رویا

یا نویسندگان یا کانون نویسندگان

 

ادامۀ پست قبلی، به نقل از روزنامۀ اعتماد ملی ( 16 مهرماه86 ) :  

نویسندگان احتیاجی به کانون ندارند

ناگفته های يدالله رويايي دربارۀ کانون نویسندگان ایران     

 بخش دوم و پایانی

 (برچیده از مصاحبۀ مسعود نقره کار)

تشدید سانسور ،  سانسور ِ شعر نو :

   يادم هست كه از راديو و تلويزيون شعر نو پخش نمى‏كردند ، تنها به اين جهت كه جناح ارتجاعى شاعران و نويسندگان اینطورخواسته بودند. وزارت فرهنگ و هنر جناح را تجهيز كرد، يعنى اميربختيار، كاسمى، رعدى آذرخشى و چند شاعر – سناتور ديگر را كه بروند پيش شاه و شكايت كنند. آن‏ها سرهايشان را از ته تراشيدند، تيغ انداختند و گريه‏كنان رفتند پيش شاه كه چه نشسته‏اى كه مملكت از دست رفت و شعر و ادبيات و تمام آبرو و شرافت ملى از دست رفت و اعلا‌حضرت اگر جلو اين‏ها را نگيرد خطرناك است. شاه هم قطبى(مدیر رادیو تلویزیون) را خواسته بود و پرسيده بود اين جماعت چه مى‏گويند، چرا گريه مى‏كنند و حرفشان چيست؟ و قطبى هم گفته بود كه اين‏ها عقيده دارند شعر نو در راديو و تلويزيون دارد آبروى مملكت را مى‏برد و به جهت تعصب و يا عشق و علاقه‏اى كه به عِرق ملى و ادبيات فارسى دارند آمده‏اند و اعتراض دارند. به دستور شاه كميسيون 25 نفره‏اى از سناتورها و نمايندگان مختلف اهل ادب شكل گرفت تا مسئله را پيگيرى و به شاه گزارش بدهند. خانلرى هم عضو اين كميسيون بود و خيلى‏هاى ديگر از سناتورهاى اديب و شاعر. تا زمانى كه اين گزارش هم تهيه نشد، شعرى منتشر نشد و پخش نشد. در واقع 6 ماه همه‏ شعرهاى نو سانسور شد، نه شعر نيما و نه شعر نو شاعرى ديگر از راديو و تلويزيون پخش نشد؛ حتی نام نيما در اين مدت سانسور مى‏شد. پس از 6 ماه كميسيون گزارش خود را به «شرف عرض» رساند و شاه ‌نظر ‌قطبى را درباره‌ اين گزارش خواست. قطبى هم گزارش را خوانده بود و زير گزارش نوشته بود، در مملكتى كه انقلاب شده مى‏بايد در هنر و شعرش هم انقلاب بشود. و به اين طرز خواسته بود توجيه بكند فعاليت‏هاى نوطلبانه در زمينه‌ی شعر را در سازمان راديو و تلويزيون. كه يك روز اگر پرونده‌ اين كميسيون 25 نفره و گزارش‏هايى كه دادند پيدا شود، كه خب حتماً يك جايى هست، بايد خيلى چيز جالبى باشد و خواندنى. در واقع سندى‌ است براى دوره‏اى در مملكتى كه قانون اساسى دموكراتيك دارد، چه‏طور در خلق آثار هنرى و ادبى و شعر دخالت مى‏كنند، به عرض شاه مى‏رسانند، شاه دستور مى‏دهد و ديكته مى‏شود كه شاعران چگونه شعر بگويند. ديكتاتورى. خب اين هم وضع قانون اساسى، چيزى شبيه به حقوق مؤلف. چون قانون اساسى ما در ظاهر و در متن بسيار موجه است، الهام از قانون اساسى بلژيك گرفته شده و حتی بيشتر از الهام، عين آن كپى و ترجمه شده؛ يعنى متن، متن موجهى ا‌ست، در آن ديكتاتورى و ديكتاتورى شاه توجيه نشده امّا در عمل براى اين‏كه ديكتاتورى كارش را توجيه كند قوانينى از مجلس گذراند كه موافق قانون اساسى نبود، كه رابطه‏اى با اصل نداشت. درست همان دهان‏هايى را كه قانون اساسى باز كرده بود. براى اين‏كه دموكراسى اجرا شود و مشروطيت اجرا شود همان دهان‏ها را بستند و خلاصه مضيقه و فشار سانسور كم‏كم طورى شد كه سانسور شد هدف و مشغله‏ كانون نويسندگان ايران. هدف و مشغله‌ كانون نويسندگان شد سانسور و هدف سانسور هم شد كانون نويسندگان.


 

سانسور مضيقه ايجاد مى‏كرد براى فعاليت كانون نويسندگان و اعضاى آن، و اين‏ها هم كارى نداشتند جز مبارزه با سانسور.

