وارياسيون‌ها

وارياسيون ظهر بر دار (۷) *

فرامرز سليماني
ظهرهای بی پايانِ ِپشتِ مه
 (از دفتر: «رؤيا گرداني»)
 
نقطه‌های باران و برگ
بردريابار پوشال
هجوم بامدادی ظهرهای بی پايان ِپشت مه
و شيطان بود كه جادوگر بود و حالا در شك و اقليم آفتاب
و شيطان بی آفتاب و شك  مهميز می‌زد  و مه می‌زد  و ميز می‌زد  و مه و ميز
در وارياسيون ماهی كه نيامد  در پاسخی به هيچ كس
به مكاشفه‌ی ماه رفتم در خم خيابان ظهر
و ماه حجاب برگرفته بود و به خاك تن می‌شست در ظهر آفتابی ماه
كه وارياسيون ممرز را می‌نوشت در سريويلی نيما
هر چيز جنگلی وحشی نيست ممرز در كمال آداب دانی به ما خوشه‌ی انگوری تعارف كرد و ما درآفتاب ظهر نشستيم و ممرزها را پيش از مويز خورديم
آغاز بهمن بود من به جشن گيسوآن تو می‌رفتم از عشق اما توقع اندوه می‌رفت
و ما خانه‌های شطرنجی را تا آخرين خيابان شب به وقت جدايی گريستيم
اوجاها سه تا بود در درگاه  خانه مان درخیابان فصل‌ها اما اوجا از جا كند و حالا تن آن يك تن به باد رفت
ماگنوليای ستاره با لباس سپيد عروسی در راه ماشين‌های مجروحان جنگ ايستاد
من به ‌هايكو می‌انديشيدم
پشت فيروزه‌ای تنی جوان به گرماگرمی گرم و آتشی ممنوع و مريم و گيتی و ناهيد ممنوع كه به سرد می‌زد وقتی به پشت فيروزه‌ای در آن دره‌ی مه و هميشه يكی‌شان به ساده‌گی صبح می‌مانست در وقت‌های پريشان.و ممنوع بود.
تمام طول شهررا می‌رفتم هر صبح بارانی تا تمام طول شهر ظهر و تكرار راه ايجاز را پس می‌زد مثل واژه‌های مكرر آن درويش كه از كويرمی آمد تا دريا را می‌جست و ظهر در ميان آب تطهير می‌كرد
… حالا وارياسيون بی وارياسيون  خواهش می‌كنم بگوييد كه هفتاد ميليون نفر دارند در جهان با ايدز می‌ميرند در وارياسيون ظهر و عصر و شب و نيمه شب ِهمسايه‌هامان و خودمان در وارياسيون ديواروار شهسوار شكست و دار. خواهش می‌كنم بخوانيد بی خانمان يعنی ميهن من كه در آن هفتاد نفر ديگر دارند از ايدز و ديگران می‌ميرند و هفتاد هزار هزار منتظر.
خواهش می‌كنم هفتاد سال سياه… آه ديگر بس است
امشب ديگر سريال آن دسته‌های ديوانه را نمی‌خواهم تماشا كنم در دوردست تماشا
آن تن‌های عريان را برای روزقيامت رزرو كنيد در سربرنيكا يا مای لای يا حلبچه يا قارنان. در غبار تن‌های بودای باميان- شهزاده‌ی پارسي.
كه راهی دراز رفت تا انتهای نور    و انتهای نور تنها دسته گلی بود بی پايان و ساكت
در وارياسيون ظهرتان
در تهران
يا پاريس
يا واشينگتن و نيويورك
و يا هر كجای  بی پايان‌تان
و اين‌ها را اگر ننوشتيد
پيش وجدان كبودتان كمی هجاشان كنيد
بی الف بای رايج سكه و سيم و تنها در بی سيم ديژينال تان
و در انگشتان عريانی كه روی سيم و كليد ماسيده بود
و قرن قهار ظهرهای تشويش تازه بردار آغاز شده بود و تن‌های بردار می‌رقصيد
و آسمان، پروانه شد در باد
گاهی كه پرسيدی كجا قصد نشستن داري
و پروانه در باد آمد
همراه آويشن
تا ظهر بر پوستمان ساده نشست
اين را دست كم برای زادروز آسمان می‌خواندم
در نيمروز ندبه
كه به ظهرظلمت می‌مانست
در هول و ولای راه
و ظهرهای تشويش را گفتم كه
تازه بر دار آغاز شده بود  پاياپای شعر  و رقص بادبادك‌های بيدار

۲ اوت ۲۰۰۵/۱۳۸۴  وين، ويرجينيا
 
* برای اطلاع از سابقه نگاه کنید به صفحه‌های : ۲۷ اکتبر ۲۰۰۴ و ۳۱ ژانویه ۲۰۰۵ و ۱۵ مه ۲۰۰۵ و ۲ژوئن ۲۰۰۵ و۲۰ ژوئیه۲۰۰۵درهمین بلاگ

23 Comments

  1. روياي عزيزم :
    آنچه خواندم از تو واز روياي تو بر آمده است كه موسيقي بيداد ميكند. همچون راسپودي هاي مجار ليست و يا براندن باخ و يا وارياسيون هاي بتهوون . و در آخر عين خود تو . مدت ها بود كه انتظار چيزي را داشتم كه امروز تو ….
    مفصلن در ايميل شرح خواهم داد . بسيار خوشحالم .
    قربانت . روزبه

  2. با سلام آقای رویایی !
    شعر زیبایی که از آقای سلیمانی خواندیم گلچینی بود از سطرها و مصراع هایی که در
    طول سال ها از هوشنگ ایرانی و شیبانی و بادیه نشین و فیروز ناجی و بهرام اردبیلی
    و چالنگی و هوتن نجات و طاهره صفارزاده و منشی زاده و اسلامپور و استاد همه ی
    همه ی این ها یدالله خان خوانده ایم . راستی شعر معاصر و نو ایران کجاست ؟
    با مهر و به یاد . سوسن .

