رویا

بعدازکهریزک

عباس عزیز ،

آدورنو متفکر آلمانی*، جملۀ معروفی دارد :
– بعداز آشویتس شعر توجیهی ندارد. یا (چطور می شود بعد از آشویتس شعر گفت؟)
اما من از خود می پرسم چطور می شود بعدازشعر، اینهمه شعر، آشويتس داشت ؟  و کهریزک داشت ؟
گاهی حس می کنم که با اعدام و آزار ِ اینهمه معصوم، شعر به بیعاری می ماند، چه درتهران "پست مدرن"
باشی چه غزل سرا در لندن. 
آشويتس ننگين بود سرمشق شد (از روآندا ، دارفور، بوسني…تا کهريزک) . بعد کهريزک هم آنکه از "گل و بلبل" مي سرايد

ندانسته مشق زير سرمشق مي دهد  

    تا وقت دیگر قربانت                                                                                                                                                                                                                                                                                          

* مکتب فرانکفورت

21 Comments

  1. در علم روانشناسي می گويند اگر موضوعی را 26 بار براي کودن ترین انسان تکرار کنی متوجه می شود.فکر کنم در عرض این مدت که از عمر این اسلام مبارک ! می گذرد بیشتر از 26000 بار برای مردم گفته شده که عیب از این دیانت است !گاهی به شعور و ادراکشان شک می کنم!
    شايد پوستشان کلفت شده.به هر حال در تمام طول تاریخ این خاک که نگاه کنیم مثال های فراوانی از مکان ها و زمانهايی که نام بردید به چشم مي خورد.
    شاملو حق داشت که می گفت اینان تنها گرده تعویض مي کنند

  2. Ahsant. Ta zamani keh enghelab dar andishe-man nakonim, ta zamani keh har lahzeh fekr kardan va harkat khodeman ra zir soal nabarim (keh chera man intor fekr mikonam va chear bayad inkar ra bekonam) beh jayei nakhahim resid. Ma beh zaher shekl ensan darim vali hanooz vigegi mimoon bar ma hakem ast, taghlid koor kooraneh. Ta zamni keh tamam sonnat hayeh morosi ro toyeh satl ashghal narizim va ‘Tarhi No’ bar asas maeyar-hayeh ostovar bar elm and manghegh (Empirical) dar nayandazim, hamisheh dar zir bar zobaleh-hayeh tarikh amsal seyed ali geda va moteffen-hayeh digeh bayad leh beshim. HAMVATAN: BIAEID BA HAMDIGEH: FALAK RA SAKHT BESHKAFIM -O- TARHI NO DAR ANDAZIM . va avval az droon khodemoon shoroo konim. GHORBAN HAMEGI . Behrooz

  3. آقای نیما شما هم حتمن بیش از 26000 شنیده اید که جنایت هایی که جمهوری اسلامی بنام اسلام (دین) می کند فرقی با جنایت هایی که استالین بنام کمونیسم (بی دینی) می کرد فرقی ندارد. و حتمن 26000 بار شنیده اید که باور های دینی مردم هیچ ربطی به داشتن آزادی و یا نداشتن آزادی ندارد چون اکثریت مردم آمریکا و کشورهای اروپایی دین دارند اما آزاد هم هستند. اینرا هم برای 26000 مین بار بشنوید که هیچ انسانی و هیچ حیوانی اسارت را دوست ندارد. ما آزاد بدنیا آمده ایم و دوست داریم آزاد زندگی کنیم و هیچگاه دیده نشده که مردمی در جایی آزادی شان را با دینشان معامله کنند. اما در همه جوامع آدمهایی مثل شما هستند که انسانها را نادان می پندارند و این آدم ها وقتی به قدرتی برسند با این پیش زمینه فکری آمادگی زیادی دارند که آزادی های این “مردم نادان” را بخاطر منافع خودشان از آنها بگیزند. خمینی یکیش.

