رویا

درباره‌ی کانون نويسندگان

متن زير بخشی از مصاحبه‌ای است که مسعود نقره کار در سال 1998 با یداله رویائی انجام داده و بامدخلی از محمد ولی زاده در روزنامه‌ی اعتماد ملی  منتشر شده است(به نقل و بمناسبت انتشار جلد دوم از سکوی سرخ(عبارت ازچیست)، انتشارات آهنگ دیگر، مهر ماه 86)

.
درباره يدالله رويايی
محمد ولی زاده

دردایرۀ محدود بزرگان ِ شعر ما ،  بی شك يدالله رويايی یکی از آن ها است، كه بيشترين تاثير را بر نسل خود و بعد از خود گذاشته است… رويايی كه چند دهه گذشته نوعی بینش تازه در شعر را با نام «حجم » به ادبيات معاصر ما معرفی و رهبری كرد و غير از بيانيه "حجم گرائی " (اسپاسمانتالیسم) و صحبت هايی مختصر در اينجا و آنجا، كمتر به ماهيت اين جريان شعری پرداخت و كمتر در پاسخ به چرايي«حجم» برآمد و اينكه اسپاسمان (Espascement) و فيناليته (Finalite) و «غرض و غایت» در دید ِ حجمی  يعنی چه و فضای ذهنی كدام است. اينك بيش از سه دهه است كه در خارج از ايران (فرانسه) روزگار می گذارند اما بيش از بسياری از شاعران ساكن در ايران، جريان های شعری و نوآمدگان آن را دنبال می كند و خوب هم می شناسد.
دلبستگی او به زبان  و زبان فارسی،  از او شاعری شيفتۀ ابتكار و گريزان از تكرار آفریده، كه در هر دفتر شعر خود امكانات تازه زبان را درشعری شناسايی می كند و پيشنهاد می دهد. شعرش با حجم بيشتر شعر امروز متفاوت است ودر متفاوت بودن خود  دوست تر دارد هرازگاهی آب در خوابگه مورچگان بريزد؛ چونکه شعر برای او تنها زندگی یک ردیف مصرع بر صفحۀ سفید نیست، بلکه یک «داربست ذهنی» است، که با او ودر همه جا با اوست ،  به قول خودش منجنيقی اگر پيدا كند كه شعر را از روی كاغذ بكند و به بيرون پرتاب كند، می كند.
اين نوع نوشتن ها درباره رويايی تكرار همان هايی است كه قبل از اين در مقدمه كتاب«حتای مرگ»(هفتاد تفسير از هفتاد سنگ قبر يدالله رويايی)آورده ام و ديگر مكرر نمی كنم.
جست و جو ، نوآوری و گريز از تكرار  در کار او تنها محدود به سرودن و ساختن شعرش نمی شود-بلکه به نوشتن، نویسش، است  كه در هر دفتری پوست می اندازد و تجربه ای ديگرگونه را پی می گيرد-  و همین ، در ديگر فعاليت های  او از روزنامه نگاری گرفته تا تنظيم مقالات ،گفتگوها و مباحث تئوريك نيزاز او هنرمنديسخت متفاوت می سازد . آنها كه مجموعه های ناياب«هلاك عقل به وقت انديشيدن»و«سكوی سرخ» رويايی را در نقد و نظر ادبی به ياد دارند، خوب می دانند كه نگارش،تهيه و تنظيم و انتشار آن دفترها در آن روزها چه شوقی به جان های تشنه می بخشيد.
اين روزها دوباره رويايی مجموعه ای از مقالات منتشرشده/نشده سال های اخيرخود را در دفتری با نام«عبارت از چيست» (از سكوی سرخ۲) آماده انتشار كرده كه  در کار صحافی است واز سوی موسسه انتشارات آهنگ ديگر، در هفتۀ دیگر دارد ببازار می آید؛ در نسخه ای که دست ماست آن را مجموعه ای می بینیم منتخب از مقاله ها و مصاحبه هائی که هیچوقت آنها را در جائی دیگر نخوانده ایم، كه مثل هراثر ديگری از او خواندنی و سرشار از طراوت و تازگی است.
يكی از بخش های جذاب اين كتاب، مصاحبه مسعود نقره كار با رويايی درباره كانون نويسندگان ايران است كه گويا بخشی از پروژه نقره كار درباره تاريخ جنبش روشنفكری ايران است و رويايی در اين مصاحبه صريح و شفاف از آغاز و نطفه كانون، شروع سانسور،توقيف مجله ادبي«بارو» (كه توسط خود او و شاملو منتشر می شد و پس از سه شماره به خاطر چاپ سفرنامه ای از آل احمد و انتشار داستان « توپ» غلامحسين ساعدی توقيف شد) ، ملاقات با هويدا به اتفاق نادرپور، آل احمد، ساعدی ، شاملو و چند تن ديگر درباره مخمصه سانسور، عدم انتشار شعر نو به مدت شش ماه در رسانه های كشور و تشكيل كميته ۲۵ نفره به دستور شاه برای بررسی شكايت رعدی آذرخشی و چند شاعر آن روز و برخی مسائل ديگر صحبت می كند.
از آنجايی كه امكان چاپ همه اين گفتگو در اينجا ميسر نيست ، تنها به چاپ بخشی از آن اكتفا می كنيم و از جناب يدالله رويايي، و محمد حسين مدل كه در راه تهيه و تنظيم اين كتاب تلاش ها كرده است ، به خاطر آن صميمانه سپاسگزاريم.
پاسخ های رويايی در اين بخش تنها مربوط به سه سئوال زير است:
۱. چگونه و از كی فكر تشكيل كانون نويسندگان ايران مطرح شد و شما چه نقشی در اين رابطه داشتيد؟
۲. شما از بنيانگذاران كانون نويسندگان ايران هستيد. چرا پس از مدتی دست از فعاليت با كانون كشيديد؟
۳. درباره صنفی يا سياسی بودن كانون نويسندگان و يا تلفيق ناگزير صنفی و سياسی بودن كانون چه فكر می كنيد؟

