz Soleymani

    دفاع کردن اصل است, صرف نظر از نوع دفاع. یعنی دفاع از چیز بد نمی تواند نفی دفاع از چیز خوب باشد. شما نمی توانید بگوئید , هویت وجود ندارد. شما نمی توانید بگوئید چون سیال است , پس دفاع از آن ضرورت ندارد. البته که هویت ودفاع از هویت وجود دارد. اگر کارگر بودن سیال است پس نباید از حقوق کارگران دفاع کرد.حقوق کارگری اصل است و بنا بر این از این اصل باید دفاع کرد

  • Mehrgan Maleki Esmael Darman Araz Soleymani

    همه حرف استتوس اینه که ساختار صوري امر متعالی در رابطه فرهنگی میان فرهنگ من با فرهنگ دیگری توصیف میشود ، فرهنگ دینامیک ، فرهنگی صلب و دگم و بسته به روی فرهنگ سایر ملل نیست و المانهای فرهنگی خود را جوری تعریف نمیکند که در تقابل و رویارویی با اِلمانهای فرهنگ غیر قرار گیرد بلکه فرهنگ خود و دیگری را دو سوی یک نسبت و مناسبت میداند و اینکه هر فرهنگی از قِبل در آمیختگی و امتزاج با فرهنگ غیر است که تمامیت واحد و کمال یافته ای را تشکیل میدهد . فرهنگ صلب و بسته به روی غیر نمیتواند تبدیل به امری کمال یافته و نامتناهی شود ،بلکه این در هم آمیختگی دینامیک و خودپویه است که صرفا مولفه ها و المانهای فرهنگها را مکانیک وار به هم منتقل نمیکند بلکه از دل این امتزاج ، فرهنگ نوینی ولادت میابد که نامتناهی تر از دو یا چند فرهنگ قبلی است ، پروسه ای که بقول لویناس از سنج تجلی و انکشاف است … دفاع یکسویه از فرهنگ و مشتبه شدن امر کمال یافتگی برای هر فرهنگی خود آیین گر ، از آن فرهنگ زمینه ای اهل برای روکشی وحشی خواهد ساخت .
  • Araz Soleymani

    فرهنگ آلمانی از دیگر فرهنگها تاثیر پذیرفته است ولی زیر بنا و رو بنایش آلمانی مانده است و از او محافظت میکنند. تمام فرهنگهای اروپائی این طور است. چه را ما این طور نباشیم؟ ایراد کار کجا است؟

  • Simin Sabri

    " …در این مدرسه این نکته مهم فراموش نشده که تنها هنگامی پذیرای فرهنگی‌ دیگر خواهیم بود که نخست فرهنگ خود را بشناسیم ! "،…

    http://www.youtube.com/watch?v=JdsWLIWTGe4&hd=1

  • Mehrgan Maleki

    Simin Sabri این امر یک نکته بدیهی روانشناختی است سیمین جان . آدمی اگر خودش را دوست نداشته باشد ، مردمش را ، فرهنگ وزبان خودش را دوست نداشته باشد ، نه قادر به دوست داشتن دیگری خواهد بود و نه قادر به دوست داشتن مردمان دیگر و فرهنگ و زبان مردمانی دیگر خواهد بود را و از این رو هر گونه انگیزه‌ی روانی و فرهنگی شناخت خود و در نهایت شناخت دیگری و مردم و زبان و فرهنگ دیگر را هم نخواهد داشت . و این البته کمی با رویکرد نارسیستی نسبت به مقوله " خود " و دیگری که اخلاق فرهنگی را ابتر و سترون بر جای میگذارد و گاه حتی از آن اژدهای چند سر برای بلعیدن دیگری میسازد ، کمی متفاوت است .

  • Simin Sabri

    درست است مهرگان عزیز! در این ویدئو علاقه مندی به فرهنگ و زبان مادری تاکید شده است ، چیزی که در فضای ملتهای غیره فارس محروم از فرهنگ و زبان خود در کشوری به نام ایران بوی تعفن مشمأز کننده و آزار دهنده آن مشام هر وجدان آزاده‌ای را میازارد ! حالا آن" اژدهای ژدهای چند سر برای بلعیدن دیگری" فلان در حاکمیت است با نمایندگی تنها یک ملت (ملّت فارس) که بقیه ملتها را بلعیده است!



    . عکس لعمل من را به این تیتر فلسفی که در فضای کنونی در تضاد با این وضعیت آسف بار فرهنگ‌ها در ایران است ، و انگار آن را در نیمه دی‌ ماه چون یخی به بازر آوردی ، باید از این زاویه برسی‌ کنی‌ عزیز !

  • Mehrgan Maleki

    Simin Sabri کامنت تان از یک تناقض و پارادوکس ذاتی رنج میبرد سیمین جان ! نگاه فلسفی نگاهی است جهانشمول به چگونگی و چراییِ هستی و پدیده ها منجمله پدیده ای بنام فرهنگ و برخلاف نگاه سیاسی ، بر حسب مقتضیات و الزامات این یا آن فضای کنونی یا غیر کنونی ایرانی یا آلمانی یا فرانسوی صادر نمیشود ! از این منظر فلسفه‌ی اسلامی . به همان اندازه مفهومی بی پایه و انتزاعی است که مثلا فلسفه غیر اسلامی .فلسفه ها و در این جا ، فلسفه اخلاق ، اصولا در تضاد با چیزی واقع نمیشوند بلکه فارغ از بحث های منضم به واقعیت سیاسی و اجتماعی جوامع مختلف که در حد توسعه یافتگی متفاوت و مناسبات طبقاتی ، روابط ملی و ساختار سیاسی یکسره متفاوتی از هم بسر میبرند ، به ریشه یابی معضلات کلان بشری در زمینه اخلاق و فرهنگ و .. میپردازند . پس تیتر فلسفی این استتوس ربطی به فضای کنونی ندارد هر چند بنده با نیم نگاهی به اوضاع کنونی به پست کردن آن اراده کرده ام آن هم صرفا برای راهکار دادن به پدیده ی دینامیک و زنده و پوینده ای بنام فرهنگ . چه فرهنگ غالب و چه فرهنگ مغلوب . حالا چرا فارغ از غالبیت یا مغلوبیت فرهنگ این یا آن ملت و قوم ؟ چون فرهنگها بنا به صف بندی های دگرگون شونده‌ی اجتماعی و سیاسی مدام در حال عوض کردن پوزیشن خود و تبدیل شدن از فرهنگ غالب به مغلوب و بالعکس هستند . هر فرهنگ مغلوبی به همان اندازه که پتانسیل تبدیل شدن به فرهنگ غالب را دارد ، در صورت پیراسته نکردن خود از المانهای فرهنگی خود آیین ، قابلیت تبدیل شدن به همان اژدهای هفت سری را دارد که خود اکنون گرفتار اوست …