  4. به : علی آقا
    کامنتی که خطاب به من نوشته بودید ، احتمالا باید
    اشتباه باشد ! چون تنها کامنت من در این نوشتار
    استاد رویایی ، همان “درود استاد!” است.
    آن کامنت که احتمالا شما خطاب به آن پاسخ داده اید ،
    از آنِ آقای مازیار است.
    اما تا آن جا که از کامنت آقای مازیار برداشت می شود ،
    ایشان اشاره ای به مبحث “آزادی” نداشتند و کلا برداشت
    خودشان را از نوشتار استاد رویایی ، تحت مبحث” عیب”،
    از دیانت اسلام نوشته اند. تقلیل آن محتوا به فقط مبحث
    “آزادی”، به نوعی ، ابتلای به ندیدن رنگ های دیگر است!
    موفق باشید.
    نیما

  5. دوستی که الآن دیگر نیست . زمانی می گفت که از استاد رویایی
    شنیده است که قاآنی شاعر ، قدرش ناشناخته مانده است. و این
    که او شاعر فرمالیست بزرگی بوده است ؛ یا بیاناتی در همین حوالی.
    سوای از این که استاد گفته باشند یا نه ؛ این خاطره را بهانه ای کردم
    که بنویسم اما شباهت هایی بین قاآنی کبیر و رویایی کبیر هست.
    قاآنی در نظام پهلوی مغضوب بود. چون مدح قاجار کرده بود. نیز در
    نظام ولایتمدار ، به طریق اولی مغضوب شد. چون پاره ای از شعرهاش
    را مغایر شرع انور یافته بودند.
    استاد نیز در دوران پهلوی از سمت و سوی جریانات تعهد مدار مورد
    نکوهش و گاه تعرض قرار می گرفت: فراموش نکرده ایم ، طنین بی طنطنۀ
    آن استاد دانشگاه را که در گپ اوائل انقلاب ، به خیال خویش در آن حال
    و هوا و بلبوشی انقلاب57 ، نسخۀ بعضی از شاعران مثل استاد رویایی
    را می توان در چند کلاس درس دانشگاه تهران پیچید تا کوتوله و عینکی
    بودن خودش را مختفی کند.
    اما به قول “طرفة” در معلقه اش:
    فلو کنت وغلا فی الرجال لضرتی
    عداوة ذی الاصحاب و المتوحد
    ترجمه:اگر من مردی ناتوان و گمنام بودم، تاکنون این همه دشمنی ها
    مرا از پای در آورده بود( شعر و ترجمه از معلقات سبع عبدالمحمد آیتی).
    بعد از انقلاب هم که آقایان چطور می توانستند در فضای مسموم از آروغ هاشان ،تاب آورند ، رایحۀ شعر سالم را. چه برسد به تحمل مردی که نوک باریک قلمش ، ترازوی توزین کلمه هاست. و این ها که پشت محتواهای
    لاغر ساخته شده از کلمه های لاغرترشان پنهان شده اند ، چگونه او را
    تحمل کنند که قلمش مِعیار است برای مَعایر.
    سال های اول انقلاب ، هم آن جریان تعهدمدار و هم این ولایتمداران ،
    به نوعی شادمان بودند که از شرّ نفوذ شعر استاد نجات یافته اند. اما
    زمانه کار خودش را می کند و کم کم حتا تا به آن جا عقب نشینی کردند
    که شعرهای استاد در داخل نیز چاپ شد.
    این ها را که قلم انداز نوشتم ، شباهت هایی بود در حوزۀ بده بستان های
    شرایط اجتماعی با شعر شاعران؛ اما حقیقتا حرف زدن از شعر آن دو کبیر
    به نحوی که مخلّ آن موضوع عظیم نباشد ، نه در حوصلۀ کامنت است و
    نه این شب!
    یک چیز را نیز بگویم. همان موقع استاد گفته بود که« این شعر پیش از آن که
    متعهد بشود ، متعهد می کند. یعنی به دنبال مسؤولیت ها و تعهدهای
    جهت داده شده نمی رود» (مسائل شعر ؛ چاپ اول ، 1357، ص 42)
    و البته شعری که قرار است متعهد کند باید فکر برانگیز هم باشد. شعر
    استاد همیشه این گونه بوده است. این غلط است که گمان شود ، شعری
    که ” سهم فرم در آن مظروف است”( به نقل حافظه از بیانات استاد در
    آن سال های دور از مصاحبه ای؟) ، فکر برانگیز نخواهد بود.
    نیما
    – بله دوست عزيز.، حرفِ من بايد باشد. به نيما يوشيج هم که گفتم يادم مي آيد که او از ” رقص ِ کلمه ” درشغر قاآني با من صحبت کرد. اصطلاح از خود اوست. رويائي

