وارياسيون‌ها

وارياسيون ظهر بر دار (15)*

 

حجت صوفی

فوگِ ظهر                       

 
(۱)               

    بر سطحی از ظهر       
بادی وزیدن دارد       
بادی هنوز از شب       
پیچیده در دار       

از جای پا که می روبد       
تا جای پایی بر کوه       

کوهی پشت ظهر      
کوهی سایه      
کوهی سار      

(۲)         

بادی داغ      
تنیده بر دار      
دار ِ تنیده بر ظهر      
ظهری داغ      
داری بر جای پا      
جای پایی بر کوه      

کوهی پشت باد      
کوهی غبار      
کوهی بار      

(۳)         

و باد      
کنده دکمه ای از دار      
از پیرهن دار      
دکمه ای      
از کوه  
    
پایین آمده
      
آمده پایین      
دار از کوه      
کوهی دار.      

زابل-تابستان 86                                     
 نگاه کنيد به پست 27 اکتبر 2004 و وارياسيون هاي بعد آن *   

19 Comments

  1. سلام…
    روزي اگر مايل به دادن سلامي بوديد ايميلي بزنيد…
    زمان تنگ است و فرصتي براي به جا گذاشتن اين چند برگ جاودانه نخواهد بود…
    چه مي‌شود…

  2. آقای رویایی عزیز
    برای شما ارزوی موفقیت بیشتر دارم .از خواندن اثار شما لذت بردم
    جاودانه بمانید.
    رجبی

  3. سلام …قرار گذاشتم کار هایم را برایت ایمیل بزنم وشما نظر بدهی وراهنمایی…یک کار جدید در سایت صدای مستقل ادبیات ایران دارم …خوشحال می شوم بخوانی …تا بعد به خانه ات شاید روزی راه پیدا کردم….ممنون

  4. يولداش رويايي
    در بي سروسامانيهام لينكتان را فزودم . در عصيان واژه هاتان بسي زيسته ام . و بياد بود خلوت دلمويه هاي شاملو چه شبانه ها كه نگريسته ام . . .
    سايقيلاريملا !

  5. سلام بر رویایی که می بینید.
    وسلام بر آقای صوفی
    رویایی عزیز من شعرهای شما را نه خواندن که می نیوشم با دل وجان از لبریخته ها گرفته تا سنگ قبرها ورویا همیشه همان رویا ست بکر وتازه وبدیع .ابتکار زیبایی ست در کاری که کرده اید به نوعی تداوم شعر در ذهن وزبان وحالا تا شاعر که باشد . وارسیون نوعی تداوم شعر ست برای من در این جا اما خب آخر کلمات جانشان مثل هم نمی شوند شعر آقای صوفی شعر صوفی ست وشعر رویایی رویای خودش. به هر حال من که شاعر نیستم اما یک طرفدار پروپا قرص شعر وشعر خوان وبنابراین می توانم تفاوت ها را بفهمم .
    شعر صوفی به شکل صوفی زیباست .

  6. سلام
    خوشحالم که این سایت را پیدا کردم یا اینکه شما را در این سایت! لطفاً به من هم سری بزنید. اگر می خواهید فال روزتان را به زبان طنز بخوانید. و اگر بیشتر لطف کنید، اراجیف دیگری هم در کیسه هست.

  7. همیشه باد می ایدتا یکی را ببردو یکی را بیاورد شایدمن نه آمده ام و نه می روم ،من باد را با خود خواهم برد.رویای عزیز لذت بردم از ت بیشتر به روز باش.تشنه ترت منم از کوه بیا پایین تر.شاد زی

  8. دوست محترم آقای صوفی
    در صورت ِامکان ،می خواهم کارهای دیگرتان را نیز بخوانم.
    با احترام

  9. همان باش كه بوده اي
    شعر من از توتهي مي شود
    ومن
    آن تويي كه در من مي زيد را كافي نمي بينم
    اين زن بالغ كه در درون من است تورا مي خواهد
    شاهت تن هامان چيزي ست
    كه مرا ويران مي كند
    كسي كه نمي دانم كيست
    به من عاشق است
    واين لبها كه برسه مي زنند در موهايم
    برسه در بيرون زندگي من است
    با نفس چه كسي نرينگي شعر را در هم آميخته ام؟
    نخستين كسي كه از من بيرون مي زند تنهاست
    و بي برهنگي هايم كسي مرا سوگوار نمي داند
    برهنه ام كن
    برتمام بوسه هايت لعنت مي فرستم

  10. سلام آقاي رويايي عزيز خوبي مايل بودم نظرتون رو در مورد شعرم بدونم
    برام مهمه خيلي خيلي استاد عزيز
    منتظرم منتظرم
    – کدوم شعر ؟

  11. سلام شعر لعنت بوسه ها الان تو وبلاگتون هستش.اولش این هستش
    همان باش که بوده ای
    شعر من از تو تهی می شود
    متشکرم .دوستتون دارم

  12. سلام اقاي رويايي من عاشق اين شعر شماهستم حال ميكنم اين شعر رو مي خونم
    آنچه مي دهي از توست
    از تمام تو كه در تمام ميان تو است
    وقتي دهان تو باز است
    وقتي دهان تو باز است
    از تو هزار تكه ي سرخ گوشت
    بين من وتو در هواي من و تو سرگردان
    من با دهان بازم مي خواهم
    از بين تكه هاي سرخ گوشت
    آنچه دهان تو از تو برمي دارد
    بردارم
    وتكه هاي از تو حرف دهان بازم را
    با تكه هايي از من بر مي دارد
    من باز با تو بار دگر باز مي شوم
    و ارتياطي سيال
    دو سيل سرخ درهم را
    معناي ارتباط آغوش
    مي كند
    ووقت در دهان من وتو
    بازي با تكه هاي سرخ گوشت
    مي كند.شاد باشيد
    – مرسي، ولي چرا به پست روز نمي فرستيد؟.
    – به آن شعر هم نمي توانم اينجا و با کاتنت جواب بدهم. پوزش!

  13. سلام جناب رویایی عزیز
    عکست روی جلد مجموعه اشعار شما که انتشارات نگاه زده دیدم
    با اینکه گفتی از این عکس نا راضی هستی
    اما در این عکس هم خوش تبپی خیلی
    واین شعرت هم معرکه اس
    سنگی که تویی
    در بستر دست های من می مانی
    تا پلک سیاهت را در در کف هایم
    بگشایی که تویی
    سنگی که تویی در کف دستانم
    وقتی که پوستم را خارش را
    در جوی روان روان کردی
    ناگاه تمام سنگی ات درمن
    با خارش تن
    می دود
    وباز شروع چهره ی خودرا
    در آیینه های سرخ
    می سایی سنگی که تویی
    تا باز پوست های من از پلک هاي تو خارش گیرد
    می جویی در جوی روان راهی را
    وز سمت دست های من
    می آیی سنگی که تویی
    fatima_mazbanpur@yahoo.com
    – بله، انگار شعرهائي هستند که خوانش شمارا مي طلبند
    مرسي !

Comments are closed.