 درباره‌ی کانون نویسندگان
نگفته‌هايی در گفتگو با يدالله رويايی
ازمسعود نقره كار

اولین نطفه‌ها:
…* خب سال‏هاست كه از اين قضيه مى‏گذرد و آن‏چه مربوط به من و حافظه‏ من مى‏شود، يعنى سهم ما و گروه ما در فكر تشكيل كانون نويسندگان و تشكيل آن، سايه روشن دورى‏ است كه من بايد از عمق حافظه‏ام بيرون بكشم. حالا سى‌واندى سال از آن روزها گذشته است و من هم آن قوت حافظه كه در گذشته در جوانى خود داشتم ندارم. معذالك سعى مى‏كنم آن‏چه در من مانده دست‏چين كنم و در اين كاسِت به شما بدهم. بهتر است به شما بدهم تا پيش خودم بماند.
مى‏بينم شما آستين بالا زده‏ايد و قصد خوبى داريد، و قصد موجهى است. و خواسته‏ايد كه هرچه مفصل‏تر گفته شود هم بهتر. بسيار خوب، من از توضيح و تفصيل دريغ نخواهم كرد. اميدوارم شما هم در اين تاريخ‏نويسى زير تأثير تاريخ‏سازى‏ها و تاريخ‏نويسى‏هايى كه به نفع تمايلات عقيدتى و سياسى خاصى باشد قرار نگيريد؛ البته من قضاوت قبلى ندارم، قصد شما را همين موجه مى‏كند كه از ميان اين تاريكى‏ها و تناقض‏ها، آن حقيقت روشنى را كه لازم است بيرون بكشيد و بنويسيد. اين را از اين جهت مى‏گويم كه ديدم هر كسى اين جريان را به نحوى مونتاژ‌شده و تحريف‌شده ارائه مى‏دهد، و هركسى تحليل‏ها و ايده‏آل‏هاى خود را بررسى مى‏كند تا گروه خود و يا خود را مؤسس كانون نويسندگان ايران معرفى كند. ببينيد چپِ مذهبى مى‏خواهد آل احمد مؤسس باشد، راست‌اش مى‏خواهد كس ديگرى باشد، توده‏اى‏ها مى‏گويند آن‏ها مؤسس و هيجان‏بخش اين قضيه هستند، اقليتى‏ها يك جور ديگر و روشنفكران مذهبى هم جور ديگر و…
البته من خودم كششى به اين ‌وآن ندارم و مخالف اين هم نيستم كه آن‏ها از اين طريق افتخاراتى براى خودشان دست‌وپا كنند. چه اشكالى دارد؟ چون به هر حال تظاهر به كار خوب، خودش كار خوبى ا‌ست. در اين ميان امّا عيب قضيه در اين است كه از پس اين حرف‏ها پوست مى‏ماند ولى مغز فراموش مى‏شود؛ يعنى آن‏چه كه مسئله و نفس مسئله است، يعنى نويسندگى و نوشتن، و آن رسالتى كه نويسنده‏ها دارند و هيجانى كه اين كار به آن‏ها مى‏دهد فراموش مى‏شود؛ يعنى دفاع از حيات نويسش و تعالىِ اين حق فراموش مى‏شود، ولى هيجان‏هاى گروهى‏اش درعوض مى‏ماند. اين چيزى هست كه انگار مدار و محور كار شما را مى‏سازد، كه خود اين هم مظهرى از كار نويسش، زندگىِ نوشتن و نويسندگى‌ است، و امّا آن‏چه كه در سطح زندگى مى‏گذرد تمايل‏هاى سياسى و جدال‏هاى گروهى است كه در داخل كانون نويسندگان هم ايجاد شد و آن طبيعت نيالوده‌ كانون نويسندگان را، كه در آغاز داشت، بعدها لكه‏دار كرد.
فكر تشكيل كانون نويسندگان كه پرسيديد در واقع با خود تشكيل كانون نويسندگان فرق مى‏كند. اين فكر از خيلى وقت قبل وجود داشت امّا اولين تلنگرهاى تشكيل كانون نويسندگان برمى‏گردد به سال‏هاى دهه‌ چهل. تا آن‏جا كه ذهن من اجازه مى‏دهد، برمى‏گردد به سال‏هاى ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶ و حتی اگر اشتباه نكنم پيشتر از اين، سال‏هاى ۱۳۴۳ و ۱۳۴۴ فكر تشكيل كانون نويسندگان مطرح بود، همان موقع‏ها كه تازه «دريايى‏ها»] دومین مجموعه شعر رویایی [ منتشر شده بود. ولى مسئله‌ اين‏كه كانون نويسندگان وجود رسمى داشته باشد برمى‏گردد به وجود برخى مضيقه‏ها، به‌ويژه مضيقه‏هاى سانسور.

