رویا

هفده اردیبهشت

 

 

ما به شب برمی­گردیم، .چون اصل ما از شب است، وتاریک ­تراز شکم مادر دراین دنیا نمی­بینیم، پس به دنیای تاریکِ مادر برمی­گردیم. این صحنۀ عجیبی‌است که شارل مولان Ch: Mellan (ق.هجدهم) از تولد داده است :

نوزادی که به زحمت از شکم مادرش بیرون آمده  سربرمی‌گرداند  و به کس مادر می‌نگرد .نگاهی مرموز! انگار می خواهد بر گردد. حالا که به روز و روشنی رسیده، می­خواهد شب را دوباره ببیند.

  هفده اردیبهشت‌ها همیشه مرا به نگاه آن نوزاد می برند، و به این افسوس که : ما ازجای ناشناسی آمده­ایم و نمی­توانیم به آن برگردیم.

                                                                                     

                                                                           (از میان یادداشت ها)

   

11 Comments

  1. حرفای شما چه تلنگرهای عجیبی به آدم می زنه.وقتی از همه جا بی خبری یا نمی خوای خبردار باشی با حرفی از شما همه چی باد ادم میاد.من می گم هم از جای ناشناسی آمده ایم همه جایی که هستیم چندان شناخته شده نیست .به هر حال مثل همیشه لذت بردم. یعنی اصل من شبه؟؟چه جور شبی؟؟؟

  2. به بوی تنم عادت کن
    به مردی که هر صبح
    تو را ترک می کند
    تا به رحم مادرش برگردد
    خرس عروسکی چهار سالگی

  3. تا آنجایی که من به یاد می آورم نقاشی به نام کلود مولن وجود ندارد، شاید استاد منظورش کلود مونه است که او هم تابلویی بدینگونه ندارد. کاش نشانی تابلو بود یا نامش تا ما هم لی نصیب نمی ماندیم
    – تا آنجا، یعنی تا کجا؟ یک ملیون نقاش هست ! مسلما مال مونه‌ی قرن بیستمی نبوده .در یادداشت من ناخواتاست. برش میدارم تا شما به حرف بیشتردل ببندید. با مهر

  4. با درود بر رویایی گرامی، سوبژه تاریکی و شب در نشانه های بیرون نیست، آنچه در دل نسبت های دال و مدلول پنهان است هنوز به بدفهمی های میان نگاره ها و انگاره های ما دامن میزند. باید بپذیریم که هنوز واژه ها بسی بیش از درک ما معنا میدهند.

  5. چرا حضور رویایی اینجا حضور تن اش اینجا نیست…
    درین ویرانه ای که شعر امروز داخل کشور زندگی می کند چرا رویایی ها به این سادگی راهی دور می شوند…همیشه به شما ایراد می گرفتم که چرا دور ازین سرزمین هستید حالا که بیشتر از هر زمان دیگری به بودن اتان نیاز است..شاید من اجازه ی چنین از شما ایراد گرفتنی را نداشته باشم چرا که شما همچنان به راه خود استوار ادامه می دهید وبی شک جهان بزرگ تری از آنچه من از شعرهایتان درمیابم در درون خود نهان دارید.میدانی گاهی فکر میکنم از بزرگان که بیشترشان سر به زمین گذاشته اند و آونهایی که هم هستند اینگونه دور از من هستند پس ـآیا من محکوم شده ام که هم خودم باشم برای نیاز خودم وهم از خودم نیما ی خودم شاملوی خودم رویاییه خودم باشم برای نیاز خودم…

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.