    پی نوشت : برام جالبه که هر گاه ترکیب دفاع فرهنگی را با قید کیفیت " افراطی " ترکیب میکنم ، امر به یکسری دوستان مشتبه میشود که گویا موضع آنان را مورد خطاب قرار داده ام .! بهتر نیست این انگیزش روانی خودتان در مقابل این ترکیب چند کلمه ایِ " دفاع افراطی از فرهنگ خودی " ( و از منظر فلسفی بی علاقه به پوزیشن غالب و یا مغلوب او ) را مورد روانکاوی ریشه ای قرار بدید ؟!

  • Simin Sabri

    حتما جانم، اما قبل از آن لازم است شما شاخص‌های "دفاع افراطی از فرهنگ " را توضیح دهید ببینیم دفاع ما افراطی است ؟



    فرهنگها در هم تداخل میکنند و این اجتناب ناپذیر است ! دیدگاه فلسفی نیز متاثر از فضای واقعی و قابل لمس جهان بشری ساخته شده و تنها بحث کلمات نیست که به آن شکل مجرد بازی با کلمات پذیرفته شود ! تعریف فرهنگ که یک لغت اجتمایی‌ و سسیولگی است این موضوع را در در ذات خود و با خود دارد !



    درست است که پذیرایی‌ فرهنگها در بین مردمانی که از این جهت به گروه‌های فرهنگی‌ مختلف تقسیم میشوند ، نباید جنگ افزرانه بلکه غنی بخش باشد ! فرهنگها در واقع در تاثیر دینامیک به هم همدیگر را غنیتر میکنند. تمام تلاش بشر مدرن آن است که کار میتواند از مرگ آنها جلوگیری کند که هر فرهنگی در بطن خود تکه‌ای از تمدن بشری را دارد که در "دی ان ا" و کرومزوم‌های "کلمات" که در زبان مادری آن فرهنگ جاری است نهفته است ! حفاظت آنها باید آگاهانه صورت گیرد ، چون عشق به محیط زیست و حفظ آن در مقابل آلودگی‌ باید فرهنگ‌های در بین مردمی که نمایندگی آنها را میکنند با زبانی که جام یا شیشه عمر آن فرهنگ درآن نهفته است حفظ گردد ! به همین دلیل است که پوشیدن لباس ملی‌ متعلق به ۴۰۰ سال پیش یک زن نروژی که روزانهٔ شلوار جینس و ت شورت به تان دارد حاکی‌ از خود شناختی‌ آگاهانه و تلاش برای حفظ میراث فرهنگی‌ است ! استاتوس شما اگر بحثی‌ تجریدی از یک متن فلسفی‌ است ، باید در یک مقاله سولید با نامی‌ میان آورده میشد نه‌ به این شکل نه میمون و در تضاد با تلاش‌های بشر نوین در حفظ میراث فرهنگی‌ ! –پرنس نروژ "هوکن" و همسر او "مته‌ ماریت" در روز استقلال نروژ در لباس محلی !http://www.seher.no/…/mette-marit-møtte-folket-i…

  • Mehrgan Maleki

    ها . حالا درستش کردید : ( پذیرایی فرهنگها در بین مردمانی که از این جهت به گروه های فرهنگی محتلف تقسیم میشوند ، باید نه جنگ افرازنه بلکه غنی بخش باشد .) پس با این وصف وقتی در همان کامنت اولتان از شآن نزول این استتوس سراغ میگیرید و بنده در مقابل لینک اآن دو پیج را خدمتتان معروض میدارم ، پس نباید خیلی گمان برید که چوب را به روی موضع شما برداشته ام چون آدرس " گربه سیاهه " این استتوس قبلا حضورتان عارض شده است چون حداقل عقل سلیم ایجاب میکند که پی افکنی پیجی بنام " جنبش اخراج کردها از آذربایجان " و یا در مقابل " ارومیه مرکز کردستان بزرگ شرقی را همانا" مصداق دفاع افراطی از فرهنگ و جتی چند فاز بالاتر از آن ، دفاع توتالیتاریستی از فرهنگ قلمداد کنیم … شما هم اگر این برچسب گول زنگِ " ملّت فارس " را که عامدانه یا غیرعامدانه و " بقول جناب شاملی " استاتیک وار " میخواهد شکافهای موجود طبقاتی و معیشتی و سیاسی و فرهنگی و هزار و یک شکاف کوفتی دیگر موجود را در ترکیب مجعولی بنام " ملت فارس " لاپوشانی کند و فعالان داخلی را در پی یافتن نخود سیاه به راه ترکستان بکشاند از دست بنهید ، و در ضمن بجای غر زدن به جان این و آن در پست و استتوس های بی هزینه‌ی فیس بوکی ، بنشیند و در عصر دستاوردهای غول آسای الکترونیکی و انفورماتیکی کمی در راه حفاظت آگاهانه فرهنگ آذربایجان کاری مبنایی و درست درمون و پر و پیمان انجام دهبد ، آنوقت میتوان گفت که به افراط کاری تن نداده اید .

