رویا

سنگسار

عباس عزیز،

… بزرگی ِ سنگ در رَجم نباید به حدی باشد که با اصابت ِ یک یا دوعدد شخص کشته شود. هم چنین کوچکی ِ آن نباید به اندازه ای باشد که نام  ِ سنگ بر آن صدق نکند.»
از ماده‌ی  ۱٠۴ قانون مجازات ِ اسلامی، مصوب ٢/۳/۱۳۷۵هجری ِشمسی  درباره‌ی نحوه‌ی اجرای مجازات ِ سنگسار.

این را دیشب در روزنامه‌ای، که از تهران  رسیده بود، می خواندم . و بعد :   «… در این مجازات  شخص را تا کمر درون گودالی قرار داده و با سنگ  او را به هلاکت می رسانند…»

دلم گرفت. رفتم روی بام  و در تاریکی نشستم. آسمان زنی بود.  تا کمر درون ِ گودال. نفسم تنگ شد، برگشتم پايین  بالا آوردم.

تا وقت دیگر قربانت
روستای نورمن : رویا

34 Comments

  1. با سلام
    من از دوستاران شاعر عزيز رستم اله مرادي هستم.
    می خواستم از طرف ایشان برای ادامه ی واریاسیون ظهر بردار، شعر ارسال کنم.
    از چه طریق این امکان وجود دارد؟ با ایمیل یا از جایی در همین وبلاگ؟
    لطفا به من پاسخ دهید
    سپاس گزارم
    نادر

  2. salam ostad. ba’de hodude 6 mah daram vasatun minvisam. fek nakonam mano be khater dashte bashin
    من مرگ را به حاشیه بردم
    تا لحظه ی عبور
    من خویش را به لحظه سپردم
    و لحظه مرگ شد
    و لحظه مرد
    doostdare shoma: hossein

  3. سرنوشت كلمه بد است و نگو كه مي داني…من سطرهايي برايت نوشتم اينجا و چند جايش را هم گريه دادم به بعد. بعد دستم رفتم و نمي دانم چه شد …گفتم كه من با تو رستاخيز را محتمل شدم و حالا اگر حتا يك خط هم براي هم مزارت ننويسي عيبي ندارد من مي گويم روياي بزرگ و تمام

  4. آقای رویایی عزیز !
    سلام و بوسه . روی بام دیدمتان ؛ از آسمانی که من بودم. برای خودم پیراهنی دوخته ام که نقش روی آن سنگریزه ها هستند ؛ اسم پدرم و برادرم و هر مرد و نامرد دیگر را از یاد برده ام و از پرتاب دست هاشان میان چهره ام به هزار وحشت و هراس ، به خفا پناه می برم .
    کی از مزارع نمک ما را عبور داده است ؟
    قربانتان و با مهر . سوسن .

  5. ديگر ديري ست تا تل سنگ سرش را پوشيده ست
    ديگر اجبار ديدن چشمان‌ش نيست
    تا سينه به خاك بود و
    تا به سينه پاك
    سنگ نخست كه پراندم…
    ديگر اجبار ديدن چشمان‌ش نيست

  6. پیام خصوصی
    رو یای عزیزم
    با بوسه .امیدوارم شاداب و سرحال باشید . مدتها بود که درگیر معالجه مادرم بودم «سرطان» و البته 10 روز پیش او را از دست دادم.از شما دور بودم . خیلی دلتنگتان هستم . امسال دو کتاب به ناشران داده ام یکی آنتولوژی شعر پست مدرن آمر یکا و دیگری دفتر شعری با نام « گفتگو با یک داور فوتبال» .قربانتان گردم . مشتاق شما . علی قنبری