  6. اقای نیمای عزیز، شما درست میگین من اشتباه کردم. خطابم با مازیار بود. مازیار عزیز هم ببخشه از اینکه تند گفتم و از اینکه “عیب” را با “آزادی” اشتباه گرفته ام. واژه ی “مردم” و حرف از مردم مرا حساس می کند. حساس تر می شم وقتی کسی بهشان توهین می کنه.
    آقای رویایی عزیز، غزل ها بازتاب دردها هم هستند مثل همین غزل شما پس باید همچنان سرودشان، بسرایید.
    – تغزل را در حرف من به معناي ” ليريسم ” بگيريد، درهر فرم و قالب اش. مرسي

  7. علی آقای دستپاچه!!!
    من از دینداری شما حرفی نردم که اینطور به تب و تاب افتاده اید!!!بله مردم امریکا و اروپا دیندار هستند اما ؛
    1. تعصب بیجا مانند ما ایرانی ها ندارند
    2.و مگر احمق تنها محدود به مرزهای جغرافیایی ایران است؟!!!اینجا هم احمق زياد است (به دامن عیسی یا موسی آویزانند!)
    در ضمن من منظورم تعصب بیجا و کورکورانه ی ما مردم ایرانی ست.اگر تاریخ را خوانده باشی(که می دانم نخوانده اي) می بینی که در زمان زرتشتی بودن ابن مردم هم همین بلا دامن گیر ما بود
    زیاد خرص نخور ! نظر دیگران را بشنو و در آرامش فکر کن!کسی اسلامت را از تو نخواهد گرفت باقی عمر هم در رکاب اقا باش!

  8. رويايي عزيز. اين ها هم خودشان شعر دارند. سنگ قبر دارند. شعر آشويتس. شعر آيت الله. شعر هزار بدبختي ديگه. يك سنگ قبر هم بسازيد براي اينها. درود.

  9. شاعران هم به نوعی مثل “مارک” هستند . از این منظر بدون این که قصد
    تخفیف کارشان را داشته باشم ، قصدم توجه دادن خواننده است به سلیقه.
    کسی می گفت که فقط کفش دوخت مشهدی حسن را می پوشد و بس.
    وقتی یک جفت “کلارک” برایش سوغات فرستادم ؛ بعد ها شنیدم که
    گفته بوده ، نمی دانسته است مشهدی حسن نیز در شرکت کلارک مشغول
    به کار است!
    جانِ این حکایتی که بیشتر به مطایبه می ماند ، به شکلی در سلیقه های
    ما درشعرها و شاعران شان ، مستتر است . گاه ما در کار شاعری تعصب
    به خرج می دهیم و حاضر نمی شویم ، شعر و شاعری دیگر را “تست”
    کنیم.اما این جا نکته ای نیز هست که فرضا من اگر عمری را گیوه به پا
    می کرده ام حالیا فلان کفش به قاعده نیز برایم یحتمل ناخوش خواهد
    آمد! باید این سلایق را نیز تربیت کرد. باید سلیقه هامان را از شعر و
    شاعران شان،بپرورانیم و پالوده کنیم.
    بعضی شعرها مثل راحة الحلقوم می مانند . به مجرد آن که در دهان
    گذاشته شوند ، به فشار دندانکی از هم وا می روند. بعضی شعرها
    اما حکم گوشت را دارند و نیاز به جویدن. البته آن که دندانش فقط برای پشمک مهیاست ، اگر هم بخواهد ادای صاحبان دندان های شیشلیک
    خور را دربیاورد ، نمی تواند هم که چنین کند . اگر فرضا هم تفنناً این
    کار را بکند ، ماحصلش معدۀ سخت چون سندان است و عاقبتش
    هم رودۀ روان!
    شعرهایی هستند که تو را درگیر می کنند . نباید از این درگیر شدن
    خوف کرد.باید رفت و خواند و البته شرط همۀ این حرف ها این است
    که نخست ، شعر خوان باشیم و در شعر خوانی مان ، جدّی هم
    باشیم.
    می گفت که آن شعر را ” فقط با ماشین های IBM باید معنی اش را
    درک کرد”1 این اما از حقد است اگر نخواهم بگویم که از نادانستن او.
    شاعر شعر دشوار که باشی خودت می شوی” یک قطعه شعر
    دشوار”2. این اما به ادا واطوار نیست. عمری را باید سرسپردۀ
    واژه باشی. باید پای واژه ها را بشویی و خادم آن ها باشی. باید
    پدر آن ها باشی و گاه سرکشی شان ، اگر لازم بود سیاست شان
    کنی. باید همدم و هم نفس آن ها باشی و شب ها بر یک بالش
    با آن ها بخسبی. باید که مثل دَم در رگ های تو جاری باشند و مثل
    دَم درنفس های تو ساری. این که باشی ، تازه باید “نمی دانم
    چیزی در چیزی که نمی دانم چیست”3 بروید تا شاید و شاید! تو
    شاعر مانند این شوی که:
    تو باز می آئی
    با نافی از خلیج احمر
    و رانی از عصای موسی
    و شکل راه رفتن تو
    معنای مثنوی است،
    و روح مولوی است اینک
    کز ساق تو حکایت نی را
    بر می دارد! 4
    ———————————–
    1. طلادر مس سه جلدی؛ ج دوم، ص1206
    2. شعرهای دریائی ؛ ص 106
    3.لبریخته ها ؛ ص 15
    4.دلتنگی ها ؛ ص 94 و 95
    ————————————————–
    نیما