 انواع سانسور، کلمه های کلیدی در شعر نو، و گروه های سانسور چی :

 خب گفتم كه سانسورچيان هم دو دسته بودند، سانسورچى‏هاى سازمان امنیت (معينيان)، و سانسورچى‏هاى وزارت فرهنگ و هنر (پهلبد). سانسورچى‏هاى معينيان بيشترشان عقب‏مانده بودند و مرتجع، مثل دكتر نيّر سينا، نواب صفا، اصغر سروش و برعكس سانسورچى‏هاى پهلبد انتلكتوئل‏هايى بودند كه غالباً هم با چراغ مى‏آمدند. چون بيشتر مى‏دانستند بهتر سانسور مى‏كردند، چون كه بهتر اشاره‏ها را مى‏فهميدند و برعكس سانسورچى‏هاى سازمان امنیت كه در شعر و به‌خصوص شعر نو درك اشاره نمى‏كردند به همين جهت مثلاً جنگ چهارشنبه شب در راديو كه توسط من اداره مى‏شد و يك مجله‏ راديويىِ شبانه بود و دو‌ساعت و يا دو ساعت و نيم طول مى‏كشيد و بيشتر هم بچه‏هاى شعرحجم با من همكارى مى‏كردند، به راحتى از سانسور مى‏گذشت. جنگى كه خيلى هم بين جوان‏ها سوكسه داشت. جنگ‏هاى ديگرى بود، جنگ دوشنبه شب را حسن شهباز اداره مى‏كرد. جنگ جمعه شب را فرهنگ فرهى و خب هركدام هم طبيعتى داشتند. جنگ من را بچه‏ها طورى اداره مى‏كردند كه گاهى همان‌جا فى‏المجلس متن‏هاى گاهی دشوار نوشته مى‏شد؛ بيژن الهى، پرويز اسلامپور، بهرام اردبيلى، نورالدين شفيعى و خيلى‏هاى ديگر كه گمنام ماندند. به هر حال مطالب آن‏ها به راحتى از سانسور مى‏گذشت. يادم هست كه يك شب با پرويز اسلامپور برنامه اجرا مى‏كرديم، نمى‏دانم شب ضربت خوردن يا تولد حضرت على بود و ما اصلا يادمان نبود، به هرگونه مى‏بايست فوری متنى در همين رابطه مى‏نوشتيم. پرويز اسلامپور همان‏جا فى‏البداهه متنى نوشت، چون چيزى آماده نكرده بوديم و آن را دو‌صدايى به صورت ورد خوانديم. خب خيلى هم سوكسه پيدا كرد، عده‏اى خوش‌شان آمده بود و عده‏اى هم طبعاً بدشان آمده بود،  چون این اجرای دوصدایی خيلى جرأت، جسارت و نوآورى مى‏داد به برنامه‏هاى راديويى.

برعكس سانسورچى‏هاى وزارت فرهنگ و هنر و كتابخانه‏ ملى كه مدرن بودند و خود شاعر نوپرداز، مى‏فهميدند. يعنى خودشان شاعر – نويسنده بودند؛ اين‏ها را بعدها البته فهميدم. بيشتر آن‏ها كه كارشناس آن وزارتخانه بودند، متأسفانه از بچه‏هاى كانون و از دوستان خودمان بودند. بعضى از اين‏ها غير از حقوق كارمندى از بودجه‏هاى محرمانه هم مى‏گرفتند.

اين‏ها چه در عالم شعر و چه در عالم قصه و تئاتر بودند و خوش‏خدمتى مى‏كردند، خب از اين طرف با كانون نويسندگان هم همكارى مى‏كردند و اين هم از پارادوكس‏هاى كار ما بود. منظورم اين است كه سانسورچى‏ها و مميّزان كتاب در كتابخانه‏ ملى و وزارت فرهنگ و هنر غالباً به شيوه‏هاى شاعرى و نويسندگى مسلح بودند و دركِ اشاره مى‏كردند، من‏جمله در مورد كتاب خود من. كتاب «دلتنگى‏ها» را چاپ كرده بودم و خب ناگهان جلويش را گرفتند، به‌خاطر اين مصرع‏ها:

«اينك كه گاوهاى معطر/ در راه مِنقلاب‏ / طرح و تپاله مى‏ريزند / و جغدهاى قانونى / با عنكبوت‏ها برنامه مى‏نويسند / تا دوستان جنايت را در حلقه‏ى حمايت گيرند…»

و گفتند منظور شاعر از مِنقلاب، انقلاب است، و اشاره است به انقلاب سفيد، كه شاعر انقلاب سفيد را به طعن و طنز گرفته. البته حق هم داشتند، انكار ما هم تأثيرى نداشت تا اين‏كه ما ناچار شديم تمام نسخ كتاب را جمع کنیم و كلمه مِنقلاب را مُنقلب كنيم، تا اجازه‌ توزيع كتاب را بگيريم. باز براى نمونه، در صفحه‏ ادبى كيهان كه نويسنده‏اى به نام شريعت مسئول آن بود و كتاب‏هايى هم منتشر كرده بود، مثل قصه‏ «كعبه» با نام مستعار درويش، خب من شعرى فرستاده بودم كه در آن كلمه‌ «جنگل» بود، آن را تغيير داده بودند. من سروده بودم:

«اندكى از هوا / در پلك‏ها كه حبس مى‏شود / شانه مى‏خورَد عطر /    / وقتى كه عطر ِهوا شانه مى‏شود از اشاره‏ى مژگان‏ / زيبايى ِكيهانى / سهمى براى جنگل كوچك دارد»

 آنها برداشته بودند «جنگل كوچك» را كرده بودند «باغچه‏ى كوچك» و وقتى اعتراض كردم گفتند كه «جنگل» كلمه‏ كليدى است براى مبارزه و اِله وبِله… بله، واقعاً مسخره بود.

 سانسور و تصویر:

 سال‏هاى بعد به‌تدريج دستورالعمل‏هاى سانسور براى مميزان كتاب خيلى دقيق‏تر شد و منظم‏تر. ديگر ياد مى‏دادند كلمه‏ها و استعاره‏ها را بشناسند، مثلاً پنجره بسته است، منظور «خفقان» است و حتی ليست كلمه‏هايى را فرستادند كه هر كدام معانى‏اى دارد، كليد هستند و زبان رمزى گروه‏هاى زيرزمينى هستند. مثل جنگل، يعنىسياهكل، شقايق، گل‌سرخ و… يك سرى ليست داده بودند كه واقعاً شرم‏آور بود. نمى‏بايست اين كلمه‏ها در مجموعه‏هاى شعر و متون گنجانده شود و بيچاره‏ها خيلى از مميزها بودند كه مى‏ترسيدند و به محض ديدن اين كلمه‏ها جلويش را مى‏گرفتند و كتاب همان‏جا متوقف مى‏شد و به‌تدريج حتی استعاره‏ها و تصويرهايى را كه در شعر نو بود در دستورالعمل‏ها توجيه مى‏كردند و از اين طرف هم خب شعر به ابهام و استعاره‏هاى تازه‏تر و تصويرهاى حجمى نزديك‏تر مى‏شد و اين‏ها وارد شعر مى‏شدند، كه اين به‏خصوص در شعرهايى كه جنبه‏هاى فكرى و ضربتى داشت به نوعى ارائه مى‏شد. منظورم اين است كه حتی من يادم هست كه اين اواخر شبنامه‏ها و نامه‏هايى كه از زندان‏ها مى‏آمد بيرون، با زبان شعر رابطه پيدا مى‏كردند و پر از ايماژها و استعاره‏ها و تصويرهاى متعدد بودند و استفاده مى‏كردند كه مثلاً «سكوت دسته‌گلى بود ميان حنجره‏ى من» پيام و سروشى داشت و يا «چراغ‏هاى رابطه تاريك‏اند» و بسيارى از اين ايماژها و اشاره‏هايى كه وارد زبان مبارزه‏هاى زيرزمينى شدند، و اين من را به ياد اين حرف «گاستون باشلار» فيلسوف معروف فرانسوى مى‏اندازد كه جمله‏ خوبى دارد: «چه جذبه‏اى دارد تصوير شاعرانه، وقتى كه مى‏تواند سانسور را به بازى بگيرد.»

اين‏كه تصوير در شعر، سانسور را به بازى مى‏گيرد، اين جمله پرارزش است. او كتابى دارد به نام «بوطيقاى رویا»(La poétique de la rêverie ) كه در آن‏جا مى‏گويد:«در گذشته اگر شعر مجموعه‌ قوانين و قواعدى بود كه آزادى را محدود مى‏كردند، امروز شعر درست آزادى را در بدنه‏ زبان برده و اگر دريچه‏هايى در شعر كهن بسته مى‏شد شعر امروز خودش آن دريچه‏هاست.»

 به هر حال اين جمله درست نمونه‏ بارِزَش در ايران ، در شرايط ما معنى درستى يافت، و مصداق پيدا كرد و نقش ايماژ، تصوير و استعاره را در مبارزه با سانسور ديديم. البته فراموش نكنيم كه مبارزه با سانسور فقط به وسيله‌ كانون نويسندگان در دهه‏ 40 و 50 شروع نشد،

 سانسور رضاشاهی ، ترس :

  مبارزه با سانسور قبلاً هم بود، در زمانى كه كانون نويسندگانى وجود نداشت، مبارزه با سانسور از وقتى كه مضيقه براى بيان ايجاد شد وجود داشت. خب دهه‌ 30 و 40 هم وجود داشت امّا سانسور قوى نبود، چون ساواكی نبود و سيستم سانسور قوام نداشت و ارگانيزاسيونى براى سانسور وجود نداشت. فكر اين مبارزه در دوره‌ ما موقعى شروع شد كه كتاب‏ها مى‏ماند و معطل مى‏شد و اين فكر هم طبيعى و از روى نياز شكل گرفت و سعى هم داشت تمام تمايل‏ها را دور خودش بگيرد و چهره موجه و نماى موجه آن، مسئله حفظ حقوق مؤلف بود، متأسفانه به انحراف كشيده شد و زير لواى همان قانون حقوق مؤلف دهان مؤلف را بستند، در اجراى همان قانون ليست كلمات ممنوعه درست شد و در دستورالعمل‏هاى همان قانون حفظ حقوق مؤلف، حقوق مؤلف را زير پا گذاشتند و آن را توجيه كردند…

