رویا

وقتی که آزاد نبودیم آزادی بیشتری داشتیم

 

آرش عزیز،

 

چرا شاعران متعهدِ دیروز، امروز تعهدی در برابر خود نمی بینند؟ آیا آنها به ایده آل ها شان دست یافته اند؟

وبه اصطلاح " مبارزه به ثمررسيده است " ؟ آیا آن "ستم طبقاتي" ، آن ديکتاتوري‌ها، از حیاتِ ما پا کشیده اند؟ و خانه دیگراز خفقان وخوف  خالي‌است ؟

براي آنها ، و نویستدگان متعهدِ دیروز، ديکتاتوري از نوع " همايوني" اش تحمل ناپذير بود. ولي از نوع  "الهي" اش امروز؟  – ايّ يّ !   انگار مي شود شکيبا بود!.

آنها سهمي از آن "تعهد"ِ دیروز ِ خودرا، امروز در اطاق‌هاي شکنجه مي‌بينند، و با خود مي‌گويند :

وقتي که آزاد نبوديم آزادي ِ بيشتري داشتيم . 

 

                                                                       تا وقت ديگر  قربانت

11 Comments

  1. سلام شاعر
    دیکتاتوری ی الهی فقط یک روی سکه است، در این خراب آباد با درد روی دیگر آن چه کنیم:مردمی تنگ نظر، کینه توز، کم بین، کم دان، سود جو و … ؟

  2. تعداد اندکند! بسیار ناچیزند در مقابل سپاه عظیمی از نادانان ، فرومایگان، ابلهان، نان به نرخ روز خوران! گاهی خود سیستم استبدادی هم انگشت به دهان از این همه حماقت می شود!
    اما گاهی فکر می کنم و یاد سر مقاله ی شماره ی اول کتاب جمعه ی شاملو می افتم!!! چه پیش بینی ی دقیقی بود:
    “روزهای سياهی در پيش است. دوران پرادباری كه، گرچه منطقاً عمری دراز نمی‌تواند داشت، از هم‌اكنون نهاد تيره‌ی خود را آشكار كرده است و استقرار سلطه‌ی خود را بر زمينه‌ئی از نفی دموكراسی، نفی مليت، و نفی دستاوردهای مدنيت و فرهنگ و هنر می‌جويد.
    اين‌چنين دورانی به ناگزير پايدار نخواهد ماند، و جبر تاريخ، بدون ترديد آن را زيرِ غلتكِ سنگين خويش درهم خواهد كوفت. اما نسلِ ما و نسل آينده، در اين كشاكش اندوهبار، زيانی متحمل خواهد شد كه بی‌گمان سخت كمرشكن خواهد بود. چرا كه قشريون مطلق‌زده هر انديشه‌ی آزادی را دشمن می‌دارند و كامگاری خود را جز به شرطِ امحاء مطلق فكر و انديشه غيرممكن می‌شمارند. پس نخستين هدفِ نظامی كه هم‌اكنون می‌كوشد پايه‌های قدرت خود را به ضربِ چماق و دشنه استحكام بخشد و نخستين گام‌های خود را با به آتش كشيدن كتابخانه‌ها و هجوم علنی به هسته‌های فعال هنری و تجاوز آشكار به مراكز فرهنگی كشور برداشته، كشتار همه‌ی متفكران و آزادانديشان جامعه است.
    اكنون ما در آستانه‌ی توفانی روبنده ايستاده‌ايم. بادنماها ناله‌كنان به حركت درآمده‌اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است. می‌توان به دخمه‌های سكوت پناه برد، زبان در كام و سر در گريبان كشيد تا توفان بی‌امان بگذرد. اما رسالت تاريخی روشنفكران، پناه امن جستن را تجويز نمی‌كند. هر فريادی آگاه‌كننده است، پس از حنجره‌های خونين خويش فرياد خواهيم كشيد و حدوث توفان را اعلام خواهيم كرد.
    سپاه كفن‌پوش روشنفكران متعهد در جنگی نابرابر به ميدان آمده‌اند. بگذار لطمه‌ئی كه بر اينان وارد می‌آيد نشانه‌ئی هشداردهنده باشد از هجومی كه تمامی دستاوردهای فرهنگی و مدنی خلق‌های ساكن اين محدوده‌ی جغرافيائی در معرض آن قرار گرفته است.
    (سرمقاله‌ی كتاب جمعه، سال اول، شماره‌ی يك، پنج‌شنبه، 4 مردادماه 1358)”
    می دانم که شما و شاملو در آن روزها فریاد کردید اما انگار به گوش مردم گل گرفته بودند! اینها دوباره گفتم که یادآوری کرده باشم برایشان!
    از شاعران متعهد دیروز اگر هم تعهدی برجای مانده باشد مردم ما تعهد ناپذیرند !مشکل از مردم است !