حمایتِ مؤلف،سرقت های ادبی:

تجمع‏ها حكمت‏شان بيشتر تعاون است و پشتيبانى كردن از يكديگر. نويسنده‏ها به مبادله‏ حس و حرف نياز دارند و بايد جمع‏هايى هم براى اين‏كار داشته باشند. يادم هست اول صحبت از اتحاديه بود امّا كانون هم كلمه‏ خوبى‌ است كه انتخاب كرديم. آن زمان گروهى از دوستان شاعر و نويسنده بوديم كه هر هفته و يا گهگاه در سالن نمايشگاهى كه منصور قندريز، نقاش تبريزى مؤسس آن بود جمع مى‏شديم. البته منصور قندريز همان سال‏ها از ميان ما رفت. خب نقاش‏هاى ديگرى بودند كه آن‏جا با ما حشرونشر داشتند، مثل مرتضى مميز، روئين پاكباز، پيل‏آرام، محمدرضا جودت و خيلى‏هاى ديگر كه بعدها از نام‏آوران نقاشى شدند، مى‏آمدند آن‏جا و كارى مى‏كردند و گاهى از ما پرتره مى‏كشيدند و اين حشرونشر از ابتكارهاى جالب آن وقت‏ها بود. گروه ما، البته از آن‏هايى كه در ذهن من مانده‏اند محمدعلى سپانلو، احمدرضا احمدى، نادر ابراهيمى، پرتو نورى‏علاء (همسر سپانلو)، فريدون معزى‏مقدم، اسماعيل نورى‏علاء، مريم جزايرى، مهرداد صمدى و ديگرانى بودند. مركز تجمع هم خود‌به‌خود و به طور طبيعى زيرزمين نمايشگاه قندريز شده بود كه گالرى بود، بعدها شد تالار قندريز، روبه‏روى دانشگاه تهران بود. خب جزوه‏ها و بروشورها و كتابچه‏هاى كوچكى هم در زمينه‏هاى هنرهاى كلاسيك، نقاشى و نقد هنرى مى‏آمد كه البته فقط تالار قندريز نبود، خيلى گروه‏هاى ديگرى بودند كه ناشر رسمى نبودند امّا فعاليت مى‏كردند و گاهنامه‏ها، جنگ‏هاى ادبى و مجله‏هايى منتشر مى‏كردند و اين‏ها غير از كارهايى مثل ترجمه و تأليف‏هایى كه از طريق ناشرهاى رسمى منتشر مى‏شد، بودند. خب در چنين اوضاع و احوالى لازم بود كه مسئله‏ حق ترجمه و حق تأليف و دفاع از حقوق مترجم و مؤلف و نويسنده به نحوى حفظ شود. چنين قانونى در ايران وجود نداشت و اين بحث محافل شد. البته تقليدها، اقتباس‏ها و سرقت‏هاى ادبى هم وجود داشت و تعريفى هم براى اين‏كارها وجود نداشت، بازنويسى مى‏كردند و ترجمه‏هايى «آزاد» را به اسم خودشان اشخاص درمى‏آورند و اسمش را مى‏گذاشتند اقتباس، و معلوم هم نبود كه تعريف «اقتباس» چى هست. فى‏المثل – البته در مثل مناقشه نيست – مى‏شود به كتاب «گيل گمش» كه شاملو از ترجمه‌ ديگرى به نثر خودش بازنويسى كرد اشاره كرد. اين كتاب با نقاشى‏هاى جالب مرتضى مميز درآمد و با استفاده از متنى كه زنده‏ياد منشى‏زاده ترجمه كرده بود. خب اين متن و داستان قديمى‌ است و شاملو گفت كه آن را بازآفرينى كرده است. به هر حال منشى‏زاده آن ناشر و مؤلف را محكوم كرد و كتاب جمع شد و منشى‏زاده گفت كه اين بازآفرينى در واقع يك بازنويسى از ترجمه‏ اوست. به هر حال اين نوع مسائل زياد بود و در كنار اختلاف‏هاى زياد بين ناشران با خودشان، ناشران با نويسندگان، نويسندگان با خودشان و حق تأليف نويسندگان خارجى در ايران و بالعكس و… بسيارى از اين نمونه‏ها. مهم امّا اين‏كه اين مسائل و اين حق‏ها در ايران مسكوت بود. ما خواستيم در اين رابطه به تقليد از قانون (دپو لگال dépôt legal) فرانسه قانون دفاع از حقوق مؤلف به وجود بياوريم؛ يعنى كتاب‏ها در كتابخانه‏ ملى ثبت شوند و شناسنامه داده شود و همه حقوق مؤلف حفظ شود و…