  7. استاد عزیزم
    از تسلای شما دلگرمم. شعری فرستاده ام . پیشاپیش از حوصله ی شما ممنونم.
    با بوسه و مهر
    علی قنبری
    « تمهیدات »
    در کافه ی « بیروت »
    نه چشم اندازی !
    نه چشم ِ میگون
    نزاع
    تقابل ساده ی من وسالاد فصل است
    و گام ِ اطفال
    که می ر یزد در تجارت اورانیوم .
    ضمنا سعید سلیمی
    پیچید به سوی قبرستان
    با عزم بهشت
    با گلها و کلماتی برخاسته از دهان های ر یاضی .
    پاهای بی گمان در تعابیر ِ غیره
    شرف مکان مکین می کنند در« سیتی سنتر»
    و رفقا می روند از «گیت» پنج
    بر رد شمسی که از مشرق نیامده بود.
    در تیمارستان « شفا »
    آمپول ها و لمبرها مکررند
    و قول ابوالحسین بنانی
    که « من بر شط نیل تشنه ام ».
    بلیط های اتوبوس پاره می شوند
    عادت های ما می روند به میدان مرکزی
    به دنبال مردی که راه را پرسیده بود .
    قدم ها می روند بر روی پل
    و آب از دهان فرعونیان خارج می شود
    با تنفس مصنوعی ناجیان غریق ِ شرکت خدمات و تامین نیروی انسانی کارون
    معشوقه ها یادآوری می شوند
    یک هایکو
    و یک فرصت شغلی از دست رفته در مناطق نفت خیز جنوب
    صمیمیت تازه ای هم قد برادرم می شود ،
    از خدا مثال می آورد
    و لعنت می فرستد به من
    و هدفون های «اکس» و « متال» می پرسند:
    آیا « ز یرکان جهان در فهم این رموز نکرات بیش بینند که معارف ؟ »
    ارنستو چه گوارا فقط یک بار زندگی می کند
    مثل کاظم خواهرزاده ی ز ینت .
    ترانه از اسب سکه ای پیاده می شود ،
    جیش می کند توی چمن
    و به این فکر نمی کند که هر دو تا یمان از چه دور یم .
    اشتهایم کور می شود
    با اسمی عزیز روحی قدیم و معنایی محیط
    ژامبون ام می ماند بر روی میز
    کنار « دکان سیگار فروشی » فرناندو پسوآ .
    می نو یسم « عزیزم ! »
    بعد نقشه می کشم
    و امضا می کنم .
    از راه ران هایش می روم
    « فی قول القائل انا انت و انت انا»
    و کسی نیست به من بگو ید که مرده ام .
    چشمانم ابراز می شود
    « نه بذو و نه بشا و نه بقا و نه بما »*
    و مردم ام کمین می کنند برای بخت.
    ریتم تند ِ دیکتاتور
    قلب ها را خلاصه می کند
    وظرفیت آسانسور با فرشته ها تکمیل می شود
    صورتی به ز یر افکنده می شود
    باکره گان پخش می شوند با حدس و لنز
    و زائران معنایشان را می برند بر پشت بام
    گمان ِ مرد عقیم
    از اسب می پرد پایین
    وبه جغرافیای عروسک نمی رسد
    « میم .الف . واو» منزه است و تبلیغ می شود
    چیزی از درونم به بازار بزرگ می رود
    برانگیخته می شود
    و بر می گردد با «لپ تاپ ِ سامسونگ » و معنا
    خواب های ِ بر بالشی از ساتن قرمز تعبیر می شود
    با شلیک پلیس ضد شورش
    و مجهول الهویه به روزنامه ها نمی رسد
    نشئه گان در سر نبش می رسند به فرشته گان
    توهم لبریز می شود از « غزاله ها»
    و گروهبان دومی به ماموریت می رود.
    * از « فی القطعه 3 من طاسین التنزیه » از شرح شطحیات یعنی نه به ذات ، نه به شی ، نه به قال ، نه به ماهیت

  8. استاد عزيز
    اين مساثل ديگه براي ما عادت شده وخوشا به حال شما كه هنوز گاه گاهي بالا مياريد
    ولي ديگه هيچ كس به نو كردن ماه بر بام نمي شه
    اندازه ي سنگها هم دارن كم
    كم به سر ها ي ما عادت مي كنن

  9. غربت واژه
    رضا بهادر
    reza_khanbahador@yahoo.com
    تاريخ انتشار: 18 آبان 1385
    هي آشناي غريب مانده در آماس واژه ها
    هنگام که آخرين واژه را قرباني آينه کرديم
    تو با مسافران عزادار باد از آينه گذشتي
    وقتي که اغواگران پير از کوره راه باد خيز به نزديکي پرچين گريه ها رسيدند
    نام تو بود که زير جنازه هاي آينه و باد
    بر تارک خاک نقش مي بست
    زمان زيادي بايد بگذرد
    تا به ازدحام غربت واژه عادت کني
    گيرم که خاطره اي از تلفظ تو
    در کوچه هاي بن بست ذهن ما به جا باشد
    تمام کن اين بلادت سيال را
    حالا که زيبا ترين واژه هاي جاري در دهان ما جويده مي شوند
    واژيدن به چه کارت مي آيد
    هي آشناي غريب مانده در آماس واژه ها ./

  10. چه بگویم به زنی که باور می‌کند سزای چنان کاری، چنین رجمی است؟
    چه بگویم به مردی که باور می‌کند که سنگ، انسانیت و اخلاقیت از دست رفته را بازمی‌گرداند به دستی که می‌زند و به سری که می‌پذیرد؟
    چه کنم اندیشه‌ای را که باور می‌کند ایوب مسلمان‌تر از سلیمان است؟
    چه بگویم به چشمهایی که بسته‌اند؟
    لیلا ک.م

  11. منصور را
    در زمين سنگبار مي كنند
    مرا
    در آسمان كلمات
    و تو
    بهتر
    كه در آسمان كلمات من نگاه نكني
    و كني
    نكاح سكوت
    سكوت نگاه !
    هست اين چند سطر
    معناي قي است !