  • Simin Sabri

    ۱. چرا شما آنجا که ما از عرصه سیاسی مثال می‌آوریم که نشان میدهد این استاتوس شما غلط انداز است، فریاد می‌زنید: که بابا ، این از زاویه فلسافی است و به بطن سیاسی جامعه ربطی‌ ندارد ! اما در دفاع از همین استاتوس به "پیچ‌های افراطی که شما را به وحشت انداخته" که اقدام به پخش این استتوس کرده‌اید ، استناد می‌کنید ! قسم حضرت عباس یا دم خروس !



    ۲- در "حفاظت از فرهنگ ترکها یا آزربایجان" به قول شما ؛ در ایران چه باید کرد ؟ شما چه می‌کنید به ما هم یاد دهید ؟



    ۳- شاخص‌ها یه افراطی گری فرهنگی چیست و چرا و به چه تعریفی بنده افراطی شدم ؟



    ملت "سامی" با لباس و زبان و فرهنگ بسیار متفاوت خود از فرهنگ "نورشک" یا نروژی در نروژ که در آزادی کامل فرهنگی و ملی‌ با هم در برابری کامل به سر میبرند !…

    ممنون
  • Mehrgan Maleki

    اگر " شنیدن را نه بمثابه واکنشی انفعالی که همچو کنشی فعالانه بلد بودید ( که متآسفانه نیستید ) باید این این بخش از کامنت ماقبل آخر بنده را بیاد میداشتید که مجبور به ارتکاب بند اول کامنتتان نباشید . : ( پس تیتر فلسفی این استتوس ربطی به فضای کنونی ندارد "هر چند بنده با نیم نگاهی به اوضاع کنونی به پست کردن آن اراده کرده ام " آن هم صرفا برای راهکار دادن به پدیده ی دینامیک و زنده و پوینده ای بنام فرهنگ . چه فرهنگ غالب و چه فرهنگ مغلوب . ..)

    پی نوشت : نحوه‌ی مباحثه شما با من و آن ماس ماسکهای خنده‌ ای ( خنده هایی از سر عصبیت و هیستری ) که پیاپی بسوی من روانه اش میکنید ، مرا یاد استتوس دو سه روز قبلم انداخت :

    فرهنگ مباحثاتی ما حداقل در همین فیس بوک ، فرهنگ تک ذهنی ، تک گویانه و مبتنی بر مونولوگ است تا دیالوگ . در چنین فرهنگی زبان گوینده زبانی است که قبل از گفت و گو ، مرز میکشد و خط میگذارد و سرحدات تعیین میکند و صرفا اعلام موضع میکند . زبان که نه ، چَپری سرشار از سیم های خاردار که از همان شروع " گفتِ بدون گو " به مخاطبش دورباش میگوید و گاردش به روی هرشکل دیگری از فهمیدن بسته است و پذیرای هیچ امکانی از تآویل و تحلیل های دیگری هم نیست . ششدانگِ حواسش چنان در پی رد و انکار دیگری است که هر گونه تلاش برای درک و فهم صمیمانه‌ی مخاطبش را کاری بیهوده از طراز اتلاف وقت گرانبها میداند و یا چنان سرگرم من های مشغول دارنده‌ی خودش است که مجال نمی یابد تا به من دیگری هم بیندیشد و درک نمیکند که گوش دادن و شنیدن نه یک عمل انفعالی که کنشی فعالانه است و موجب گشوده شدن وجود شنونده بر جهانی میشود که چه بسا مخاطبش آن را خلق و یا کشف کرده است .

    گفت و گوهای مجازی ما بیشتر " شبه گفت و گو "ست که در آن نیازی به مخاطب نیست ، تنها وجود گوینده کافی است . ما گرفتار بحران مخاطب ایم و در این بحران ، مخاطب یا غایب است و یا اینکه اصلآ نمیشنود …

    ساعت دو نصف شب است : شب بخیر .

    ها . یادم رفت . فردا خدمتاتن خواهم گفت و راهکار خواهم داد که برای حفاظت از فرهنگ آذربایجان چه باید میکردید که نکردید و بهتره بجای غر زدن یکبار هم بنشیند و این بار یک کار حقیقی بکنید .

  • Simin Sabri

    به اینها انیماشون می گند حالتی از "زبان بدنی " و وصف حالت روحی‌ چون همدیگر را نمی‌بینیم ! علّت فرستادن آن بستگی به تفسیر شخصی‌ دارد ! اما هدف من این است که بدانید از بحث با شما و تبادل فکری ناراحت نیستم و بسیار خوشایند است ! اما خوب هر کس از زاویه خود به دنیا و پدیده‌ها نگاه می‌کند و آنها را تفسیر می‌کند. اگر می‌دانستم اثر آزار دهنده دارد از فرستادن آنها اجتناب می‌کردم !



