رویا

هفده اردیبهشت : ریشه ای در نا کجا !

 

– هفده اردیبهشت، ریشه ­اش کجاست؟

– هفده اردیبهشت ریشه ندارد.

بعدِ هشتاد سال رشد، تازه می­بینم که ریشه ­ای ندارم. ریشۀ من امروز، به سایه­ ای در فردای من می­مانَد. در فردای من پس، سایه­ای هست که باید بتوانم بگیرم، و بدانم که بگیرم. آن ریشه ای که مرا بگیرد، که در او بگیرم. این ریشه آیا این جاست، در زبان من اینجا؟  یا در زبان مادری­ام آنجا؟ آن ریشه­ای که امروز، به سایه­ای در فردای من می­مانَد، سایه­ای است در فردای من؟ و یا که ریشه­ای است که سایه­اش را در فردای من جا گذاشته است؟ این سایه سایۀ فردای من است. و یا که سایه­ای است در فردای من؟

سایه ای از دیروز که در جایی جا مانده است.

ریشۀ دیروز ِ من ریشه ماند، در من و بر من.

من امروز ریشه­ای روی ریشه­ام.

                                                      به همۀ یاران و عزیزان و محبوبانی که

                                                                         پیامهای مهربانشان مرا با تولدم آشتی میداد"

 ریشه روی ریشه   ریشه ریش ریش

ریشه شکل ِریشه   ریشه ریز و ریشه ریخت     

ریشه  ریزوریخت

ریشه "شکل" ِ شعر  شکل ِ ریشه شعر

ریشه شاخه نیست

ریشه برگ نیست

ریشه راه  ریشه ربط

ریشه رها  ریشه رشد

ریشه پخش  ریشه پَرت 

ریشه راهِ پَرت   ریشه پَرتِ راه     

هرچه ریشه

ریشه هرچه هست

هرچه هست ریشه است

ریشه­ای بر آب  ریشه­ای در آب

ریشه بار  ریشه بَر    

ریشه امیدِ ثمر،

و امید ثمر شاید آن سایه­ای است که در زبان دیگرم افتاده است. وشایدهم آن واژه­ای که  هنوز آنجا مرا می­خوانَد – سایه­ای از فردا – سایۀ فردا؟ و یا که واژۀ "فردا"،  فردای آن لغتِ تنها، پس­فردا، پسفردا.

                                                                      هفده اردیبهشت1391

 

7 Comments

  1. استاد رؤیایی عزیز دل!
    صمیمانه برای وجود گران‌قدرتان سلامتی و بیش از پیش برکت آروزمندم.
    سالروز بودنتان در جهان مشترک مبارک باد.
    که بسی گشته‌ای گرد مهر…همچنان بگردد مهر گرد تو.
    از نوشته و شعرتان چند واژه و عبارت درذهن من زنگ می‌زند!
    ریشه ریش ریش…
    ریشه ریز و ریشه ریخت
    ریشه پخش…
    امید ثمر،

    نمی‌دانم آیا گزافه‌گویی و جسارت مرا می‌بخشد یا نه؟! چند روز پیش چیزی برای کسی نوشتم که بدون قصد هر گونه مقایسه مایل بودم آنرا اینجا هم به اشتراک بگذارم.
    می‌دانم عمق نگاه شما ژرفت‌تر از واژه‌های کوچک من است.
    اما به دل بزرگتان دل کوچم را ببخشید.
    پایدار و سلامت باشید.
    مهیار نیلگون.
    ==========
    گفتی:
    ما به جای آوردن فرزندی در وقت خود، به این سوی آب آمدیم تا خودمان را از نو بزاییم.

    حالا دیگر همه چیز را؛ خودم را و تو را واین دنیا را، همان طور که هست می پذیرم و حتی دوست می دارم.