  12. نقد کتابهای پ – ث – پ و ث – حبیب محمدزاده
    دوشنبه ۲۹ آبان ۸۵
    سمت میدان فردوسی خيابان حافظ حوزه هنری
    تالار انديشه ساعت ۵ تا ۷ عصر
    توسط ضیاء الدین ترابی – سید احمد نادمی – حمیدرضا شکارسری

  13. آقاي رويايي ي عزيز
    فقط سلام و يك خوشامد بلند بالا به خودم به دنياي رويايي
    در تماس خواهم بود به بيشتر شنيد و گفت
    باشي و پيروز

  14. اين سنگ ها هستند كه انسان ها را پرتاب ميكنند….زيرا انسان را سنگ تر از سنگ ساخته اند…

  15. نه ما جلو مي رويم و نه عقب . يكجا ايستاده ايم . تاريخ كجاست براي ما . هيچ جا . زمانه امرو ز . زمانه ديروز و زمانه فردا غبار خود را مي كشد بر روي ما . بعد فكر مي كنيم ما آمده ايم جلو . بعد كه طوفان مي گيرد و غبار پراكنده مي شود مي پنداريم عقب رفته ايم . ما همانجا ئيم كه قرنهاست هستيم . موضوع فقط وزذيدن يا نوزيدن بادست. ايستادن و جنب نخوردن سرنوشت ماست چه سنگ دستمان باشد و چه نباشد . هر موقع مي خواهيم قدري تكان بخوريم فاجعه مي آيد پيش مان . چه بايد كرد . محل ميزباني تان فرصت نمي دهد به اين حرفها

  16. آن كس كه مي‌گريد، فاجعه را تحمل خواهد كرد. مثل آنچه شاعر گفت: ” انكس كه صداي بمب را بشنود، زنده مي‌ماند “. سوكواري براي آن است كه خاطره‌ي فاجعه را چون يك خاطره، در گوشه‌ي ذهنت حفظ كني، بي آنكه ازارت دهد. چه كسي مي‌گويد ما حافظه تاريخي خود را از دست داده‌ايم. دادگاهي كه شهادت ما را بشنود، شيون ما را بشنود، هنوز تشكيل نشده است. ما تمام فاجعه‌ها را به ياد داريم، ما كه به وسعت درياچه‌هاي خشك شده‌مان، در دل اشك ريخته‌ايم. كودكان چهار پنج ساله‌ي ما احساس دلتنگي مي‌كنند. كودكان ما هم افسرده‌اند. ما از تاريخ و جغرافياي زرد خويش افسرده‌ايم. افسردگي در مختصات تمام ژن‌هاي ما نهفته است. آيا انسان مدرن… آنطرف آبي‌ها هم افسرده مي‌شوند؟ يا شما، در هستي مدرن خويش، هنوز سوكوار اشك‌هاي مائيد؟

  17. salam. shakhsi ke mikhad sangar kone bayad yek seri sharayet dashte bashe ke baiid midonam na tanha alan balke dar hich doreh ey kasi in sharayeto dashte bashe .BARAYE MESAL YKI AZ ON SHARATEY INE KE KASI KE MIKHAD SANG BEZANE NABAYAD GONAHE KABIRE KARDE BASHE VA BAR GONAHE SAGHIR HAM NABAYAD ESRAR DASHTE BASHE! pas ……

  18. به نام خدا
    سلام
    نمی دانم با شما موافقم یا مخالف اما شیطان را باید سنگسار کرد در وادی عدل و انصاف اما من در این جامعه ساکنم؟ آیا صبح با صدای اذان بر می خیزم و شب با آخرین نماز به بستر مرگ میروم نمیدانم اما در این مورد با یک تساوی ساده رو به رو هستیم
    گناه… = سنگسار
    کافیست یکی را از بین بریم تا دیگر زخمی نباشد اما طبیب ماهر ی نیستی چون هر دو زخم باقیست و شما باری دیگر از مرگ مریض خود بالا خواهید آورد.دیشب مردی در یک مهمانی با زن کاملا برهنه اش رو به رو شد
    من بالا آوردم.
    انسانی که سنگ می زند خود گناه کار نیست.قانون مجازات- اسلامی
    میدان خالیست.
    از ایران

  19. انگار واژه ها اينجا
    در رقصند
    و كلام در ميآميزد
    با خيالينه هاي ذهن!
    يك رهگذر
    (سنگسار را سرچ ميكردم!)

Comments are closed.