وارياسيون‌ها

واریاسیون ظهر بر دار (۱۰) *

«چشم ِنامتناهی»
به: یدالله رویایی
۱
چشم ها
پنجه در پنجه یِ آفتاب
و درها
رو به سویِ تنهادرختِ دریا

۲
اشک
حکمی برایِ زائر
و جانِ یک هوا
درحکومتِ باران
ضمنِ
تمامِ ابر
در شکوهِ
فراموشیِ دهلیز
قاعده هایِ شاخه ای
درمرمر

۳
رفته‌ام
از تمامِ سطرها
می‌دانم
آتش را و خاکسترِ سفیدِسنگ را     
پاشنه ای
با کلاف هایِ گیج
و حرکت ِموازی
درانحنایِ ریسمان

۴
ظهر
در اکثرِِ لب‌هایم
مبهم است
و چشم اندازِ نیلوفر
نیست
به جز ذائقه‌ای
که مرداب داشت وُ اندیشه ای
آویخته بر صلیب
صلیب
حلقه حلقه از ماه
بالا می رود
آه
از روزهایِ دایره
۵
قدم‌هایم
دردِ بیگانه‌ای دارند
خالی از
پرچم‌هایِ گم درقفس ِ ظهر
حالا
بالا می‌رود
در
یگانگی کوه
همه‌ی
زخم‌هایِ زمین
۶
می‌مانم
و می‌ماند تا کجا
تا
معنا شود     شروع ِ شب
و طولِِ ناگهان آمیخته
به عنکبوت
می‌مانم
و دقیقن می‌ماند
شعله‌ها     بر گلو
۷
تنهایی وُ آویشن
می‌دانند چه می گذرد
در کتف‌هایِ من
۸
میدان
و همهمه‌هایِ نگفته‌اش
مثلِ تمامِ مرگ
دوگانه‌اند
و عامی‌ترین
دردِ دنیا
دردی
تپنده در خورشید
و ساق‌هایِ نیلوفر
۹
حلق
چشمِ ِمُکرر
و اشتباهِ بیگانگی‌ام بود
انگار
عصرِ دیوانه
و مهمانخانه‌هاش
تابِ ایستادن
بر سنگفرشِ دوشیزگان نداشت
۱۰
التماس
از هر جا که بنگریم
گوشه‌ای دارد    از نفرینِ سنگ
هر چه بیرون تر از هوا باشیم
چرخ
کبودتر    و  بزرگتر خواهد شد
آنقدر
که هر انگشتمان
بوی ِکفن داشته باشد وُ
خیالِ رقص    در کبوتر
۱۱
عقربه
بر ملافه‌ها افتاده
کنارِ زنبق
و موریانه‌ها از هر چیز
امروز
خوابِ زنانه‌یِ انسان
رو به سوی آفتابگردان دارد.
  

  شعر از: میثم ریاحی
  گرگان،  ۸ شهریور ۸۵
 
 * برای سابقه نگاه کنید به اکتبر ۲۰۰۴ و شماره های بعدی ِ این عنوان

11 Comments

  1. سدّی در ریه
    رعایتِ نبض را
    خیز برمی دارد شبِ مردار
    اتاقکِ اسکلت که سنگینی ست
    پلکِ عفونت
    دوام من و
    قبض ِماه در ماهیچه ی آه
    که قبض ِنفس
    در فریادِ نجومی بریزم
    و شب از شیشه هاش
    در حیاطِ رعایتِ زندگی
    لحظه ی زنده فروکش کند
    تمام ِحرف را بو بردارد
    خفه بردارد .
    جناب رويايي عزيز !
    شعر زيبايي از ميثم رياحي عزيز خواندم … ممنونم
    ارادتمند ؛ کیوان قنبری

  2. “لا كه بر سر لي مي آيد
    نفي مجنون است
    در بيابان
    الا
    بهانه ي سرگردانيست”
    خواندم
    واز رويايي ميثم لبريز شدم
    “چون معشوق نقاب…هركس حكايتي…”و ما در تقديم ها تصورات را با خود مي بريم گر چه طرف مقابل معشوق هم نباشد…
    شاد زي استاد عزيز

  3. « قدم‌هايم درد بي‌گانه‌اي دارند

    بالا مي‌ورد
    در يگانگي كوه
    همه ‌ي زخم‌هاي زمين »
    شعر انساني است. بند ناب كم ندارد. لذت بردم.
    و به شاعر و رويا تبريك مي‌گويم.

  4. انگار
    درخت حياط ما هوايي شده
    هر صبح
    قبل از اين كه بيدار شويم
    سايه اش را
    روي درخت همسايه مي اندازد.
    تقديم به استاد عزيزم

  5. فراموشی همیشه فراموش می شود
    در لحظه های رستن لحظه
    از قامت درخت بلوغ تا مرگ
    نقطه
    بین کلام و فرم اختلاف نظر چاقو به قلب شعر
    نقطه تتق تتق تق تق تق !!!
    ………
    سلام . اتفاقی به اینجا نیامدم . یدالله رویایی را جستجو کرده بودم که اینجا پیدایم شد .
    درود مرا پذیرا باش …

  6. كاش مي توانستم به اندازه ي ساير دوستان لذت ببرم.
    حجم هجمه ي تكررهاي پيش بيني شونده ي بخش هاي اول كمي مي خاراند پشت شاعر را! به سر شاعر كه اين آمد, مخاطب جاي خود!
    اما پايان محكمي داشت…

Comments are closed.