    اما جواب‌های من کو ؟ سوال ۲ و ۳ ؟..شب بخیر

  • Mehrgan Maleki Simin Sabri Yunus Shamili Yaşar Azerbaycanli از بند 2 شروع میکنم : بهاییان در ایران یک «ابر- دیگری» هستند . آنها در ایران به سبب اعتقادات مذهبی شان جایی در میان شهروندان ایرانی ندارند . یک بهایی ، یک " دیگری سیاسی " نیست . اما یک آذربایجانی یک " دیگری سیاسی است " ! مثلا سعید متین پور ما یک دیگریِ سیاسی است چون از منظر قوانین مرسوم جزایی ج . اسلامی یک مجرم است. یعنی قانون بر او نام مجرم نهاده و درون محدوده های قانون تعریف می شود. اما یک بهایی حتی مجرم هم نیست. او مجرم سیاسی نیست که بخواهد و یا حق داشته باشد تفسیری دیگر از قانون اساسی را پیش بکشد یا به نظام به سبب انحراف از قانون انتقاد بکند و به دنبال آن به زندان برود. او اقلیت دینی هم نیست که بتواند مثل اهل سنت بگوید بر اساس آزادی های مذهبی مصرح در قانون، حق ماست که مسجدی در تهران داشته باشیم. او ترک آذربایجانی هم نیست که حق داشته باشد به " بند 15 و 16 " قانون اساسی استناد کند و مطالبه آموزش بزبان مادری را پیش بکشد چندانکه حکومتی ها و دولتی ها بر سر اعظای همان حق بدیهی به نزاع جناحی با هم برخیزند . او هیچ جایی در قانون ندارد پس در بدو امر حذف شده است. فرایندی تاریخی یا نزاع گفتمانی و سیاسی او را از بیخ و بن حذف کرده است . او یک " ابر – حذف شده‌ی دیگری " است . اما با اینهمه آنقدر همت و اراده‌ی روحی و شخصیتی دارد که با راه اندازی دانشگاهی مجازی و الکترونیکی ، از حداقل امکانات و روزنه های دَم دست ، دستاویز و مستمسکی تعبیه کند برای پیشگیری از مرگ هویتی و مذهبیِ ذلت باری که بدو تحمیل کرده اند . اما ما که به اندازه یک دهم او حتی " حذف " نشده ایم چه گلی به سر مردم و فرهنگ و تاریخ و زبان و ادبیات خودمان زده ایم ؟ در طی این همه سال که بجان این و آن صرفا نق زده ایم ، یک نمونه از آثار ادبی – علمی – فلسفی و فمنیستی و هنری و فرهنگی جهان را به من معرفی بفرمایید که توسط مترجمین ترک ( ترک آذربایجان ایران ) ما بزبان مادری ترجمه و یا اصلا در همه آن ژانرها بزبان ترکی توسط مولفین ما تآلیف و به دست نشر سپرده شده باشد ؟ اگر در چاپخانه های ایران مقدور نبوده ، در مطبعه های باکو یا استانبول یا انکارا ؟ در هیچ کدام مقدور و میسور نبوده ؟ نشر الکترونیکی . امیدوارم البته بنده را به چند مقاله و دفتر شعر و متن مکتوب پراکنده ارجاع ندهید . من دارم از " جریان سازی و موج افرینی " علمی و ادبی و فلسفی حرف میزنم !

    پی نوشت بند 2 – وفتی پای حقوق تضییع شده یک بهایی بمثابه ابر – دیگری در میان است ، بهتره کمی در بکار بردن ادبیات یکسره سیاه و تاریک و دراماتیک در مورد ملّت ترک ( بقول شما ) احتیاط کنیم . ما ترکها در ایران انقدر حقوق داریم که " مجرم " تلقی شویم !

    جواب بند 3 شما را میگذارم برای فردا .
  • Mehrgan Maleki

    ادامه – پاسخ به بند 3 و ادامه پاسخ به بند 2 : قرموده اید چرا " بنده ( شما ) افراطی شده ام ؟ 1 – هر رفتاری شخصی و سیاسی چنانکه با خشونت ملازمه داشته باشد ، آن رفتار افراطی است . عنوان " مردم 9 دی " یک عنوان منبعث از خشونت است چون بزور میخواهد مردم گرفتار در افتراق و انشقاق سیاسی را تحت لوای یک نام ، متحد و همدل جلوه دهد . …تعبیه‌ی واژه‌‌ی " مّلت فارس " از بنیان متکی بر خشونت است چون بزور و در راستای منویات ناصواب خودش میخواهد مردمی را که " یگانه و تنها " شاخصه مشترکشان زبان است اما در دل خود انواع شکاف های عمیق طبقاتی و سیاسی و فرهنگی را می پرورند ، در واژه‌‌ مجعولی بنام ملّت فارس بتپاند و چنین القا کند که گویا همه فارس زبانان برغم همه شکاف های درونی شان ، در سرکوب سایر ملل و قومیتهای ایرانی هم دست اند .

