رویا

اگر مرده باشد !

تکه هائی از سخنرانی یدالله رویائی در مراسم درگذشت احمد شاملو در پاریس                                    

در کتاب " هفتاد سنگ قبر" سنگی هم بنام " احمد" هست که بر آن می خوانیم :

با من بنشین
جمجمه ها بر بالش مهربان ترند
در زیر تلی از خواب
تنها با تل خواب

و روی سنگ ، پنج انگشت به شکل برج دعا بر گور، که از شکاف هاشان
مدادهائی تراشیده سر زده اند. بر گوشۀ پایین ِسنگ، یک کاسۀ سر که
حفره های چشم آن را چند پَرِ سفید پر کرده اند. و بالا در سر لوحه، به احمد
زائر او می گوید :
– حالا تو را بهتر می خوانم .
– ومرز های نزدیک قربانی ِ دورهای بی مرز می شوند – می اندیشد احمد در
حاک . (ص۴۸ چاپ ۱۳۷۰

حرفی که این زائر به مردۀ خودش می زند به نظرم معنای عجیبی دارد: حالا تورا بهتر
می خوانم. چون او دارد به مردۀ احمد حرف می زند نه به احمدِ مرده. " حالا" برای او
امشب است، و هم شبی که یه زیارت اهل قبور رفته بود. هر دو "حالا" هستند. یعنی چی هستند؟ حالائی در کار نیست. "حالا" هنوز حالا نشده گذشته می شود، و به گذشته می پیوندد. "حالا" همین الآن بود. همین الآن حالا بود، رفت! پس "حالا" نمی تواند فرصتی برای خواندن باشد، ما "حالا" نداریم. یعنی این زائر هیچوقت شعر احمد را نمی خواند؟ یا که هر وقت شعر احمد را می خواند وقت اوحالا می شود و حال می شود؟ یا خودش وقتِ خودش می شود که در خودش می گذرد؟ مثل کلمه ها که زیرچشم او ولی در او می گذرند.و در واقع حالای اوست که دارد در او با خوانش احمد می کذرد. او با خوانشی که از احمد می کند وقت خودش را در زبان پیدا می کند، در زبان احمد، که جای مرگ را فردای مرگ می دانست ……
چه چیزی گور احمد را جائی برای خوانش متن می کند ؟…این زائر هر که هست شاملو را خوانده است ولی حالا می خواهد اورا بهتر بخواند…پل ریکور نیست، مفسر ادبی هم نیست، شاید یک خوانندۀ خبرۀ مسجد سلیمانی، یک جوان گرگانی، یک شاعر مهاجر در کالیفرنیا، یا یک آوانگارد چموش در کرانه های خزر باشد. هرکه هست یک خوانندۀ حرفه ای شعر است که برای خودش ابزاری دارد، توقع هائی و جاه طلبی هائی دارد، و از دوردست می آید. وقتی که شعر می خواند در حاشیۀمتن برای خودش کارگاهی دارد : می شکند، می سازد، می بُرد، جراحی می کند، و اینطور خودش را در شعر سهیم می کند. یعنی در خوانش او یک نویسش پنهان در حال تکوین است. بی جهت نیست که احمد در خاک می اندیشد که " مرزهای نزدیک قربانی دورهای بی مرز می شوند" .
احمد خودش را قربانی می بیند در حالی که زائر، " بهتر خوانی" . بین آن"قربانی" و این بهتر خوانی فاصله بسیار است : فاصله بین غیبت و حضور. ….
کشف شکل، کشف زیبائی، کشف "زیبا"، و "زیبا" که همیشه راز های خودش را دارد.
تمام اقامت ما در "شیرگاه" و بعدها در دره های فیروز کوه، با او و آیدا، که هنوز طلیعۀ تازه ای بود، برسر این راز گذشت بر سر اینکه زیبائی چیست و زیبا یعنی چه؟… ودر این گفتگوها شاملو همیشه بر سر این حرف بود، و تا آخر هم بر سر این حرف ماند، که " یک قطعه شعرِ زیبا، اگر فقط زیبا باشد و حرفی برای گفتن نداشته باشد برای سبد خوب است" ( نقل به تقریب) . وهیچ از من قبول نمی کرد که "زیبا" تنها به جهت زیبائی اش همیشه "حرفی برای گفتن" دارد، همیشه چیزی می گوید.
… مرگ شاملو امسال، در کنار مرگ های دیگر ِ شعر نو، شعر نو را نمای مرگ می کند. مرگ نام هائی چون نصرت رحمانی، نادر نادرپور، شاپور بنیاد و گلشیریِ قصه( که خود پنجره ای رو به جهان شعر بود)…
و شاملو در این میان عشق لغت بود، دیوانۀ کلمه ها، که برایشان می مرد. که انگار برای آنها مرده است. اگر مرده باشد!
* کل متن را می توانید در کتاب "عبارت از چیست" (از سکوی سرخ ۲ ) بخوانید.صفحات ۳۲۰ تا ۳۳۱ ، تهران، انتشارات آهنگ دیگر، ۱۳۸۶

24 Comments

  1. آقای رویایی عزیز.
    من با اجازه ی شما دو مطلب ازتان را در وبلاگم نوشتم. با حفظ حقوق شما.
    امیدوارم ایرادی نداشته باشد.