  3. سلام استاد
    می خواستم بدانم آرش کیست؟
    – به پست 19 ژوئن(ارتجاع سبز) رجوع کنيد، کامنت “ايوب”، مرسي

  4. رویایی عزیزم اول این که دیروز تونستم کتاب از سکوی سرخ رو گیر بیارم و همه رو بخونم من که نمی دونم چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟شاعرهای ما باید خجالت بکشن از کتاباشون تا وقتی امثال کتابای شما هست راستش رویایی عزیزم من خیلی غمگین بودم تو کامنت قبلیم گفتم جز شما کسی رو ندارم الان بیشتر روش تاکید می کنم شما نوشته بودید ای کاش می شد کاری واسه من بکنید شما بزرگ ترین کارتون این هست که اولا من رو در شعرتون شریک می کنید و به قول خودتون شعر میراثی هست که به جا می ذارید این یک مساله دیگه این که چه کاری بالا تر از این که مطالب من رو می خونید ؟؟؟؟؟؟؟من حتی فکر نمی کردم یه روزی میشه با شما ارتباط داشت
    تعهد؟؟؟؟رویایی عزیزم دیگه به کسی نمی شه اعتماد کرد حتی به حرفای تعهدآمیزشون به قول کارو به جز مامان همه به ما دروغ گفتن که البته به نظر من مامان هم دروغ گفت بهتر بگم همه به جز رویایی دروغ گفتن رویایی عزیز چی برات بنویسم که اینقدر دوست دارم شب و روز تو فکرتم خیلی منو به خودت مشغول کردی دیگران برام یه جورایی شدن
    رویایی نازنین شما رو اینقدر دوست دارم که نمی تونم بگم چقدر و چه جوری هر چی شما بگین من قبول دارم شما اصلا معلوم نیست چی هستین با همه فرق دارین با همه
    راستش نمی دونم شاعرهای دیگه حسودیشون به شما می شه یا نه اما خیلی ها هستن که به شما حسادت می کنن چون نه زبان شما رو بلدن دلشون می خواد مثل شما باشن اما خنگ تر از اون هستن که بتونن
    من تنها جایی که می تونم سکوت خفقانی خودم رو بشکنم اینجاست به تنها کسی هم که اعتماد دارم شمایید دیگه هیچ کس
    من همون طوری که گفتم چند بار خودکشی کردم و امروز نمی دونم تا کجا می رم؟؟؟فکرم کار نمی کنه از ریتم افتاده وبلاگ شما تنها جایی که زندگش توش هست بقیه جاها نه زندگی هست نه مردگی می یام تو این وبلاگ نمی دونم کجام غرق می شم اما ای کاش می شد هرگز ازش خارج نشم بیرون از این وبلاگ برام ترسناک از بقیه مردم می ترسم
    رویایی عزیز من چه کار کنم که شما بفهمید من حاضرم برای شما بمیرم به خودتون قسم که حاضرم هر لحظه که بگید بمیرم هر کاری بکنم واسه شما بی نهابت دوستتون دارم عاشق شما هستم
    رویایی عزیزم من جدی پسر شمام باید اینو بپذیرید جز شما هیچ کس رو نمی خوام بی شما هیچ چیز رو نمی خوام