نقض غرض :

يادم مى‏آيد كه در تهيه اين قانون فريدون هويدا (۱) هم به ما كمك كرد، و خب مى‏دانيد كه رمان «قرنطينه»‏ او تازه در آن زمان به فرانسه منتشر شده بود و رمان ديگرى هم منتشر كرده بود به نام «فرودگاه». او اعتبارى ميان نويسندگان فرانسوى پيدا كرده بود و رمان «قرنطينه‏»اش كانديدای جايزه‌ معروف رنودو(Renaudot) شده بود. به هر حال او در تدوين اين لايحه، به علت آشنايى و دوستى كه با من و ابراهيم گلستان و مهرداد صمدى و گروه ما داشت كمك كرد، با الهام از قانون دپو لگال فرانسه. گو اين‏كه مى‏دانيم بعدها همين قانون كانالى شد براى سانسور، يعنى گذرگاه جهنمى كتابخانه‏ ملى را وزارت فرهنگ و هنر وسيله‏اى كرد براى سانسور كتاب . مى‏خواهم بگويم كه فكر تشكيل كانون نويسندگان در حقيقت با فكر ايجاد قانون حفظ و حمايت از حقوق مؤلف همراه بود؛ يعنى اين‏كه حقوق مؤلف چهره و نماى موجه اين فعاليت شده بود در آغاز كار. به همين جهت هم در اوايل، نظام ترسى از اين تركيب نداشت ولى خب همين پايه‏اى شده بود براى تشكيل و پيوستگى نويسنده‏ها و شاعرها.
اين نوع پيگيرى و كمك‏ها باعث شد اين قانون به تصويب برسد  و وزارت فرهنگ و هنر مأمور اجراى آن شد، براى اين‏كه كتابخانه‏ ملى هم از ارگان‏هاى تابعه‏ اين وزارتخانه بود. به هر حال اجراى همين دستورالعمل در اين وزارتخانه كه در آن زمان پهلبد – شوهر خواهر شاه – مسئول آن بود و در مرحله‌ ثبت كتاب‏ها در كتابخانه‏ ملى، مسئله‏ آن سانسور جهنمى پيش مى‏آمد. در حالى كه در متن اين قانون صحبتى از نياز به خواندن و بازخواندن و مميزى و سانسور وجود ندارد و مسئله فقط ثبت كتاب و ايجاد شناسنامه‏اى براى كتاب و حفظ حقوق مؤلف است. البته بگويم كه در يكى‌ دو‌ سال اول مراحل ثبت كتاب بدون كنترل و معطلى مى‏گذشت و مطابق قانون به هر كتاب بلافاصله شماره مى‏دادند و ناشرها هم پشت جلد مى‏نوشتند. يادم مى‏آيد مثلاً انتشارات «روزن» كه در آن احمدرضا احمدى و هوشنگ باديه‏نشن كار مى‏كردند در اين زمينه‏ها مشكل نداشتند. باديه‏نشين شاعرى بود كه در اين زمينه‏ها دست‌و‌پايى  هم نداشت و فقط مسئول اديت و غلط ‌گيرى بود،ولی به راحتى مى‏رفت كتابخانه ملى و با شماره برمى‏گشت.
سال بعد كه ما كنگره‏ نويسندگان را كه وزارت فرهنگ و هنر مبتكرش بود تحريم كرديم، همه‌چيز عوض شد. آنها براى همه‏ ما دعوت‏نامه فرستاده بودند و خيلى هم محترمانه، نپذيرفتن اين دعوت يك عكس‏العملى خودرو و طبيعى و غيرسفارشى، فورى و ضرورى بود، گفتن نداشت، فهميدن داشت، و اين اقدام يك پيام و یا سروشی از طرف گروه‏ها و جبهه‏ها نبود، سفارشى نبود، همه آن را فهم مى‏كردند.