ما بايد از پدران‌مان خجالت بكشيم كه لياقت تمتع از آن‏چه را كه به ما دادند نداشتيم. قانون اساسى را در دامان ما گذاشتند و ما لايق نبوديم و… بالاخره آن‏قدر باير ماند كه خشكيد، و از ما گرفتند و…

به هر حال ساواك در بروز اين قضايا نقش داشت، وگرنه تا پيش از اين،‏ خب، محرمعلى‌خانى بود كه يك‌ تنه همه‏ سانسور را در مملکت اداره مى‏كرد، از پشت منقل‌اش، در خانه‏اش كنترل روزنامه‏ها و كتاب‏ها و ناشرها را پيش مى‏برد، چاپخانه‏ها هم دستورهايش را گوش مى‏كردند و حادثه‌ غريبى هم اتفاق نمى‏افتاد، براى اين‏كه يك چيز ديگرى پشت سر آن بود: ترس! مسئله‏ ترس و رعب و وحشت ديكتاتورى كه پشت محرمعلى‌خان بود. تا جايى كه او يك‌تنه امور سانسور را اداره مى‏كرد. خب ما سانسور محرمعلى خان را در زمان استبداد محمدرضاشاهى شناختيم ولى در زمان رضاشاه (پدرش) كه محرمعلى خانى هم وجود نداشت، در آن زمان هم همين ترس اداره‏كننده بود، نه اين‏كه سانسور وجود نداشت، سانسور بود و فكر مبارزه با آن هم بود ولى سازمانى وجود نداشت كه ارگانيزه سانسور را اداره كند. رضاشاه خودش با سيلى زدن اين كار را مى‏كرد، و ترس و سيلى سانسورچى‏هاى دوره‌ رضاشاه بود. خيلى داستان‏ها در همين رابطه تعريف شده كه چه‏طور رضاشاه شخصاً مى‏رفته و بر سر‌ و‌ روى نويسنده‏ها و ژورناليست‏ها و كسانى كه از دموكراسى و آزادى و پارلمان حرف مى‏زدند، سيلى مى‏زده و آن‏ها را كتك مى‏زده. من خودم از هدايت‏الله داورى كه رفيق پدرم بود، داستانى شنيدم. هدايت‏الله داورى مدير روزنامه‏ «انتقاد» بود. اين روزنامه ارگان سازمان دهقانان حزب توده ايران بود و مى‏دانيد كه حزب از اين سازمان‏هاى وابسته زياد داشت، مثل جمعيت هواداران صلح، كه روزنامه «مصلحت» را داشت و ملك‏الشعراى بهار رئيس آن بود و… سازمان‏هاى مختلف فرهنگى و غيرفرهنگى و اجتماعى داشت. به هر حال هدايت‏الله داورى براى هر دوره انتخابات مجلس شوراى ملى خودش را كانديدای دامغان مى‏كرد، امّا هيچ‏وقت انتخاب نشد، چون انتخابات فرمايشى بود امّا به هر حال موقعيتى بود براى تبليغ و مبارزه‏اى بود براى حزب توده‌ ايران. البته از حزب توده‌ ايران گاهى نمايندگانى انتخاب مى‏شدند امّا هدايت‏الله داورى هيچ‏وقت انتخاب نشد. بله، او تعريف مى‏كرد كه چطور در زمان رضاشاه با اين‏كه وكيل‌ مدافع جوانى بود و در عدليه، به قول خودش، كار مى‏كرد، از رضاشاه سيلى خورده و او تنها سيلى‌خورده رضاشاه نبود. داستان سيلى خوردن هدايت‏الله داورى را حبيب يغمايى، شاعر و مدير مجله‏ « يغما»، هم براى من تعريف كرد، تازه با توضيح و تفصيل زياد، وقتى كه با هم به لندن سفر مى‏كرديم به ديدن «بريتيش میوزیوم» مى‏رفتيم و در اتوبوس تصادفاً كنار هم افتاديم. پيرمرد وقتى فهميد من پسر ابوالقاسم رويايى هستم، خاطره‏هاى دوره‏هاى رضاشاهى را برايم تعريف كرد، آخر او دوست هردوشان بود، و حالا به هر دو پيوسته است.