    رویایی عزیز بیچاره آدمایی که به حرف متعهدهای دیروز که امروز بی تعهد شدند و به ایده آل هاشون رسیدند گوش کردند
    کلمه روشنفکر برام غیر قابل هضم شده نخبه روشنفکر دگراندیش اه پیف
    رویایی عزیز دیروز سر مقبره فروغ فرخزاد بودم رفتم بار این غمم رو اون جا بشکونم رفتم دیدم چند تا درویش نشستن اون جا که سنشون به 20 هم نمی رسید اونا که بودن گریه نکردم زورم گرفت بعد از مرگم دست از سر فروغ بر نمی دارن می گفتن فروغ درویش بوده تنبور می زدن منم تاب نیاوردم خودمو انداختم رو مقبره فروغ و اینقدر داد زدم که اونا فرار رو بر قراار ترجیح دادن
    بیچاره فروغ نمی خوان دست از سر تفسیرش بردارن یه روز کمونیستش می کنن یه روز درویش آخه بابا ولش کنین همه این سهمی تو مرگ اون داشتن به قول شما فروغ آن جهانی .
    با خودم بلند بلند شعر مشترک شما و فروغ شب در گریز اسب سیاه یک صف درخت باقی می ماند رو تکرار می کردم و اون شعر جالب شما با احمدرضا احمدی اون آخرش سخن از عطر کن تا فرار کنم
    خلاصه این که فروغ رو حتی بعد از مرگشم دارن عذاب می دن .خوب اگه شما و سیمین بهبهانی نباشید شعر رو باید انداخت دور البته با وجود احترامیکه به بهبهانی می ذارم اما قابل قیاس با شما نیست ولی خوب غزل های جالبی داره شما مسالتون با همه فرق می کنه تافته ی جدا بافته ای هستید که تو هیچ کفه ی ترازویی نمی رید و با هیچ معیاری نمی شه شما رو سنجید اما مثلا در این معنی می شه بهبهانی رو سنجید که شاعر خوب بزرگ و یا هر چی دیگه اما شما چی؟؟؟؟؟؟
    به هر حال آقای دکتر نیما رو زیاد اذیت کردن فروغ رو هم زیاد می دونم که شما رو بیش از اون دو تا هم اذیت کردن چه می شه کرد همین اخوی ها و همشیره های متعهد چه آتیشایی که نسوزوندن که البته گویای حسادتشون نسبت به شماست خوب صاحب لبریخته ها بایدم مورد حسادت واقع شه رویایی عزیز کتاب دریایی ها رو هم خریدم که البته تو مجموعه اشعارتون بود اما حالا دیدم چند جاش سانسور شده شاید چون متعهد نبوده نمی دونم
    رویایی عزیز اسم خیلی ها نباید شاعر باشه من از سما تعجب می کنم تو ایران به نظر من جز شما و پرویز اسلامپور و سیمین بهبهانی و فروغ و نیما و گاه گاهی سپهری اصلا شاعری نیست که البته بازم شرمنده از این که شما رو در صف دیگران گذاشتم .
    خوب بیش از این نمی نویسم چون شما رو خسته می کنم و الا من هر چی از دوست داشتنم واسه شما بنویسم کمه
    دوستتون دارم