توقیف مجله‌ی «بارو»، اهرم جنبش:

اين را هم بگويم كه در سال ۱۳۴۵ توقيف هفته‏نامه‌ ادبى «بارو» كه من و شاملو درمى‏آورديم، يك نوع همبستگى ميان ما و اهل قلم ايجاد كرده بود كه اين‏جور تفاهم‏ها را تسهيل مى‏كرد. ما با تجربه‏هايى كه از «كتاب هفته» داشتيم، جاى يك هفته‏نامه‏ پرتيراژ را خالى ديده بوديم. در آن زمان، انتشار يك هفته‏نامه‌ صرفاً ادبى با تيراژ چهل و پنجاه هزار هنوز بى‏سابقه بود. نام «بارو» هم كه تركيبى بود از «با»ى بامداد و «رو»ى رويايى با استفاده از امتياز مجله‌ «هنر و سينما»ى دوستمان دكتر هوشنگ كاووسى، منتقد سينمايى، درمى‏آمد. تعطيل «بارو» بعد از سه شماره يكى به علت تيراژ عجيب آن كه وزارت اطلاعات و ساواك را به وحشت انداخته بود (و البته حسادت بعضى از مديران جرايد را). و ديگر اين‏كه از شماره‌ سوم از ما خواستند كه سفرنامه‏ جلال آل‌احمد را (سفرنامه‏ مصر يا اسرائيل يادم نيست) كه به صورت پاورقى چاپ مى‏شد برداريم و نيز قصه‏اى از غلامحسين ساعدى را به نام «توپ» كه آن هم به صورت پاورقى هر هفته درمى‏آمد. ولى نه من و نه شاملو حاضر نشديم اين سانسور را بپذيريم و مقاومت مى‏كرديم و ما از اين طريق توانسته بوديم حمايت و دلسوزى بسيارى از روشنفكران را با هر طرز تفكرى جلب كنيم. يعنى تعطيل «بارو» در واقع وسيله‏اى و موقعيتى شد تا شاعران و نويسندگان نگرانى خودشان را عليه سانسور، چه در نامه‏هاى دسته‏جمعى و چه در كافه‏ها و مهمانى‏ها و محافل ابراز مى‏كردند. و از طرف ديگر تحريكات و بدگويى‏هاى بعضى مطبوعات ارتجاعى هم، مثل اميرانى مدير «خواندنى‏ها»، مصطفوى «روشنفكر»، جهانبانى «فردوسى» و يكى‌دو مطبوعات ديگر كه نام نمى‏برم بيشتر به قضيه كمك مى‏كرد، و بالاخره كار به نخست‏وزيرى و مقامات بالا كشيد و كميسيون و وعده و وعيد براى فرونشاندن نارضايتى و گفتند كه تا صدور امتياز به نام «بارو» هفته‏نامه را با نام «هنر و سينما» دربياوريم. ما هم قبول كرديم امّا ديگر دكتر كاووسى بود كه نمى‏خواست، طفلى ترسيده بود، يعنى ترسانده بودندش، و كى بود كه از ساواك نترسد؟ البته گفته بودند كه دليل تعطيلى «بارو» اين است كه ما امتياز نداريم، امّا بى‏ربط بود، ما دنبال امتياز هم رفتيم امّا ندادند. (البته تازگي‌ها خواندم در كيهان چاپ تهران كه در آن زمان امتياز مجله نياز به داشتن ليسانس داشت و چون من و شاملو نداشتيم به ما نمى‏دادند. اين درست نيست، آن زمان من دانشجوى دورۀ‌ دكترى حقوق بودم و لذا ليسانس را حداقل داشتم.) بارى آن تلاش‏ها و امضاء جمع‏كردن‏ها اگر براى «بارو» به قول معروف نان نشد ولى آبى شد براى آسياب كانون؛ كه البته هنوز كلمه «كانون» به ميان نيامده بود و آن زمان بيشتر از «اتحاديه نويسندگان» صحبت مى‏شد.
به هر صورت كانون نويسندگان شكل گرفت، خالى از تمايلات سياسى، عقيدتى و مرامى. همه‏ نويسندگان و شاعران را در خودش گرفته بود، و البته جنبه‏ روشنفكرانه و نو و آوانگارد داشت. خُب نقش گروه كوچك تالار قندريز هم زياد بود، همين گروه كوچك توانسته بود كه جلال آل احمد را كنار به‏آذين بنشاند و يا نادرپور را كنار شاملو و همه‏ اين‏ها را همين گروه كوچك دعوت كرده بود. البته فعال‏ترين بيشتر نادرپور و سپانلو بودند و كارها را اين‏ها بيشتر دنبال مى‏كردند.
