رویا

تربیتِ عروضی همیشه تربیتی‌سنتی نیست

 در شعر شاعران میانه رو (چهار پاره سرایان) مثل نادرپور، توللی و محمد علی اسلامی، ویا نصرت رحمانی و فروغ ِپیش از تولدی دیگر، که از چهره های قادر ِاین قلمرو بودند ، و حتا در بعضی‌ از قوی ترین غزل‌ سرایان امروز، مثل سیمین بهبهانی، حسین منزوی و مریم آذرمانی… گاهی حضورعروض چنان است که انگار استعاره و تصویر را هم، همان (یعنی وزن) می‌‌آفریند. بعبارت دیگر‌ سَیَلان وزن طوری است که سهمی در آفرینش تصویر دارد . این را، دیده ام، که خواننده ها در وقتِ خوانش بیشتر حس می کنند تا سراینده در وقتِ سرایش. در شعر نوپردازها اما، چه نیما گرایان و چه آوانگاردها و حجمگراها، برعکس، موسیقی کلام بعد از تصویر می‌‌آید، و یا، همزمان با خلقِ ِ تصویر خلق می‌‌شود. اصیل‌های هردو گروه در کار خود اصیل می مانند. چه میانه رو چه غزلسرا. ولی برخی از میانه‌روها که تمایلات نیمائی پیدا کرده اند، و با وزن شکسته‌ی نیمایی شعرهائی با لحن قدمائی می‌سرایند، گمان بر این برده‌اند که بدعتِ نیما تنها در این است که وزن عروضی را در داخل مصرع شکسته است. وچون از نوادری هستند که "عروض شکستۀ نیمائی" را بدرستی فهم کرده اند همین فهم درست را کافی دانسته اند که بطورعجیبی خودرا "نیما شناس" باور کنند. آنها با تربیتی کلاسیک، و ذوقی سنتی، نو سرائی می‌کنند بی آنکه "زیبا‌شناسی ِفُرم" را درکار او  فهمیده باشند. ولذا شعرشان، هم در سطح کلاسیک و هم در منظرِ نو، متوسط می ماند. شعرآنها "شعرنو" ئی ست که در نو بودنش محتاج می مانَد. شعر محتاج. به همین جهت شعر‌هایی مثل برخی از سروده‌های اخوان ثالث، البته آنهایی که خواسته است نو و نیمایی بگوید ، در نیمائی بودنشان لنگ می زنند، وبقول نصرت به بلبل خوشنوایی می‌‌مانند که در وقتِ خواندن سرفه هم می‌‌کند. که اگر خود را نیمایی بهر قیمت نمی خواست، لااقل در استیل ِقدمائی ِخود بلبلی خوشنوا باقی می‌ماند. نادر نادرپور و فریدون توللی اما این هوش نادر را داشتند که وقتی تجربه‌های خود را در وزن شکسته موفق ندیدند بهترآن دیدند که در منظرِخود چهره‌ای اصیل و قادر باقی بمانند تا در منظرِ نیمایی، شکسته سرائی عاریه و لنگ. شاید توبه‌ی محمدعلی اسلامی ندوشن‌هم، که قوی ترین چارپاره سرای آن روزگار بود، از همین عارضه می‌آمد… عجیب است که برای من شعر چهارپاره همیشه ریشه‌ای شیرازی داشته است.

     از میان یادداشت ها، به نقل از فصلنامه سیتما و ادبیات شماره 35  *

5 Comments

  1. درود برشما
    موافق هستم با این آرا و کیفیت و دلالتی که نوشته اید . توللی و نادرپور بیشتر افکار کهن گرایانه در شعر داشتند ( نیما هم شاگردهای دست اولی اش را در مدرنیته ی شعر ی شاملو و شاهرودی میدانست و بعد خودش طبق تقسیم بندی در یادداشت هایش دسته دومی ها را توللی و نادر پور…) چنان که اخوان و مشیری به این ترتیب بودند و همچنان که سایه که شعرهای نیمایی اش همان انگاره ها و پنداره های قدمایی است تحت مثل وفور قوافی در شعر “ارغوانش” آن هم به شیوه ای کلاسیک…اما متجدیدین پیش تاز بعد از نیما به باورم آنهایی بودند که دستی هم در تئوری شعر داشتند و دارند شاملو ، رویایی ، شاهرودی ، فروغ (اوجش در شعر ای مرز پرگهر…) براهنی ، احمدی ، برخی از حجم گرایان اسلام پور ، اردبیلی و…