سیلی در ازای کلمه:

اين مسئله‌ سيلى و سانسور مرا به ياد سانسورهاى سال‏هاى اول دهه‌ 30 و بعد از آن مى‏اندازد. يادم هست كه آن زمان هم  سرهنگ بحتیار رئیس سازمان امنیت (که هنوز تبدیل به ساواک نشده بود) همین رفتار را با شاعران و نویسندگان می کرد. ما گروهى از شاعران جوان بوديم كه بعد از سال‏هاى 32 (28 مرداد)، سال‏هاى 33 و 34 در مجله‏ «اميد ايران» جمع شده بوديم، و اين مجله اشعار ما را چاپ مى‏كرد و مجله‏هاى ديگر اين كاررا نمى‏كردند. مى‏ترسيدند، خب گاهى هم پشت سر مدير مجله، صفى‏پور، حرف‏هايى مى‏زدند و مى‏گفتند وابسته به سازمان امنيت است و باعث لو دادن و توقيف برخى از شاعران و نويسندگان هم هست، امّا اين مسئله را من تأييد نمى‏كنم، چون روشن نبود. .

اين واقعاً دردناك است.که شاعرجوانی مى اندیشد ‏که آن‏چه گفته است شعراست ودرجواب سيلى مى‏خورد: اين كه شعر نيست؟! و گذشته از جنبه‏ تراژيك و دردناك قضيه، مسئله اين است: كلمه در برابر سيلى. يعنى كسى هست كه دارد سيلى را در برابر كلمه مى‏گذارد و رابطه‏اى كه اين دو برقرار مى‏كنند در اين اجتماع تأمل‏برانگيز است و جاى مطالعه دارد و بايد فيلسوف‏هاى جامعه‏ ما به اين مسئله بپردازند، كه نمى‏پردازند.

به هرحال اين‏ها آن چيزهايى ا‌ست كه مى‏توانم بگويم و نشان بدهم كه فكر تشكيل كانون نويسندگان ايران از كجا نطفه گرفت. نقش من هم كه تا حدودى از خلال حرف‏هاى من روشن است اين بود كه تا سال‏هاى 45 و 46 و شايد پيش از آن نقش يكى از مؤسسان كانون نويسندگان ايران را داشتم و البته تلاش من اين بود كه جريان را به سمت نويسش و اخلاق نوشتن، و آن چيزى كه جمع شدن ما را سبب مى‏شد، يعنى تعاون و همبستگى نويسندگان در دفاع از آزادى بيان هل بدهم، و نگذارم به ايدئولوژى‏ها و سياست‏ها كشانده شود. اين تاندانس و تمايل من بود. در دوره‏هاى بعد، يعنى دوره‏هاى دوم و سوم ديگر من نقش حامى و مشوق و تأييدكننده را داشتم، و فعال نبوده‏ام.

 

در پاسخ سؤال دوم:

 * * بله، من از مسئولين اوليه‌ كانون بودم،فعال بودم چون ضرورت آن را حس مى‏كردم ، سانسور در برابرمان بود، سانسور وزارت فرهنگ و هنر، وزارت اطلاعات. من هم مثل بقيه‏ دوستانم قربانى سانسور بودم. از كانون حمايت مى‏كردم، خيلى‏ها حمايت كردند، شاعران و نويسنده‏هايى با تمايل‏هاى سياسى مختلف، از شاعران حجم گرفته تا شاعرانى كه روش و طرز تفكر ديگرى داشتند. متأسفانه امّا بعد اين قضيه منحرف شد و من ول كردم. در واقع حرف و كلام من را به اين كار وامى‏داشت نه انحراف ِحرف. خب انحراف كجا بود؟ آن‏جا كه كار گروهى شد، و تعلق پيدا شد، هر گروهى مى‏خواست كانون را متعلق به خودش بكند، مذهبى‏ها، توده‏اى‏ها و چپى‏هاى ديگر. در واقع من از تعلق گريخته بودم و مى‏خواستم با سانسور مبارزه كنم، امّا قضيه منحرف شد، كار مسكينانه‏اى بود. در واقع ديگر حكمت نويسش و نوشت و تعاون روشنفكران و نويسندگان که حکمت ِکانون بود مطرح نبود، وقتى حكمت قضيه در كار نباشد، كه گفتم چيست، جاى من هم ديگر آن‏جا نيست.

در دوره‏هاى بعد هم من ايران نبودم، سال 76-75 ميلادى( ۵۴-۵۵) آمدم فرنگ. بازنشسته شده بودم، با همسر سوييسى‏ام مادلن كه درگذشت، خب خلاء او هميشه براى من هست. با او و بچه‏ها آمدم؛ البته از كار اهل قلم در داخل حمايت مى‏كردم. با تشويق و «ها ماشاالله» گفتن. من ديگر ميليتان و مبارز نبودم.

 

در پاسخ سؤال سوم :

 

                      نویسندگان احتیاجی به کانون ندارند :

 

* * * من  فكر مى‏كنم كه نويسندگان نياز به كانون ندارند. اصلاً . مسئله‏ نويسش و نوشت احتياجى به كانون

ندارد. ببينيد شما داريد از من فيلم مى‏گيريد، نوارها اين‏جا به هم مى‏رسند و تصويرى وارونه از من مى‏دهند، و وارونه ديدن هم مى‏شود نوعى ديدن . هر چيزى که اين گونه ديدن ِما رااز ما بگيرد بايد برود كنار. ما بايد نوع ديگر ببينيم، كانون را بايد كلمه و خلق  اداره بكند، ما به اين احتياج داريم.