    2 – افراطی هستید چون حقایق زیسته‌ی ترک ها در ایران را نه بدانگونه که حقیقتا هست بلکه با نسخه ای بسیار تحریف شده و قلب شده از آن تجربه در تبلیغات افراطی خود بازتاب میدهید . یک بهایی در ایران بمثابه یک " ابر – دیگری " به دلیل بهایی بودنش بودنش مورد تهدید ، تعقیب و بازخواست قرار میگیرد ، یک بهایی نمیتواند با تابلوی علنیِ مذهبیِ خودش در فضاهای تحصیلی – علمی و فرهنگی و اداری و حتی بازار بمثابه محملهای کار آزاد به فعالیت بپردازد اما یک ترک هرگز به دلیل ترک بودنش مورد تهدید و آزار قرار نمگیرد ، میتواند در فضاهای تحصیلی تا مدارج عالی آن و تا کسب عالی ترین مدرک تحصیلی حضور داشته باشد ، در حیطه کار و مناصب اداری ، ترکها همپای سایر قومیتهای ایرانی بکار در دستگاه بوروکراسی کشوری اشتغال دارند و در بازار آزاد کار هیچ منعی در ارتقای شغلی خوشان ندارند که هیچ بلکه یکی از متمول ترین طیف طبقه سرمایه دار ایرانی را تشکیل میدهند ، جدا از اینکه در ساختار سیاسی کشور و در بدنه امور اجرایی دارای پستها و منصب های بسیار کلیدی هستند ، در برخی از استانهای ترک نشین فراورده های فرهنگی بزبان ترکی مثل شعر و نثر و داستان توسط ناشرین محلی به دست چاپ سپرده میشود و روزنامه بزبان محلی منتشر و یا برخی از صفحات روزنامه ها به مطالب منتشره بزبان ترکی اختصاص می یابد . به زبان خودشان رسانه ( رادیو – تلویزون – شبکه استانی ) دارند و در هر محیط اداری و یا عمومی هیچ منعی در استفاده از زبان مادی شان در دیالوگ های محاوره ای با هم ندارند . تبریز ، مرکز استان آذربایجان در مقایسه با بسیاری از مراکز استانی فارس نشین مثل اراک و سمنان و کرمان و … ، یکی از توسعه یافته ترین و مدرن ترین مراکز استانی ایرانی است مشکل محیط زیستی آن مثل بحران دریاچه ارومیه ، بحرانی فراگیر در حیطه محیط زیست ایران است . مثل بحران زاینده رود و تالاب گاو خونی ، بحران رود کارون و هامون و تالاب بندر انزلی که حاصل بی تدبیری و مسوولیت ناپذیری حکمرانان آن است و هیچ شائبه امنیتی در خصوص به بحران کشاندن محیط زیست آذربایجان وجود ندارد چرا که هم بلحاظ ارضی آذربایجان خاک ایران و جزو مایملک آن و بلحاظ سیاسی تحت نفود دولت – ملت ایران و ج اسلامی است . و هر گونه سود و زیان حاصل از آن مایملک و تبعات مالی و محیط زیستی آن جدای از مردمان منطقه ، متوجه حاکمان ایرانی آن هم هست . بزرگترین مشکل ما ترکها نداشتن فضاهای تحصیلی به قصد آموزش بزبان مادری مان است . مشکلی که دست برقضا حل شدنش در گروی اجرای راهکار قانونی ان هم هست . بندهای 15 و 16 قانون اساسی پس از سی و چهار از گذشت انقلاب اگر امروز دارد تبدیل به فاکتور جدیدی از نزاع هایسیاسی جناحین حاضر در بدنه حاکمیت میشود ، حاصل جانفشانی و مبارزات فعالین هویت طلب ترک زبان ایرانی است . نفس همین دعواها و برنتابیدنها و ردیّه نویسی های امثال اعضای فرهنگستان زبان فارسی و فرافکنی آن مباحثات در فضای علنی ، گواه برچند گام بلند پیروزی همین مبارزان و مبارزات است . ترک زبانان ایرانی در همین " یک نکته " ( آموزش بزبان مادری ) است که نسبت به هموطنان فارس زبان خودشان تحت ستم مضاعف اند که در صورت احراز همین تک مطالبه شان هم ، ترک زبانان ایرانی در حیطه انواع ستمی که بر انان روا داشته میشود ( ستم شهروندی و سیاسی ) ، به موقعیتی برابر با فارس زبانان دست خواهند یافت و مجال ان خواهند یافت که پا به پای جنبش دمکراسی انان و سایر اقوام ایرانی در راستای مطالبات دمکراتیک خودش بجنگد . ا

    افراط گری یعنی اینکه همه این حقایق و تجربه های زیسته را با کلماتی اغراق شده ای مثل " بوی تعفن و اشمئزار برانگیز که در فضای ملتهای غیر فارس به مشام میرسد " تحریف کنیم .

  • Simin Sabri

    مهرگان گرامی‌ !



    قضاوت در مورد استتوس شما، نظرات بنده در مورد آن و دفاع یات شما از استتوس خود در اینجا و جوابهای شما به سوالات بنده ، و رابطه (یا بی‌ربطی) آنها را با یک دگر به عهده خواننده میگذارم.




    مرسی‌ به خاطر گفتگو



    خوش و خرم باشید !

17 Comments

  1. آقای رویایی عزیز
    میخواستم بپرسم ایا ممکن است ؟شماره ای بدهید تادر مورد شب شعری در بروکسل باشما صحبت کنیم
    ما پیش ازین در بروکسل خدمت شما بوده ایم .
    بامهر منوچهرسالکی

  2. آقاي يدالله رويايي ، شاعر ارجمند
    درود بر شما و دنياي شعرتان

    سميرا نوزري

  3. زندگی شهر در ذهن من است
    دیگری
    …………………..
    استاد رویایی فکر می کنم کامنت قبلی کامل نرسیده بود
    همیشه سرتون سلامت باشه

  4. من در این خصوص از کج راهه های ناسودمند ، گذر نمی کنم . ذهن من به دنبال این سوال، وا پس نمی خورد. اما فکرهای بیماری هستند که در بن بست وهمی گری خوش می نشینند….
    ازم.آرمان

  5. سلام شاعر.
    زمانی از عباس(با پیشکش احترام به او) خواسته بودید این سایت را ببندد. احساس میکنم درست حس کرده بودید.

  6. حرف ها را که کنار هم می چینی
    جمله ای می شود غلیظ !
    سخت نیست فهمیدنش ، کنار آمدن با آن مشکل است .
    خوب می فهمیم و لیکن
    فرصت نمی کنیم به خاطر ببسپاریم !

  7. یادش به خیر استاد روزگاری چند صفحه سوال فرستاده بودم و قرار بود چندین صفحه جواب نیز دریافت کنم. گذشت آن روزها و من و شما نیز هم.
    عرض ارادت و ادب فراوان.
    – بله ديدم، سوآلي هم در اين موردهاميان انها بود.
    شرمنده !

  8. “ما در تحمل غیر است که هویت می گیریم”
    و فرهنگ ما همین است که فرهنگی در اطراف خود جمع نکنیم و به آن ببالیم. فرهنگ اگر در ما باشد در پی یافتن آن و توضیح و تشریحش برای آنها که بی فرهنگ تر می نامیم نخواهیم بود. هیچ فرهنگ ارجحی وجود ندارد. و یا به قول بنیامین:
    هیچ سندی از فرهنگ1 نمی توان یافت که در عین حال سندی از بربریت نباشد.
    1ـ فرهنگ جایی تمدن نیز ترجمه شده است.

  9. با سلام
    وبلاگ شما را فیلتر کرده اند. به سختی با فیلتر شکن بازش کردم اما
    تلاشم برای کامنت نتیجه نداد. برای همین کامنت چند سطری
    – مرسي که خبر داديد. حدس ميزدم ولي مطمئن نبودم . شرمش باد !