مسئله‏ كنگره هم عكس‏العمل نويسندگان و شعراى سنتى و مرتجع وزارت فرهنگ و هنر بود، مثل رعدى آذرخشى ، پژمان بختيارى و سناتورهاى شاعر مثل فضل‏الله كاسمى، اميربختيار و دكتر خانلرى و خيلى ديگر از به اصطلاح اديبان آكادميك و كلاسيك. اين‏ها بودند كه به كمك پهلبد شتافتند. وزارت فرهنگ و هنر هم در واقع جنبه‏ آوانگارد و روشنفكرانه‏ حركت را تحمل نمى‏كرد. همه‏گير بودن حركت ما را تحمل نمى‏كردند، به ويژه ظرفيتِ پذيرفتن تمايل‏ها و نپذيرفتن برچسب‏ها، اين‏ها مخالفان اين حركت را اذيّت مى‏كرد.
نه سازمان امنيت و نه وزارت فرهنگ و هنر نمى‏توانستند به ما برچسبى بچسبانند. و خب علت هم وجود نام‏هايى بود مثل شاملو و من، نادرپور، احمدرضا احمدى، براهنى ِآن زمان، طاهباز و خيلى از آدم‏هاى ديگر كه آن وقت ها هنوز كوس و كرناى تعهد و مبارزه چپ و راست را نمى‏زدند. و شاعران و نويسندگان هم با اغماض و مدارا اختلاف‏هاى عقيدتى خود را فراموش كرده بودند، و امضا كردند، و اين همدردى زيبايى بود بين اهل قلم كه ايجاد شده بود. مدرنيست‏ها همه امضا كرده بودند و حركت چهره‌ مدرنيست داشت، چهره‏هاى متعهد و مبارز و ميليتان امضا كرده بودند مثل سياوش كسرايى و هما ناطق، شاعران منكر و محتاط و ملامتى امضا كرده بودند، مثل نصرت رحمانى و هوشنگ باديه‏نشين، و شاعران آوانگارد شعرحجم هم امضاء كرده بودند و خلاصه هر كدام عكس‏العمل خودشان را نشان داده بودند و اين‏ها جنبه‏هاى ايدئولوژيك و مرامى حركت را متوقف مى‏كرد.
همين باعث شده بود كانون در كارهايش پيشرفت بكند. اين‏كه ما توانستيم تحريم‏نامه صادر بكنيم و يا بيانيه‏اى اعتراضى بدهيم عليه بازداشت فريدون تنكابنى و يا مسئله‌ حفظ حقوق مؤلف را طرح كنيم براى اين بود كه ساواك نمى‏توانست ريشه‏ كانون را در احزاب و سازمان‏هاى سياسى جست‏وجو كند و با اعتراضى، به معناى واقعى همگانى روبرو بود. خب مى‏دانيد كه نرفتن ما به كنگره‌ شعرا و نويسندگانِ پهلبد آن را از برنامه‏ريزى انداخت و بدون ما نمى‏توانست آن كنگره رمقى بگيرد و كارها عليرغم مقدمه‏چينى‏ها و تدارك وسيع روى زمين ماند. چرا‌كه روشنفكران دربارى و كارشناسان چشم و گوش باز وزارت فرهنگ و هنر و پهلبد فهميدند كه اين كنگره بدون شركت مدرنيست‏ها در شعر و نثر آبرو و اعتبارى نخواهد داشت. ولو اين‏كه چهره‏هاى شعر سنتى معاصر را هم مثل شهريار و عماد خراسانى و پژمان بختيارى و… را جلب كرده باشند. اين بود كه كار عملى نشد و پهلبد عصبانى شد. و خب كتابخانه‏ ملى هم از اين به بعد دالان مخوف سانسور شد، و اولاً همان‏طورى كه گفتم قبل از اين ناشران گرفتارى نداشتند و كتاب‏ها به راحتى شماره مى‏گرفتند و در صفحه‏ آخر يا سوم يا چهارم جلد كتاب شماره‏ها چاپ مى‏شد. امّا از اين پس همين شماره‏ها و شماره‏گيرى‏ها وسيله‏اى براى سانسور شد. اين سنگ را پهلبد و مشاورانش جلو پاى ما انداختند. آن‏ها دستور محرمانه‏اى به كتابخانه ملى دادند و آن‏ها را موظف كردند كتاب‏ها را پيش از شماره دادن بخوانند. بازخوانى كتاب هم نقض غرض بود و فقط همين دستورالعمل بود، هيچ آموزش و معيارى هم جلو بازخوان و مميز كتاب نگذاشته بودند، و بازخوان و يا مميز كتاب هم از همين جهت ناراحت بود و پيش از اين كه به موضوع و محتواى كتاب فكر كند خود اين مسئوليت و ترس از آن برايش شبحى شده بود. چون ما تماس مى‏گرفتيم و آن‏ها استدلال مى‏كردند كه ما معيارى نداريم و بايد بخوانيم و به همين جهت مدت‏ها مى‏ماند، هم مميز و سانسورچى ناراحت و گاهى شرمنده بود بيچاره، و هم ناشر و مؤلف عصبى و منتظر.