به هرگونه، من از يك تفكر خاص و زاويه‏ ديد خاص به مسائلى كه طرح شده نگاه مى‏كنم و آن اين است كه من اصلاً لزومى براى اين‏كه نويسندگان كانون داشته باشند، نمى‏بينم. اين‏كه فرد نويسنده عضو كانون يا سازمان يا گروهى باشد و در آن سازمان يا گروه بار وظيفه و مأموريتى را به دوش بكشد، من شخصاً چنين لزومى نمى‏بينم، چرا‌كه نويسنده، «منِ» ِ نويسنده است؛ كه يك بار و يك وظيفه‏اى دارد. و آن «من» رسالت خودش را حس مى‏كند و بستگى دارد كه هر كسى اين من خودش را چطور در خودش سامان داده باشد، و او وقتى اين سامان و سازمان را در درون خودش دارد، ديگر اين سازمان‏هاى بيرونى و اين كانون نويسندگان كه براى آزادى بيان مبارزه مى‏كنند، جاى او را مى‏گيرند، جاى آن «من» را. آن‏ها در مبارزه با سانسور وجود نويسنده‏ها و نقش‏شان مبارزه را هم در مبارزه با سانسور، سانسور مى‏كنند. نمى‏شود هم اين را داشته باشيم هم آن را. نمى‏شود هم كانون نويسندگان داشته باشيم و هم نويسندگان، يا نويسندگان يا كانون نويسندگان. شما داريد تاريخ مى‏نويسيد از كانون نويسندگان در تاريخ، و يا از تاريخ كانون نويسندگان حرف مى‏زنيد، من مى‏گويم در تاريخ وقتى كانون نويسندگان وجود دارد، ديگر وجود خود نويسندگان سانسور شده است. اين است كه من مى‏گويم كانون نويسندگان نفعى براى نويسنده ندارد، چون كه به نفع نويسنده نيست كه كانون داشته باشد. نفع كانون از نويسنده است، وجود كانون از نويسنده است، مى‏خواهد از نويسنده‏ها وجود پيدا كند كه پاسپورت و گذرنامه‏اى براى ساير نويسنده‏ها باشد و خب اين نقض غرض است براى فرد نويسنده. ما مى‏بايد بالاخره يك روز آن چيزى را كه منتقدها و متفكرها در گفتنش ترديد مى‏كنند، يك‌بار براى هميشه بگوييم. بايد بگوييم كه فرد همه‌چيز است. فرد تعيين‌كننده است، بخت جامعه در فرد هست. بنابراين نبايستى فرد را در جامعه و كانون حل بكنيد و برايش دستورالعمل صادر كنيم و جلويش اصل و قاعده و اساس و اساسنامه بگذاريم.

كانون‏ها با اساسنامه‏هايشان بيشتر منّاع هستند تا پذيرنده. زبان منع در اساسنامه‏ها، جلسات عمومى و مجامع عمومى، خودش نوعى ادبيات اختناق به وجود مى‏آورد، چون تمام محتواى اسناسنامه‏ها را كه مى‏بينيد، و متون مجامع عمومى، زبان منع است و چطور مى‏توانيم با زبان اختناق عليه اختناق مبارزه كنيم؟ اين نهى و منع چه بر زبان والى و حاكم بگذرد و چه بر زبان گروه‏هاى مبارز، فرقى نمى‏كند. وقتى يك گروهى يا يك كانونى حرف مى‏زند، يعنى كى حرف مى‏زند؟ بايد بدانيم، وقتى بحث مى‏كند يعنى كى بحث مى‏كند؟ مى‏خواهد قانع بكند و قانع بشود، يعنى كى دارد قانع مى‏كند و كى دارد قانع مى‏شود؟ نماينده‏ كى هست؟ و… حالا اصلاً از اين قدرتى كه ايجاد مى‏شود براى يك مجمع و براى همين موجود نامريى كه دارد از زبان گروهى حرف مى‏زند، بحث مى‏كند، منع و نهى مى‏كند. در تاريخ ما سوءاستفاده‏هاى زيادى شده و موارد بسيارى هست كه فرد قربانى اين قضيه شده. … براى نمونه بگويم؛ يكى از رؤساى كانون نويسندگان در تبعيد ببينيد چگونه از قدرت نمايندگى سوءاستفاده كرده است. اين فرد نمى‏دانم از پاريس يا آلمان بلند شده رفته لندن و براى رئيس انجمن قلم ايران در تبعيد در آن‏جا حكم صادر كرده است كه آقاى فلانى شما از اين پس از سمت رياست انجمن قلم معزول مى‏شويد و امضا كرده است: رئيس كانون نويسندگان ايران در تبعيد.