  10. در سالمرگ شاپور بنياد :
    هاله یی از اشراق و مدرنیتت داشت. شاعر ي با هوش
    سرشار شور و شيفته فرم بود. سالهای 1350-1340 هیچ شاعری در شیراز از شاپور
    جذاب تر و مدرن تر نبود. البته آن سالها خائفی و برمکی و اوجی وديگراني هم بودند. اما شاپور خیلی تیزتر و رندتر بود. با رفتاري
    رمانتیک. طرز لباس پوشیدن و راه رفتن و معاشرت هایش همیشه خاری در چشم
    رقیبانش بود. دوستانش هم اغلب از زمره روشنبینان و زنده دلان و شیفتگانش بودند.
    که من هم از سعادت حضور آنها بهره می بردم.
    خانواده خوشنام و متمولی داشت. پدرش تاجر معتبر و خوشنام و خوشباشی بود. شاپور و پدرش رابطه عمیق و
    پيچيده یی داشتند. خانه بزرگشان در انتهای خیابان داریوش همیشه محل
    تجمع دوستان و دوستدارانش بود.
    از سالهای 1350 به بعد ، من تقریبا هرروز شاپور را می دیدم. عصرها با هم از خانه شان
    راه می افتادیم و پس از نوشیدن جامي چند ، از چهارراه زند
    می گذشتیم و هر گوشه یی با آشنایی روبرو می شدیم و تا جمع به شش
    هفت نفر می رسید پس
    از توقف یک ساعته یی در کتابخانه محمدی، از آن سوی خیابان از روبروی سینما کاپری
    و باغ بزرگی که مرکز ساواک شیراز بود می گذشتیم تا به فلکه شاه می رسیدیم.
    از آنجا به طرف خیابان نادر و سینما پارامونت و نگارخانه وصال می رفتیم. در همان
    مسیر رستورانی به اسم خوراک وجود داشت که در زیرزمین آن ، شاعران شيرازي عرق می خوردند و شعر می خواندند. یک شب هم شاهد
    بودم که در عالم مستی، کریم پورکه شاعر لمپنی هم بود سیلی به صورت
    منصور برمکی زد و از آن به بعد آنها مثل کارد و پنیر بودند.
    همان جا بود که در عالم مستی ادعا می کرد که “حاضر
    است توی کون شاملو برود”. باید سالهای 1351 – 1350 باشد.
    روبروی خیابان معدل در نگارخانه دریسی،کمال رفعت صفایی و دار و
    دسته اش پاتوق داشتند. شاپور البته معاشر این جمع نبود و همیشه پرهیز می کرد.
    بعدها هم همه این ها بر علیه دریسی کودتا کردند و یکی بعد از دیگری پای آن ها هم
    به گالری (نگارخانه) وصال باز شد. در شیراز سالهای 1350 مقصد اغلب روزنامه نگارها
    و روشنفکران و نویسندگان و شاعران و نقاشان مدرن شیراز ، نگارخانه وصال بود.
    شبها اغلب سخنرانی و شعرخوانی و نمایشگاه نقاشی بود. خیلی از بچه های
    باذوق شیراز از همانجا به شهرت رسیدند. صاحب آن هم جوان با ذوق و خوشرویی
    به اسم محلاتی بود. از چهره هایی که آنجا معاشرت و برنامه داشتند می توانم از:
    ابراهیم خضری، امامی، رضا حافظی، علی باباچاهی، کمال رفعت صفایی،
    اقدس ریاضی، جمشید کریمی و برادرش شهرام، مرحوم کاووس همتیان پور،
    شهی انجوی، حشمت شاهسوندی، حمید قاسمی، پرویز قنواتی،شجاع آذری، نسرین نوری ،
    ابراهیم صادقی ، هاله و فاطمه شیبانی و فرشید فرهت نام ببرم.
    شاپور بعدها به فرانسه رفت و اقامت کرد و سینما تحصیل کرد. همانجا هم بود که با
    رویایی آشنا شد و من نامه های بسیاری از شاپور دارم که حکایت از معاشرت و
    مکالمه با رویایی دارند. زمان انقلاب شاپور ایران نبود و چندماهی پس از انقلاب به
    ایران بازگشت. مدتی برای صدا و سیما فیلم می ساخت و پس از تصفیه شدن، امور
    کارخانه پدرش را به عهده گرفت با آن ریش سفید ، هاله یی نورانی و جذاب
    داشت. در همین سالها اتاقکی در گوشه حیاط خانه شان داشت و چندان خوشبخت
    نبود. آشنایی و ازدواج با رحیله برایش نعمت بزرگی بود و همیشه به این خوشبختی
    می بالید و مرگ رحیله هم مقدمه ی عزیمت جاودانه شاپور بود.
    در این سالها بهترین دوستانش شاپور جورکش و سیروس نوذری و امامی و حسن آقایف
    بودند. دوستانی هم بودند که به او خیانت کردند و پول و نان و نمکش را خوردند و نمکدان
    شکستند. در این مدت من اورا کم و کمتر می دیدم و بیشتر با علی دیری و جمشید
    فراهانی و شهرام حلمی و حشمت شاهسوندی و عبدالله آتشی و فرشید فرهت بودم.
    و همه هم مریض و عصبی و بدخلق و دربدر. بعدها همه از هم دور افتادیم و آن روزها
    تصویر شدند و در قاب افتادند.
    شاپور بنیاد و شعر و شخصیت و مرام او همیشه اما مدرن و آنارشیست و آزاده ماند.
    به هیچ مرام و مسلک و معرکه یی وابسته نبود و به شرافت انسانی خود مزین بود.
    من کمتر کسی را می شناسم که مدیون بزرگواری و نجابت و مرحمت و معلومات او نبود.
    روحش شاد و نام بزرگوارش همیشه در دل دوستان و همراهانش باد.