ملاقات نویسندگان با امیرعباس هویدا:

ديگر تنها وزارت اطلاعات و سازمان امنيت نبود كه در مملكت سانسور مى‏كرد، وزارت فرهنگ و هنر و كتابخانه‏ ملى هم بود، و اين كار را سنگين مى‏كرد. اين را هم تا يادم نرفته بگويم كه فكر رفتن پيش اميرعباس هويدا، نخست‏وزير هم در شرايطى پيش آمده بود كه ما چاره‏ ديگرى به ذهن‏مان نرسيد. هرچه داد زده بوديم فايده نداشت و كسى به فرياد ما كه مى‏گفتيم اين قانون بد اجرا مى‏شود توجه نمى‏كرد. بنابراين فكر كرديم دست به دامن هويدا شويم؛ البته اين را هم بگويم كه ما براى اجازه‏ تشكيل كانون نويسندگان پيش امیر عباس هويدا نرفتيم. اشتباه نشود شايعاتى كه در اين مورد هست صحيح نيست. ما ديگر به بن‏بست رسيده بوديم. كتاب‏ها مدت‏ها در برزخ كتابخانه‏ ملى مى‏ماند، مميزها هم مى‏ترسيدند و استناد به دستور پهلبد مى‏كردند و پهلبد هم كارشناسان اداره‏اش استناد به قانون مى‏كردند در حالى كه در قانون چنين شيوه‏ اجرايى‏اى پيش‏بينى نشده بود. ما ديديم كه آمديم سرمه‏اش كنيم كورش كرديم، از همين بابت هم خودمان را گناهكار مى‏دانستيم، چون پيش از طرح قانون حق مؤلف اين كانال سانسور وجود نداشت. به همين خاطر به فكر ملاقات با اميرعباس هويدا افتاديم كه پيش او برويم شايد او بتواند جلو اين بى‏نظمى، بى‏قانونى و بى‏عدالتى را بگيرد. از طرفى با فريدون هويدا هم كه دوست ما بود صحبت كرديم و به دنبال راه‏يابى بوديم كه چرا اين قانونى كه او هم در تنظيم آن كمك كرده بود در مرحله‌ اجرا منحرف شده است. از طرف ديگر دوست شاعرى به نام داود رمزى، كه آن زمان رئيس دفتر هويدا بود و يكى‌دو مجموعه شعر منتشر كرده بود و به شعرهاى من علاقه‏مند شده بود و در ضمن به گروه شعرحجم هم نزديك شده بود، گروه ما را تشويق كرد با هويدا تماس بگيريم. او رفت وقت گرفت و گروه به ديدار هويدا رفت. اين را هم بگويم شعرهاى داود رمزى در مجله‏ى «شعر ديگر» و «دفترهاى روزن» كه ارگان‏هاى شعرى گروه شعرحجم بودند چاپ مى‏شد. او البته بعدها سردبير مجله‏ «تلاش» هم شد و رفاقت‏ها و ارتباط هايى با پرويز اسلامپور و رضا براهنى هم داشت.
به هر حال ما رفتيم پيش هويدا. خب نادرپور، آل احمد، براهنى، ساعدى، شاملو، من و ديگرانى هم بودند. هويدا در اين ملاقات از ما استقبال كرد. او آدم روشنفكر كتابخوانى بود و بيشتر ما را به نام و چهره مى‏شناخت و برعكس ِ آن‏چه شايع شده و شایع می‌کنند، جدال حرفى هم بين او و آل احمد پيش نيامد. اصلاً وزنه‏ اين هيئت را فقط آل احمد تشكيل نمى‏داد. ديگران هم هر كسى حرفى مى‏زد. برعكس اين ديدار به خوشى و بگو و بخند و مطايبه برگزار شد، خيلى دوستانه. حتی هويدا ما را دعوت كرد كه به اتفاق صادق چوبك، كه دوست و رفيق هويدا بود و با او حشر‌و‌نشرى داشت، به خانه‏اش برويم. ما را به ناهارى دعوت كرد و گفت چون آشپز ندارد و تنها با مادرش زندگى مى‏كند استيك يا بيفتك خام به ما خواهد داد، و حتی يادم هست وقتى هنوز موقع خداحافظى ايستاده بوديم و گپ مى‏زديم رو به آل احمد كرد و گفت: «نترس، با يك دفعه گوشت خام خوردن آدم وحشى نمى‏شه.» و خنديديم.