  2. . . .
    22 سال بعد از شما ، من 22 سال ساکن شیرگاه شدم ، در حالیکه 7 سال قبل از آن را در پل سفید و تولد را در اتفاعات 1700 متری سوادکوه .
    اما رویایی ! جهنم مخوفی ست آن شهر به ظاهر زیبا . شما هرگز نخواهید توانست زیبایی را در قطعه تبیین کنید . همچنانکه شاملو ، دیگر چیزی برای ارائه ندارد و دستان شعرش بی کتاب مانده اند . چرا که به معنا اندیشید و نیاندیشید که شعر با معنا دوچیز جدا هستند . حالا رویایی عزیز ! شعر ، با زیبایی هم دوچیز جدا هستند . شعر ، شعر است و هرگز یک شاعر نمی تواند از این دور بین شعر و خودش ( شاعر ) خارج شود تا چیزی را تبیین کند . همچنانکه فلسفه نمی تواند وجود یا عدم وجودش را تبیین کند و هر کلمه ای مناسک مرتبط با خودش را .
    بهتر است با خودمان سعی کنیم که مستقیم باشیم ( سعی ، چون نمی دانیم ) .
    شک مزامیر جهان را درنوردیده است . شک مزامیر خودش را در نوردیده است .
    شک ، مرا از گفتن با شما اکنون پشیمان کرده است .
    شاید شیرگاه زیبای سفر کوتاه شما ، جهنم مخوف من ، و تحریکم به حس همزیستی با شما در آنجا ، با چند سال اختلاف حضور ( فقط چند سال ناقابل زمینی ) ، تحریکم به نوشتن این خطوط کرد .
    شاید . . .

  3. از اين سطرها كه هنوز كتابش را نديد ه ام / مي روم به اول دلتنگي ها”تكوين واژه اي بود كه سنت تمام واژ ه ها را با شكل هاي بي نهايت شان در خود داشت بحران من بحران زيبايي بود “راستي زيبا حرفي براي گفتن دارد/حرفست كه زيباست يا زيبايي حرف است /رويا بين چشم و پلك اتفاق مي افتد !؟شعر كجا؟زيبايي با شعر چه خويشي و نسبتي دارد ؟اصلن اين دو نسبتي دارند يا كساني خواسته اند كه اين دو نسبتي بهم بزنند؟كجاي شعر معنا مي شود؟كجا زيبا؟و شعر كجا مي شود؟

  4. با درود
    من آدم بسيار زيبايي ديدم كه بعد از زمانی نه چندان بلند، به نظرم زشت ترين آدمي آمد كه در تمام عمرم ديدم.
    مي توانم بگويم در مورد زيبايي گاهي با شاملو (اگر مرده باشد)موافقم ، و گاهی با شما.
    با سپاس

  5. رویایی گرامی،
    جالب این‌جاست که شاملو در اشعارش، هر گاه که خود را از زنجیر «حرفی برای گفتن داشتن» رهانیده، و رخش ِ خیالش را آزادانه‌تر به پرواز درآورده، از شعار‌دادن دور و به شعر‌سرودن نزدیک شده؛ و بدین‌سان به آفرینش هنری دست یافته. حال آن که هر گاه بر گنجاندن ِ باورهای ایدئولوژیکش در شعر اصرار ورزیده، به آسانی از شعر به شعار فروغلتیده؛ نمونه‌های بسیاری ازین دست را می‌توان در «هوای تازه» و «باغ ِ آینه» دید.
    پ.ن: با آن‌چه درباره‌ی «زیبایی» نگاشته‌اید، همسو هستم.