  10. سلام استاد رویایی عزیز
    چند وقت پیش ،عکسی دیدم از دوران کودکی آدولف هیتلر،پسرکی معصوم چون دیگر کودکان.از خودم پرسیدم چه میشود که این کودک میشود آنی که بعدها چنین کرد و چنان
    اما خوب که نگاه میکنم تمام این دیکتاتور ها دستی در آرت داشتند یا دارند،شعر را نمی دانم اما نقاشی وموسیقی چرا.خاطرات معشوقه وزن دوم موسیلینی چندی پیش در ایتالیا چاپ شد و فیلمی هم از آن ساخته شد و او چه زیبا ویولون می نواخت!!!!موسیلینی را می گویم….آن که در ایران حکمرانی می کند زمانی پای شعرخوانی شفیعی کدکنی واخوان می نشست وخوب دوتارمی نواخت،سارتر وکامو می خواند و…..حالا می پرسم چه رابطه ای میان این دو می تواند باشد؟؟؟
    راستی چطورمی توان این همه شعر داشت وهنوز کهریزک داشت؟؟؟
    اما مگر چه قدر شاعر داشته ایم که شعر گفته اند!!!!!!
    دوستتان دارم
    فریبرز علی محمدی کیوانی
    مرسي فريبرز عزيز
    در اين زمينه بد نيست پست 8 مارس 2005 را هم در همين بلاگ بخواني(سطري بر سالگرد آشويتس)
    مي بوسمت : رويائي

  11. اينهمه شعر؟ بله، ولي براي اينکه شعرخوان هاي جوان ما، و ترياکي هاي شعر خوان، انقلاب نکنند، آنهم از نوع اسلامي اش، احتياج به اينهمه شعر نداشتند.
    تنها حافظ کافي بود که کهريزک ندايشته باشيم

  12. درود استاد!
    سال نو مبارک باشد. امید آن که سال های سال ،
    شعرهای نو ، ببارانید برما.
    دست تان را می بوسم.
    نیما

  13. معلوم می شود جناب آدرنو هم سر کلاس تاریخ چرت می زده و تکلیف شب و مشق تاریخش را فوت آب نشده .
    آشویتس نه اولی بود نه آخرین است . از سانتیاگوی شیلی تا سن دیه گوی کالیفرنیا سربازان اسپانیائی چندین برابر آشویتس آدم بی گناه را با قمه تکه پاره کردند . وقتی هم که خسته شدند به بهانه پوشش پارچه های آغشته به میکروب سرخک و آبله مرغی به آنها دادند که خودشان بروند دور از انظار در پستو بمیرند . جنگ همواره بوده است و خواهد بود و همچنین شعر .
    پس از این حرف های اندوه زا سر سال نو برای جناب رویائی عزیزم تبریک عید دارم و آرزوی تندرستی و اوقات خوش و خرم .
    قربانت عباس
    – عباس عزيز
    راست ميگي، اگر قتل عام سرخپوست ها (به دست آمريکائي ها و مکزيکي ها) را هم به فهرستت اضافه کني مي بينيم که تاريخ بيشتر از آدرنو چرت مي زنه . معذالک : سان نو در پناه شعر ! رويائي

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.