  11. مقاله ی روشنفکران در تبعید: نوشته نویمان را داشتم میخواندم یعنی خواندمش. اینکه دولت های نوین چگونه روشنفکرانش را تبعید می کند. شما هم جز وهمون ها هستید .اگر چه ظاهرن خودتان قبل از حکم تبعید رفتید. چرا که در زمان شما آن ” تبعید دورنی” نمیتوانست وجود داشته باشد. شاید هنوز هم نمیتواند وجود داشته باشد. مهم ترین مساله نیاز وطن است به شماهای در تبعید. و مساله مهم دیگر شما جزو معدو د تبعیدیانی هستید که در بیرون توانستید بمانید .ماندن به معنای سکونت در جهان روشنفکری وادبیات. بقیه که رفتند انگار جزو اون کسانی بودند که به دنیایی از بی فرهنگی انتقال داده شدند. چرا که هیچ چیزی از آن ها بیرون نیامد. انگار در زمان آتن تبعید شدند. اما شما از ان طرف گرفتید وبه ان طرف هم دادید. در واقع شما به اطراف رفتید . نه به جایی دیگر. ..

  12. به فروهر :
    مرسي دوست عزيز، غمي نيست. تا زماني که زبانم – چمدانم – با من است باتو، هر جا که نيستم، هستم. و وطن را با خود “به اطراف” مي بريم .

  13. رویایی عزیز،
    زنده گانی بر شما بلند و بلند تر باد!
    می دانم که با آفرین و نفرین من از پا در نمی آیید. همینقدر می گویم که وجود تان حس شادی و شادمانی بیشتر را در من زنده نگهمیدارد.من از کابل من نویسم و می خواهم بگویم که شعر ها و نوشته های شما خواننده گان زیادی دارند.
    از کابل تا بدخشان،بلخ،غزنه،هرات تا سمنگان و… خوانننده گان و همنفسانی زیادی دارید.
    شعر ها و به ویژه نوشته های شما درشگوفایی و بالنده گی ذهن های جوان
    جایگاه بس بلندی دارند.با خواندن آثار شما دریچه ای نوی به روی من و نسل سرگردان جامه ی من باز شده است.
    پیروز و پاینده باشید.
    با مهر،
    ناصر شهی از کابل