    شاید تنها اگر جنگ نبود … و بی حرمتی انسان به انسان و به طبیعت … زندگی حتی برایم رنگی دلپذیر داشت.
    =================
    عزیز من!
    آن سال‌های دور به این دقت نوشته‌ات را نمی‌خواندم. چقدر نگاه ماهوی تو و دقتت در جراحی خود و چه باید کردها برایم مقدس و پاک و بی‌شائبه است.
    در نوشته‌ات دو نکته در نظرم برجسته است:
    1- احساسات ناشناخته‌ی بی‌پاسخ نامطبوع
    2- پذیرفتن و تسلیم، “و” یا جنگ برای تغییر
    اگر بپذیریم که علت به‌هم ریختن تعادل هر سیستمی جابه‌جا شدن بی منطق اجزاء آن است؛ با این حساب اگر مهاجرت پیوند یک عضو دردمند از یک بدن به بدن دیگر باشد ممکن است بدن جدید عضو پیوندی را پس بزند و تعادل به هم بریزد.
    اما اگر مهاجرت جابجایی روی نیمکت در یک کلاس باشد، شاید این تعادل به هم نریزد.
    به نظر من آنچه باعث می‌شود تعادل انسان در جابه‌جائیهای چه بسی ناگزیر دوران گذر از سنت به مدرنیته به هم بریزد تثبیت و پافشاری احساسات متنوع تعلق است.
    با این حساب اگر کسی در کلاس درس دوربینی چشمش ضعیف شود یا باید عینکی مناسب به چشم بزند و یا جای نیمکت خود را در کلاس تغییر دهد و به نیمکتهای جلوتر مهاجرت کند.
    بنابراین آدم دوران گذر، باید بتواند یا دنیای تعلق خود را از قوم و قبیله به جهان گسترش دهد و یا مدام جای خود را تغییر دهد. طبیعی است که در گزینش چاره‌ی تعادل ممکن است هیچوقت به آن تعادل و سرخوشی بی‌وزنی مطلق نرسیم اما با سبک سنگین کردن بهترین حالت را بپذیریم و با آن کنار بیائیم.
    در تغییرات ناخودآگاه و غیرقابل پیش‌بینی روحیات انسانی ناشی از مهاجرت گاه تنوع موقت میتواند تاحدودی کارساز باشد همان‌که فروغ در پست قبلی بصورت موجز به آن اشاره کرد و تو هم شاید با تردید تائیدش کردی.
    اما از یک نکته نباید در این میان غفلت شود و آن پذیرش آن بدن است:… جهان یا وطن؟ و شاید هر دو؟!
    در این انتخاب مهم، طبیعی است که اجزاء دیگر هر سیستم ممکن است به حس تعلق تو پاسخ مناسب ندهند! اینجور وقتها باید از خود پرسید چه موقعیتی می‌تواند مناسب‌ترین و بهترین حالت(نه الزاما ایده‌ال) برای تعادل نسبی من باشد؟
    هر چند در این میان شاید کاری از اراده و اتنخاب محدود و بن‌بست ما بر نیاید.
    گاهی تغییر آب و هوا و تغییر جا، برای یک دوره‌ی موقت می‌تواند ما را در خودمان محک بزند و به ما یادآوری کند برآیند قدرتها و احساسات موجود در من در کدام وضعیت امن‌تر و مناسب تر برای تعادل نسبی من است!
    گاه این دریافت با پس و پیش کردن اطلاعات در ذهن مقدور می‌شود و گاه برای محقق شدن این دریافت ضروری باید در موقعیت واقعی قرار گرفت!
    بنابراین من فکر میکنم شاید بهتر باشد:
    1- اول راجع به حوزه‌ی مناسب آن بدن اندیشه کرد. وطن، غربت، جهان و یا همه با هم؟ آیا پذیرفتن چنین بدن فراگیری ممکن است؟ جوری که سیخ و کباب لااقل کمتر بسوزند! پس جا دارد روی این حوزه فکر کرد. اگر جای من جهان و یا غربت است پس چطور می‌توانم از وطن غافل نشوم؟ من شخصا روی پذیرفتن باور جهان با نظری به وطن تکیه می‌کنم. رسیدن به چنین باوری نیازمند باور به فلسفه‌ی آن و الزامات آن و رفتاری اکتیو و پویاست با پاسخهای قابل درک و کارا و مفید به حال تعادل و سرخوشی. هر چند باور نتیجه‌ی درک یک عمر در خودآگاهی و ناخودآگاه است و ما محاطیم نه محیط که بتوانیم بر تمام عناصر وجود خود فائق آئیم و اشراف پیدا کنیم.
    2- توسعه‌ و یا محدودیت و حتی قطع و تجدید روابط واقع بینانه با محیط در جهت واقعیت همان بدنی که خود را در آن پذیرفته‌ایم.
    =======================
    بهانه‌ام برای همدلی، خیلی کلی شد و البته در این نیمه‌های شب زبانم الکن است. هر چند میتوان به‌صورت مصداقی هم این بحث را توسعه داد.
    جسارت مرا می‌بخشی! اما من فکر می‌کنم می‌توان با تعامل معنادار با اجزاء گزیده در محیط و نقش‌پذیری متعهدانه و پی‌گیر، به آن تعادل نزدیک‌تر شد
    – مرسی ماهگون عزیز، خوانش شما از این شعر برایم بسیار جالب بود. ونیز متنی را که بهاشتراک گذاشته اید.

  2. سلام. به ياد همان نوشته تان كه خراشش هنوز اينجا هست- لباس بالا مي زنم كه ببينيد، نمي بينيد، مي گويم روي قلبم- دوست دارم شما را زائر كعبه هاي مكعبي بنامم كه حلاج هجويري و خيلي هاي ديگر از سياهه را براي مني كه نه تنها ريشه ندارم بلكه هنوز به دغدغه ريشه نرسيده ام شناسانديد. به ياد همان صدايي كه با شما و من امضاء تان مي شويد سه نفر و متن را دوباره مي خوانيد. كاش مي توانستم قبل از مرگ يك جوري شما را ببينم، در كافه اي، پاي دود سيگاري و بعد فقط نگاه مي كردم، به آن خنده و به آن چيزها كه در فكرتان هست و وقتي كه مي خواهيد درباره شان حرف بزنيد، ذهن شما زودتر از زبانتان آن ها را مي شنود و همين باعث مي شود، لحنتان، كمي تمسخر داشته باشد و اين دقيقترين حسي است به نظر من كه يك آرتيست بايد داشته باشد… كاش مي شد… كاش فاصله ها را پله وار تعريف كرده بود اين معمار مهاجرساز وطني!! تولدتان مبارك، چه با ريشه چه بي ريشه

  3. … و عشق از دوستت دارم شروع می شود … با درود به استاد معظم جناب آقای رویایی غرض از مزاحمت سئوالی داشتم آن لغت تنها چیست ؟ چرا تنهاست و دارای چه ویژگی هایی می باشد؟ با حترام تواضع

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.