  2. سلام
    ما در شعر هیچ-هنگام با موسیقی سرو کار نداریم،جز با عاملِ ریتم که «در» موسیقی جای می گیرد(خصوصن)و چون روحی سرگردان، بیرون از موسیقی نیز گاهی جلد میکند(عمومن).درست است که شعری ریتمیک(عروضی)(چه شکسته چه نشکسته) را میتوان بر ملودی نشاند.اما عاملِ اساسی ریتم است.
    مولانا:هرچه گویی از بهانه لانسلم لا نسلم.ریتمِ این شعر را میتوان با یک خودکار روی میز زد:دیم دی دیم دیم، دیم دی دیم دیم،دیم دی دیم دیم،دیم دی دیم دیم.
    رویایی:در جا زدم زمان را.تا رنگ آسمان را.گودالِ خواب کردم:دیم دیم دی دیم دی دیم دیم…تکرارِ مفعولُ فاعلاتن….
    هیچ موسیقی دانی به هیچ آوازِ پرنده ای به هیچ انفجاری به هیچ صدایی در طبیعت موسیقی نمی گوید.مثلن پینک فلوید در آهنگِ «پول»صدای صندوقِ فروشگاه را با جیرینگه ی سکه ها و پرینترِ فیشِ خرید، ریتمیک میکند؛(و خیلی هم مُد شده امروز که مثلن با صدای گاو و میمون بابا کرم تحویلِ بِدن)
    و سرعتِ ریتمِ زبان در ،حرکت، ترس ،شادی ،مرض ،عشق و تمامِ نفسانیات.کارِ مفاهیم در زبان است.آزادی:دیم دیم دیم مفعولن.سرعتِ این ریتم وابسته به این است که کجا بگویی.در زندان،در هنگام فرار از دستِ مامورانِ حکومتی،هنگامِ پیک نیکِ در در و دشت،یا کشیدن تریاک!.
    قدما عروضی شعر می گفتند، چون اغلبِ انسان، با ریتم که نوعی مخدر و سرخوش-کُنک است دل به سپردنِ مفاهیم در ذهن میکردند.و امروز هم میکنند.ما هنوز هم عروض داریم لکن عروض پیشفرض به عنوانِ مبداِ کار نداریم.ما موسیقیِ کلام نداریم و هیچ زبانی هم ندارد.
    یکپاره از آقای رویایی:
    آنجا که با تو بودم/آگاهِ مرگ بودم/این جا که بی تو اما/یک مرگِ آآآآگاهم
    مفعولُ فاعلاتن
    من مرگِ خود بودم
    آیینه ای که تشنه تر از خود بود
    آیینه تشنه تر از خود بود
    آیینه آبِ منجمد من بود.
    پس عروض چیزی نیست جز قدرتِ تحلیلِ ریتمیکِ موقعیت در فضا.فی نفسه نه مطلوب است نه مذموم.شناختنِ ریتمِ زبان هم تاریخن برای ما جز با یادگیریِ و بکارگیری عروضِ قدما امکان ناپذیر نیست، ولی عبث و الله بختکی است
    – عروض پیشفرض ؟
    تحلیل ریتمیک موقعیت در فضا ؟
    منظور ؟
    مرسی آقای علیا..

  3. جناب دکتر رویایی
    سلام
    عروضِ پیشفرض یعنی مخزن الاسرارِ نظامی
    ریتمِ موقعیت در فضا باز یعنی همان مخزن الاسرار نظامی
    منظور:نظامی در مفتعلن مفتعلن فاعلن مداومت میکرد چون ریتمی از ریتمهای اندرز و گوشزد را پیدا کرده بود.
    روزمره:رفتی سرِکوچه پنیرم بگیر!
    اگر مصرعی به آن بیافزاییم:
    کی بشود چاشت بدونِ پنیر؟
    زنده باشید
    .

  4. ریتمِ بلبل در مغز آنگاه عود میکند.
    که بلبل در مغزِ کوچکش ریتم گهگاه عود میکند.
    چیزی بر دریافتِ چیزی که برای ما منظم مینماید.
    اگر به ریتمِ طبیعت بازگردیم
    موسیقی حرام میشود
    من گوشم را به انوارِ دورِ برجِ میلاد از دورادورش میسپارم
    نه نور هست نه چیزِ دیگر
    جز ضربانی که در فضا هست و من کلامش میکنم
    اگر به سادگی فهمش کنند
    شعر نیز حرام میشود…

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.