  14. تن مردگي من هيچ ربطي به مردن من ندارد
    بازخوانی دو ذهنیت در یک کتاب
    اعتبار مردن و نام مرده در چيست؟تاريخ آن تاريخ كنده شده بر سنگ مزار مردگان چقدر مي تواند اعتمادم را تسخير كند؟چرا تاریخ وفات بر سنگ را دروغی بیش نمی دانم؟ چقدر مي توانم به آنچه كه پيش رويم است يعني انچه كه دست مردگان بران نگاشته اعتماد كنم.چقدر مي شود تن مردگي مرده را در تاريخ وفاتش باور كرد؟(چه كسي ميداند كه واقعا در چه تاريخي خواهد مرد؟)آيا حضور نام در متن (متن به معنای نوشته ای باز و قابل باز نویسی/ذهنیت متکثر) نوعي زندگي و ادامه حيات نيست؟مردار فيزيكي بنيان سوال پيشين و به تبعيت از آن سالهاي قبل تر شاخه سازي و تفكيك ميكند…بنابراين تاريخ مرگ مرا كسي جز من تعيين نخواهد كرد.مردار فيزيكي- ميرايي جسم و حذف تن از جهان زندگان و پاك كردن حضور او در واقع احضار اوست در غيبت هاي جهان،.يا به عبارتي تن مردگي من هيچ ربطي به مردن من ندارد…تا نام من هست من نيز هستم…به نظر ميرسد كه ذهنيت رويايي مبتني بر نامهاي گريخته از دست فراموشي تاريخ و از “”حضور و هست نام”به هفتاد سنگ قبر رسيده است ….به خوانش قبرستاني مكتوب….(من از تورق هفتاد سنگ قبر مي آيم)…
    رويايي نامهاي بيشماري را در كتابش احضار ميكند اما اين نام ها چه كساني هستند؟اين جاست كه محدويت تفسيري متن رويايي در گذار از بار تاريخي نام، و آنچه كه در پشت نام پنهان است، در هفتاد سنگ قبر نمايان مي شود.به ديگر زبان كتاب رويايي دو ذهنيت متفاوت در خود دارد.سنگهاي با نام/سنگهاي بي نام
    سنگهاي با نام :اين نامها كه در پشت هر كدامشان تاريخي افتان و خيزان قرار گرفته امكاناتي را در قلم رويايي تزريق ميكنند و رو به رويا مي گويند” اين ما و اين پيرامون ما …از هر زوايه كه خواهاني به تفسير ما بنشين”…ولي آنچه كه رويايي را محدود مي كند حضور همين نام است .رويايي در خوانش هر نام بايد تاريخ نام را در نظر بگيرد و هر آنچه كه از نام در يدش است را براي تفسير ديگري از آن نام ارائه بدهد…رويايي بايد نام خشكيده بر متن تاريخ را شاخ و برگ بدهد و آن را براي خوانش مخاطب در اوراق هفتاد سنگ قبر جا بگذارد
    (نمونه اي از نامها )
    قبر ماكان
    كمال در آخر نيست
    و آخر نيست
    كه انسان تني مردني دارد و روزهايي نمردني
    مرگِ در كتاب را برسنگ بتراشند
    لانه متروك يك پرنده كوچك شايد پرستو
    بر عقربه يك ساعت و قابي از طبيعت بيجان
    براي سايه ماكان كه مي گفت:
    دست به فصل ميدهم
    به فصل دست مي دهم
    و روزي در صداي ماني ماكان شنيد بود :
    خوشنويسي دايره جهل است
    گذار ماني از زبان ماكان شايد مطمئن ترين راه حضور و خوانش ماني در طي متن ماكان است.زنجيره از نشانه آورده شده است در پايين سنگ قبر ماكان.(لانه متروك پرستو/عقربه ساعت/طبيعت بيجان/سايه ماكان)و همينطور گذار ماني از متن ماكان به ماهيت مرگ ماني و ماكان قوت بيشتري مي افزايد.در واقع حضور ماني نوعي شگرد بينامتني است كه رويايي اي بسا از آن سود جسته باشد در قبرستان مكتوب خويش.
    سنگ سكينه
    انسان مرگ
    كودك مرده است
    و مرده ها كودكند
    يك كتاب باز كه صفحه وسط آن تا خورده است به نقش بر جسته بر سنگ بتراشند
    و در اقليم آفتابي و خشك يك درخت سنجد بر بالاي گور بكاريد ور پايين سنگ نمك و شن
    و انتظار سكينه را كه مي خواست: سوالهايش را ميان خشت و خرابه بگذارد با طشتي آب براي او كه ساكن سوال شد.”آيا تمام آْنچه كه با تولدم از من ميگريخت با مرگ من دوباره به من ميرسد؟”
    رويايي در اينجا كودكي سكينه را به اجتماع تعميم ميدهد و اجتماع مردگان را كودكانه(صداقت/راستي/سادگي)فرض مي كندرويايي از كتابي برجسته با صفحه تا خورده مي نويسد انگار مرگ عمدي و مرگ از پيش برنامه ريزي شده تفسير كرده باشد.نشانه اين متن( خشكي/ نمك/ شن/ خشت و خرابه/ طشت آب/ انتظار…انتظار كودك)در واقع زنجيره اين نشانه ها مرگ سكينه را تفسير و در باور مخاطب جاري مي كند.امكانات نام سكينه او را در هفتاد سنگ قبر در شمار سنگهاي با نام مي آورد.
    شگرد بينامتني و حضور مداوم متن در متن ….مرور واقعه در نقطه اي ديگر از تاريخ از هفتاد سنگ قبر برايمان دفتر خاطرات ميسازد.هفتاد سنگ قبر رويايي دچار تاريخ است و مولف اين فرصت را داشته كه خوانش خود را از تاريخ در قبرستاني مكتوب جمع آوري كند و در قانون مرگ مولف كتاب را براي گسترش خوانش بدست مخاطب بسپارد.
    سنگ ايوب:
    از مرگ ساده
    هنوز در شگفتم!
    بر سنگ شكلي از مدت بتراشند/سنگ صبور
    و دور گور گلهاي بنفشه درشت بكارند و اگر محيط خشك و كويري است مصنوعي اش رادور تا دور گور بگذارند براي ايوب كه عقل را عور مي ديد و به سفارش او بر بالين او جغدي سفالي صبر را برهنه مي كند از وقت از سوال
    سنگ يزد گرد سوم:
    در ميان اشباحي كه با هم از جهان زنده ها ميگويند شبح يزد گرد سوم در آسياب به آسياب ميگويد:” با من از مرگ مگو اي سنگ/دوست تر داشتم براي آردهاي تو خدمتكاری باشم، زحمتكش حقيري باشم با مزد كم… تا شاهِ مردگاني كه نيستند ديگر”
    ميان مقبره: شاخه در ختي هميشه در آب
    در من از تو فاصله هايي است
    من در تو نيستم
    وقتي كه از تو فاصله در من مي گيرم
    مثل جدايي تو از با من
    سنگهاي بي نام: اما ذهنيت دوم كتاب (قبرستان) بينام و گمنام است سنگهايي كه “هست نام” را حذف كرده اند از اينرو متكثرند هيچ كس نمي دانند اين سنگ از آن كيست پس هر مخاطب در بي نامي و بي تاريخي سنگ خوانشهاي متفاوتي را از متن ارايه ميدهد.سنگهاي بي نام سنگهاي بي قيدند سنگهاي رها از شالوده تاريخ…سنگهايي كه نه به نام و نه به تاريخ به هيچ چيز معتقد نيستند…مرده هايي بي نام و تاريخ/مردهايي پر از نام و تاريخ….هر وقت كه من به سنگ بي نام مي رسم تا اعتمادم را نسبت به تاريخ از دست مي دهم.سنگ گمنام و اين سوال كه براستي چه كسي در زير آين سنگ خوابيده و چه چيز هايي را به همراه خود از گردش روزگاران برداشته؟كسي چه مي داند؟در واقع تاويل از سنگ بي نام حوزه خصوصي مرده را به اجتماع زندگان تعميم ميدهد.براستي چه كسي آنجا خوابيده و اين (چه كسي) چقدر در من احساس نسبت داشتن با آن مرده مذكوررا فزاينده ميكند.سنگهاي گمنام بي تاريخند و اين بي تاريخي چقدر مرا به آنها نزديكتر مي كند.مردگان بي نام مي توانند زندگان با نام باشند و اعتبار مرگ را خدشه دار كنند.و بقول رويايي” سنگهاي سنگ سنگهاي بي نام هستند و سنگهاي بي نام سنگهاي سنگ هستند كه نمي ميرند مثل خود سنگ”
    از سنگهاي بي نام/سنگهاي سنگ:
    1)
    خواب سبگ زماني زاير
    وزن تو را ترازو
    اينجا ميكرد
    با خود چه برده بودي آنجا
    وقتي که باري از من
    ميبردي؟
    2 )
    نور رها/
    اين مرگ هار/
    دانش تاريك
    در چاره ام گم مي كند/
    با من بمان
    حل من اي من لاينحل
    3)
    چه و رطه ايست امضا
    در امضايم مي افتم
    عجيبي كه در عجيبي مي افتد
    4)
    من از تورق هفتاد سنگ قبر
    مي آيم
    که در تفرج هفتاد متن
    كي به كتاب مي رسد؟
    تاريخ نشر 1385/3/4 هفته نامه اجتماعي فرهنگي فراز كوير كرمان سال اول شماره چهارم

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.