هويدا كه مخمصه سانسور و افسارگسيختگى ساواك را مى‏دانست، كارى نمى‏توانست بكند جز اين‏كه وعده بدهد. وعده‏ اجراى درست قانون و اصلاح دستورالعمل‏هاى اجرايى را داد، شايد هم از سر استيصال اين وعده‏ها را داد، چون هيچ‏وقت عملى نشد. خب پهلبد هم براى خودش پادشاه كوچكى بود و قلمرويى داشت و تره براى كسى خرد نمى‏كرد و ساواك هم همين‏طور. در واقع اين‏ها اعتنايى به اين‌و‌آن نداشتند و كار خودشان را مى‏كردند، وگرنه هويدا كه حسن نيت هم داشت نمى‏توانست كارى بكند، و به همين خاطر تعديلى در كار سانسور پيش نيامد كه هيچ، بلكه برعكس شديدتر شد. پهلبد حتی مى‏توانست لج بكند، چون خودش را قادر يگانه و يكه‏تاز مى‏دانست و وزارت فرهنگ و هنر هم تيول او بود. هر نخست‏وزيرى مى‏آمد و مى‏رفت و كابينه‏ها جابه‌جا مى‏شدند، پهلبد تكان نمى‏خورد و سرجايش مى‏ماند؛ همه‌ وزرا عوض مى‏شدند جز او.
پهلبد با قطبى رقابت و حسادت شديدى داشت. قطبى سازمان راديو و تلويزيون را داشت و پهلبد فكر مى‏كرد كه راديو و تلويزيون دارد فعاليت‏هاى فرهنگى و هنرى را جذب مى‏كند، و البته جذب هم كرده بود، به جهت رويه‏ تازه و مدرنى كه قطبى و همكارانش ايجاد كرده بودند و بعد هم خب «جشن هنر شيراز» هم بود كه توانسته بود مدرن‏ترين و آوانگاردترين هنرمندان و شاعران و چهره‏هاى هنر دنيا را بكشاند به شيراز، و توفيقى و سوكسه‏اى ايجاد بكند. اين رقابت‏ها هم برعكس او را بيشتر آتشى و عصبى مى‏كرد، به‏خصوص كه او خيال مى‏كرد فعاليت‏هاى بچه‏هاى مدرن كانون نويسندگان هم زير پر حمايت پنهانى قطبى است. خب با اين تصورها سرجايش محكم ايستاده بود و نه براى دستور هويدا و نه هيچ‏کس ديگر تره هم خرد نمى‏كرد. سانسور را هم شديدتر كرده بود. گفتم در كنار اعمال سانسور، مسئله  تعطيلى «بارو» هم مطرح بود، حدود ۶۰ تا ۷۰ نويسنده در اعتراض به تعطيلى «بارو» امضا جمع كردند در همان كافه فيروز و جاهاى ديگر كه آل احمد و غلامحسين ساعدى هم بودند. امضا جمع كردن براي اعتراض به تعطيلى «بارو» قدمى بود. البته مسئله‏ برپايى و ايجاد كنگره نويسندگان دربارى هم در واقع رقابتى بود كه پهلبد مى‏خواست با جشن هنر شيراز و قطبى و به اصطلاح خودش با كانون نويسندگان بكند، چرا‌كه همان‏طورى كه گفتم تصور مى‏كرد كانون نويسندگان هم در جبهه‏ تأييد و تشويق فعاليت‏هاى هنرى راديو و تلويزيون هم هست و اين شك برايش بيشتر به يقين تبديل شده بود وقتى ما كنگره‌ دربارى را تحريم كرديم، دعوت‏نامه‏هاى موجهى هم فرستاده بودند، كنگره‏اى كه او با كمك شاعران كلاسيك و آكادميك و پيروپاتال‏هاى دربار و سناتورها مى‏خواست راه بياندازد و تحريم ما شكى براى او نگذاشت كه بايد عليه كانون نويسندگان اقدام‏هايى بكند.

2 Comments

Comments are closed.