تازه رونوشتش را هم به انجمن جهانى قلم داده است و بعد ديگرى را گفته كه آقاى ايكس شما از اين پس به رياست انجمن قلم ايران در تبعيد منصوب مى‏شويد، و باز امضا كرده: رئيس كانون نويسندگان در تبعيد. و رونوشتش را اين طرف ‌و ‌آن‌طرف فرستاده. خب، اين آقا چرا اين كار را كرده؟ براى اين‏كه خيال كرده كه چون آقاى فلانى رئيس انجمن قلم ايران در عين حال عضو كانون نويسندگان در تبعيد هم هست بايد براى انجام وظايفى كه در انجمن قلم دارد از او و از كانون‏شان اجازه گرفته باشد. يعنى همه‌ اعضاى كانون بايد وابستگى‏هاشان را به انجمن و مجامع ديگر و حتی رفتار و سكناتشان را با اجازه‌ كانون تنظيم كنند. بنابراين وقتى قضيه تا اين حد قابل تفسير و تعبير هست كه يك رئيس و نماينده از قدرتى كه بهش داده نشده استفاده مى‏كند، چه بايد كرد؟

اين مثال مسخره است و حتماً مى‏خنديد امّا واقعيت دارد، … من مى‏خواهم بگويم، به طور كلى آن كسى كه مى‏خواهد به نمايندگى گروهى حرف بزند و از طرف افراد حرف بزند و مى‏زند، خواه در كانون خواه در جاى ديگر، هيچ‏وقت خود آن گروه و آن فرد نيست، نه‌تنها آن گروه و آن فرد نيست، حتی قسمت كوچكى از گذشته و حال و آينده افراد شكل دهنده‏ آن جمع نيست. اين فرد و اين رئيس چه چهره‏اى دارد؟ كى هست؟ … من يك مجموعه شعرهايى به نام «امضاءها» نوشته‏ام، كه اين‏جا و آن‏جا چاپ شده و شايد خوانده باشيد، كتابش به‌زودى در اينجا منتشر مى‏شود، البته به زبان فرانسه كه پرفسور كريستف بالايى ترجمه كرده است در ايران هم به صورت دوزبانى در آمده با نام " من ِ گذشته امضا " . اين‏كه فرد امضاكننده چه‏قدر از خودش را در امضايش مى‏گذارد؟ چه امضايى كه به نمايندگى مى‏كند و چه امضايى كه شخصاً مى‏كند واز خودش است، ولى اگر از خودش نيست چقدر از وجدان افراد در اين امضا هست. مى‏خواهم اين را بگويم كه همه‌ اين‌ها‌ست كه آلوده مى‏كند رابطه‌ فرد و جامعه را و فرد بايد در جامعه باشد و حضور داشته باشد ، و جامعه برای او کافی است بدون اين‏كه رابطه‏هايى از اين‌گونه به او تحميل شده باشد كه در وجدان او نيست: مبارزه با سانسور براى سانسور كردن، مبارزه با سانسور ديگران براى اعمال سانسور خودى، مبارزه با سانسور رسمى براى رسمى كردن سانسورهاى غيررسمى و… اين‏ها هستند آن چيزهايى كه در پاسخ به سؤال شما متأسفانه بايد بگويم؛ نه، و بگويم كه من اصلاً با اصل قضيه مخالفم.

 مسئله‌ صنفى و سياسى بودن كانون يا تلفيق ناگزير اين دو، و نقش كانون در دگرگونى‏هاى اجتماعى و اين سؤال‏هايى كه مطرح كرده‏ايد اصلاً از نظر من منتفى‌ است، چون اصل قضيه به نظر من منتفى است. ما اصلاً نبايد افراد يك جامعه را وارد گروه‏ها و دسته‏بندى‏ها و احزاب بكنيم، خود جامعه وجود دارد ديگر. و براى فرد همان كافى ا‌ست. زندگى اين گروه‏ها و رقابت‏هايشان جامعه را فاسد مى‏كند، خراب مى‏كند و از سر هم فاسد مى‏كند. فساد سر بدتر از فساد تنه و بدنه است و خطرناك‏تر. براى اين كه فرد در بطن گروه‏ها و سازمان‏ها و تشكيلات پايه است و سازمان و قدرت در بالا‌ست. فرد در آن پايين توجيه فساد است و حل قضايا. چون نمايندگى داده است و اين‏جا سر فاسد مى‏شود مثل ماهى كه از سر فاسد مى‏شود و اين خيانت به فرد است و تجاوز به او؛ يعنى تمام فسادى كه در رأس سازمان‏ها و گروه‏ها از قدرت مى‏شود به جهت انحراف نمايندگى‌ است كه پايه‏ها و افراد گروه‏ها و جامعه مى‏دهند. و از امروز به فرداى فرد خيانت مى‏شود. در تمام انقلاب‏ها به فرد خيانت ‏شده، هر بار ضربت روحى اين خيانت فرد را ويران كرده، مثل ضربت روحى و روانى‏اى كه در حوادث 28 مرداد به من و نسل من وارد آمد:

آن جوان 21 ساله‌ كمونيست كه از كويرهاى دامغان فرار كرده بود و در تهران منتظر دستورى از بالا و بشارتى از بالا بود، و در بالا بشارتى نبود. من و نسل من كه در قاعده‏ تشكيلات بوديم قربانى فريب شديم، من داغ و مارك آن خيانت را از آن زمان تاكنون از آن سر عمر هنوز با خودم به اين سر عمر آورده‏ام. گفتند كه كميته‌ مركزى به ما خيانت كرد. به هرگونه ، حال من اجازه نمى‏دهد وارد جزئيات شوم. من منظورم مقابله‏ ارزش فرد برابر مجمع و گروه و جامعه است، براى اين كه حالا ديگر عصر ما عصر فرد و عصر ارزش فرد است نه عصر گروه و كانون. گذشت آن زمان كه انديويدوآليسم را بيمارى و يا بيمارى بزرگ قرن مى‏دانستند و ما را سرزنش مى‏كردند و پرهيز مى‏دادند.

ممكن است كه اعتراض كنيد كه اين سازمان‏ها و گروه‏ها را بالاخره افراد تشكيل مى‏دهند و با اين حرف‏ها ما داريم شاعرها و نويسنده‏ها را از سرنوشت خودشان و سرنوشت مردم جدا مى‏كنيم. مسئله اين نيست، برعكس شاعر خارج از اين سازمان‏ها و گروه‏ها و كانون‏ها افق بازترى براى خودش و حتی براى مبارزه – اگر مبارزه‏اى مطرح باشد – دارد. شاعر به‌جاى اين‏كه با مبارزه كردن در يكى از اين سازمان‏هاى بى‏شمارِ سياسى، خودش و سرنوشت خودش را شريك سرنوشت طبقه‏اى از مردم بكند، به‌خاطر اين‏كه با طبقه‏اى ديگرى از مردم جدال بكند، يعنى به جاى مبارزه‏ طبقاتى و خصومت ابدى بورژوازى و پرولتاريا بايد با كشف ارزش‏هاى فردىِ خودش، خودش را متعلق به تمام مردم بكند، يعنى خودش را متعلق نكند، به هيچ‏كس و به هيچ چيز. تعلق اصولاً براى شاعر قفس ِتنگى است. در قاعدۀ هرم بودن يعنى تعلق به رأس ِهرم، و رأس ِهرم هميشه قاعدۀ‏ هرم را قربانى مى‏كند. مثل آنچه سران حزب توده در 28 مرداد سال در حق ما کردند .1332

10 Comments

  1. سلام استفاده كردم /نتيجه گيريتان به من خيلي چسبيد /باشد مانوپاها ازتجربيات شما كهن هنرمندان بهره گيريم

  2. سلام بر استاد امي عزيز
    همه چيز از كلمات دهان شما در هفتاد سنگ قبر شكل مي دهد و در كاملن خاني غني هستيد و من از ذهن خابي در زير لايه متن بلند مي شوم و حس مي بر ام و شكل را شكلي اش مي دهم
    با تمام مرسي

  3. براي فرد جامعه كافي است .
    با اين حرف موافقم .
    احزاب و تشكيلات ها با مرامنامه هايي سياسي شان از فرد مهره ميسارند . بخصوص احزاب چپ كه علاوه بر مرامنامه با انظباط هاي داخلي شان كم كم شبيه سكت ميشوند و از فرد آدمي گيج و كور مي سازند. مرسي مرسي

  4. آقاي رويايي
    نويسندگاني كه شما مي گوئید بله . ولي اين نويسنده های ايراني به كانون اختياخ دارند

  5. آقاي رويايي عزيز
    كارمان به جايي كشيده كه مجبوريم هرروز و شام تكراركنيم سال به سال دريغ از پارسال.
    با خودم فكر مي كنم زماني را كه اينجا با همه ي سختي ها و بگير و ببندها حداقل مجلات ادبي جدي پيدا مي شدند و مي شد جريان هاي ادبي را دنبال كرد اما حالا انگار در جزيره هاي پراكنده ايم و خوب طبيعي ست كه چه برسر شعر و ادبيات دارد مي آيد . ديدگاه شما را قبول دارم ما همواره چنان در گير مسائل پيش پاافتاده شده ايم كه اصل را فراموش كرده ايم.
    خوشحال مي شوم اگر فرصت داشتيد سري به وبلاگ من بزنيد سعي كرده ام كمي از وضعيت عقب ماندگي فرهنگي مان بگويم صدايي كه البته در همين دنياي اينترنت هم انعكاس چنداني ندارد.
    نمي دانم سالها بعد در كتاب هاي تاريخ ادبيات از اين عصر به چه نامي ياد مي كنند .
    موفق باشيد

  6. هوشنگ عزیز ،
    منشی کانون هم که باشی ، یا فعال کانون، بهرحال جزئی از کانون هستی ، و لذا مشمول جملۀ آخرین همین مصاحبه که با حروف سیاه داد می زند :
    ” وقتی کل چیزی فاسد باشد جزء نمی تواند جز فاسد چیزی باشد ”

Comments are closed.