  6. زیبا” تنها به جهت زیبائی اش همیشه “حرفی برای گفتن” دارد:
    ؟؟؟
    چه از اين طرف چه از آن طرف كه نگاه مي كني
    گويي لبه ي نگاه در بام ديدن وجود دارد
    ونگاه زيبايي را بداهه تعريف مي كند
    به تعريف هاي جالب شما و شاملو از زيبايي كه نگاه مي كنم
    انگار از افتادنم از بام گريزي نيست

  7. به آقای رویایی بگویید من در سکوت پیشین شما درباره ی “دریایی ها” که نشان از رضایت ایشان برداشتم، کارم را ادامه داده ام، اینبار با کتاب “لبریخته ها”.
    درود
    امیر حکیمی

  8. ما كه با همه هوشمان هرچه فكر كردي نفهميديم شما در مطلب قبل كجا به شاملو توهين كرده ايد
    راستي كاش در قسمت نظر خواهي مجبور نبوديم همه چيز را از اول وارد كنيم 🙁
    انگار براي آنها مرده باشد

  9. باهوش كه نيستم
    اما بازم مي گم شاملو هست
    .
    .
    .
    .
    چنين گفت فرزانه ترين احمقها
    .
    .
    .
    دستتون آه نكشه بازم ممنون.

  10. شروه با آثاري از بهرام اردبيلي ، پرويز کريمي ، م.مويد ، احمد سينا ( مومني ) ، پگاه احمدي ، رضا حيراني ،نيما صفار ،علي مومني ، شعبان بالاخيلي ، ميثم رياحي ، رضا اسدي ، حبيب موسوي بي بالاني ، گزارش تصويري از هشتمين جلسه ي نقد و بررسي کتاب گلستان و انتشار خبرهاي ديگري به روز است .

  11. سلام
    ممکنه نظرتونو در باره شعرهام بدونم؟
    ..من به در می گویم اما، بشنود دیوار هم سبز می روید صنوبر بر سر آوار هم
    تا همیشه حق به زنجیرست و مردان پای دار( پایدار) زنده می ماند انالحق در طواف دار هم
    .
    وقتی که از فراز عطش باز می رسی
    وقتی به اوج آبی پرواز می رسی
    از این پرنده قفس و بند یاد کن
    یک بوسه از نگاه رهایی
    تا بند بند من
    همراه باد کن…..
    وقتی که مرگ می دود و داد می کشد
    انگار زوزه همنفس باد می کشد
    انگار جای پیر ترین زنده مریض
    من را به میهمانی اجداد می کشد
    من را به عقد دائم خود وصله می زند
    مر گی که بر سر همه فریاد می کشد
    الهام خضرایی منش

  12. سلام
    شما واقعا عضو «کانون نویسندگان ایران» هستید ؟ آیا آخرین بیانیه منتشر شده این کانون نظرات شما را نمایندگی می کند؟
    – نصف حرف را هميشه لحن حرف مي سازد. من با نصف حرف آنها موافق نيستم . (رويائي)

  13. سلام آقاي رويائي
    به هر حال اين رسالت ادبيات و رسالت همه چيز كه انگار دنيا در تعبير انساني انسان هميشه هدفي انساني را دنبال مي كند شوخي مذهبي قديمي ما انسان هاست و قديمي ترين (نه اصيل ترين يا حتي انساني ترين) عكس العمل اين گونه جانوري در برابر ترس از قويتر(توسل و توكل را مي گويم به معني هاي انتزاعي) اگر چه كه كافر واقعي كفر نمي گويد.
    شاملوي بزرگ غول بود اما شيوه نگرش اش درست همراه با مردم زمانه اش حركت كرد اين اما كه گفتم نمي دانم مي تواند به نيك تعبير شود يا بد اما درمورد احساس كاذب روشنفكري كه خواننده هنگام خوانش شعر شاملو دچارش مي شود هيچ شكي ندارم و محصول اين احساس كاذب چيزي مي شود شبيه همين انقلاب (مخلوط عجيب عرب باديه و تعصبات پرولتاريانيزم و نفت روي آتش منافع تراست ها قل قل كنان) اگر چه كفر كافر واقعي سكوت اوست چيزي سرد و بي تفاوت و آرام.
    شاملو را دوست دارم
    روياي رويائي را خواب مي بينم
    شايد خوانده شوم … شايد
    شاد باشيد

  14. سلام
    گاهي آدمي آنقدر بزرگ مي شود كه بسختي مي تواند خودش را ببيند
    بسختي مي تواند حس وانتظاري را كه ديگران از او دارند را درك كند
    شاعر ي كه به من لحظه هاي زيبا را هديه مي دادو جهان را هميشه
    مثل اولين نگاه نظاره مي كرد خوب بود وزيبا مثل دوستت ميدارم
    اكنون گرفتار مشغله هايي شده است كه با دهاني تلخ بايد كارها يش را
    بخوانم
    وحشت تمام شد
    ديگر نگاه
    فضاي بين دو پلك نيست
    و وا‍‍ ژه اي مرموز
    خورده است
    فضاي بين دو لب را

Comments are closed.