  5. رویایی عزیزم نازنینم بازم دلم برات تنگ شد اومدم این وبلاگ این روزا حال خوشی ندارم اصلا آروم و قرار ندارم نمی دونم چه طوریه که زندم اعصابم وحشتناک شده اینجا راحتم اصلا نمی رم از اینجا
    رویایی عزیز من اگه بمیرم و خودمو راحت کنم تو دنیا چیز به درد بخوری ندارم جز کتابای ارزشمند شما که نمی دونم به کی بسپارم لیاقت داشته باشه ازشون نگه داری کنه من نگهشون داشتم با چه دقتی بقیه کتابام که اتفاقا زیادم هستن به درد پشیزی نمی خورن سخت پشیمونم از این که کتابای جلال آل احمد رو خریدم و خوندم یا تفاسیر مزخرفی که بر سهروردی نوشتن رو خریدم به درد آتیش بازی می خورن این پرت و پلا ها
    جز کتابای شما کتاب غزاله علیزاده رو هم دوست دارم یعنی دلم می سوزه براش آدم عجیبی بوده اونم خوشم از نوشته هاش می یاد نمی دونم چرا به سیمین دانشور می گن بانوی قصه ؟
    غزاله خیلی بهتر می نویسه اصلا من از این دانشور و شوهرش آل احمد بدم می یاد 2 سال از عمرم رو کتابای اینا تلف کردم و ای کاش می نشستم همون چوپان دروغ گو رو می خوندم که شما هم دوستش دارید فکر رو اون می کردم
    اصلا اعصابم از دست همین کتابا بیشتر به هم ریخته کتاب که نه حیف از کاغذ بخت برگشته
    رویایی عزیز نمی دونم آخرم به کجا می رسه ؟؟؟هی دارم می نویسم و خط می زنم نمی دونم چرا دست خودم نیست از دست این منابر دانشگاهی و این فاضل و متفاضل بازی های اساتید روانشناسی که کاری پیش نرفت واسه من دیگران رو نمی دونم
    شما بهترین دوست و رفیق منید همین که می دونم می خونید آروم می شم

  6. دیروز به آمدنم ،
    من بودم و زهدان و خون، و هوایی که سنگین می شد به تپیدن های درد ِ مدام ، به کشش های جیغ ِ خلاص …
    امروز ِ رفتنم،
    من هستم و درد مدام و زور ِ خلاص در هوایی که سنگین می شود، در انقباض شهر به زهدانی که تنها به قدر من است و خون و کشش های سکوت

    در لحظه ی آتش رفتارم از خاکستر بود
    وقتی می دیدم
    ابری قفسم را می گرید
    آقای رویایی عزیزم، بعد از خواندن شما
    فهمیدم
    زندگی
    تنها
    حرف اضافه است

  7. سلام آقای رویایی
    تعهد؟! – واژه ی دستمالی شده ی هرجایی است که فقط استعمالش بهتر از بی استفاده ماندش مطرح است! تعجب نکنید برای کسانی که کاسه لیس قدرت طلبان هستند آنها فکر شان گرسنه نمی شود دغدغه ی روشنگری یک پرسش کننده را ندارند. ما محتاج یک جمع متحد ِ متفکر هزینه دهنده هستیم. نه خیلی مضحک می نماید تعهدی قدسی منشانه ، که به ریختن خون بی گناه می انجامد. در میان این ها شاعران متعهد کم هستند مبارز اگر ده تا شود خیال آسوده است. زیاد پرچانگی کردم. شاعران آوانگارد ِ معناستیز ِ چندصدا ی ِ ساختار شکن آیا بروی زبان اعتراض و خشم بیان می شوند؟؟؟ یا نه در وسعت زبان غرق می شوند . خیلی ها اهل این معاهدات اجتماعی نیستند. به یک عبارت اسطرلاب فانتزی بافی دارند. مسئولیت ؟ برای شاعری که درد کشیده چون به حقیقت شکننده و غم آور نزدیکی گرفته امکان پذیر است چون نیما و شاگردانش…
    دوست دور اما نزدیکت
    م.آرمان

  8. سلام بر جناب رویایی
    تعهد شاعر به واژه است و کلام؛ نه چیزی دیگر؛ چیزهای دیگر به ناگزیر از پی این تعهد می آیند، پی آیند این تعهد اند.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.