  3. سلام خدمت استاد عزیز و گران ارج
    جناب آقای رویایی
    البته با اجازه ی سرور گرامی سری به وبلاگ خوب شما زدم . خیلی راضی هستم نه از خود …
    خواهش میکنم سری به من بزنید هستم منتظر راهنمایی های شما
    تا صفحه ی بعد خدانگهدار

  4. سلام رويايي عزيز
    حس مبارك و عجيبي نسبت به شما و نوشته هايتان دارم. بدون اغراق مي گويم و ادا هم نمي آيم از نوشته هايتان لذت مي برم. دوستان مرا و نوشته هايم را به شدت متاثر از شما مي دانند. و همانگونه كه شما گفتند تاثير و تقليد چون ايمان و بندگي است و من فكر كنم اين را فهميده ام و دليلش شما بوده ايد. به خاطر همه ي چيز هايي كه به من ياد داده ايد… ممنون. دوست دارم داستان هايم را بخوانيد. نظر هم ندهيد اشكال ندارد. فقط بخوانيد. ولي نمي دانم چطور بايد برايتان بفرستمشان. اگر دوست داشتيد برايم پيام بفرستيد.

  5. azam royai!!!! ma ba shoma hargez tanha nistim ya be ghole khodetan ma tanha…… be yadetan hastim har sobho sham akhiran niz filmi sakhteam be name haftad sange ghabr …. movazebe khodetan bashid bedrood

  6. سلام بر رویای بزرگ.
    خواندم تا آن جا که میدیدم.بند های دل از هم می گسلد اینجا رو یا.
    در بناه شعر خواهم ماند و آن چيز ديگر كه گفته بودي.
    با يك داستان كوتاه به روزم.توانستي سري بزن.

  7. نمی دانم چرا رفتی
    نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
    و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
    نمی دانم کجا، تا کی ، برای چه
    ولی رفتی و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
    و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
    گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
    تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
    و بعد از رفتن تو، آسمان چشم هایم خیس باران بود
    و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد، من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
    و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد، کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
    و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
    هنوز آشفته چشمان زیبای توام
    برگرد…سلام دوستت خوبم خوشحالم که اینجام و نوشتهاتو می خونم .دوس داشنی سمت دریا هم بیا…

  8. .: از ديو و دد ملو…. :.
    يکی بود در
    يکی نبود در
    در تنی کبود
    شب ديو و ددی بود
    راه مـــی ریـــخت
    بهم ريخته در هم شد
    که تنهايی در آمدی
    دهان شدی که بو سيده ی هر کدام
    بــی صدا فريادی باز!
    چاک چاکی مدام !
    هوايی که ماهی لب می زد
    ــ نبودم؟ ــ
    سهم دستی که پشت در می سائيد
    تا باز ِ ترس شدن
    دست می شدی دست به دست
    ــ سياهی يادت هست؟ ــ
    تر سيده از حاشيه می چسبيد به تن ديوار
    و تو آوار و من
    اتاقی مچاله بود در چين ِ پيشانيت
    باد کرده در جداره ها
    پلکی دز دستهام
    و باز و بسته می شد انحنای گــــــود
    بين ِ خطوط ِ کف
    در لبه های پرت
    بی لب بودم
    در لب بودنت پريده بود باز
    در بسته ی دست
    پا می زدی
    در بی دری قفس
    يادت هست؟ از چشمی که رفت
    عکسی جا ماند
    و رد پايی گنگ بين دو پلک
    گود می شد
    بی تو سر رفتی
    سر
    از سر رفتن آمدی باز
    از خوابی در چراغ که می چرخيد کسی در شدم
    ديوی که در تو بود صدا می زد
    وبی صدا می گشت دور خودش پی ِ صدايی که گشتن داشت بی تو
    ملول ِ دور ِ خودش شد
    تا افتاده ی فريادی
    درد ميکشيد و با زمــــــــزمه می رفت:
    ديو ! من در تو در بودی
    بود! در تو من بودی
    ديو بـــــو دَ د بــــو
    از ديو و دد ملو
    تو دو
    من دو
    من دود می شدم .
    عطش ِهيمه های سرخ
    لب ِ دو ساحل بهم که می رسيد بود
    و دريا در هجـــا ی کشيده اش آب می شد
    و خواب ِ رونده از چراغ می آمد
    موج می گرفت آرام
    موج ِ موجی بين ِ کشيده هاش
    جيغی !
    خطوط گمشده ای !
    در دهانم می کشيد
    تا پلکی باز چسبيده با خطوط ِ دستهات
    روشن برود.

  9. سلام استاد
    نمي د ونم شايد كمي مرز شعر و شعار گم شده.ولي نميشه منكر شد كه وجود اين تب ژورناليستي هم خالي از لطف نيست…تا دليل شما از انتخابش چي باشه.حقيقت وقتي فوران كنه شعار ميشه ووقتي خودش رو منكر بشه شعر.(شايد هم اين تب مال فشار خاطرات تاريخيه)….

  10. سلام استاد عزيز نمي دانستم شما نيز وبلاگ داريد به هر حال از كودكي تاريخ شعر نو را در شما و دوستانتان مرور مي كرديم…به حقير هم سري بزنيد

  11. سلام جناب رویایی
    قبل از اینکه نوشته‌ی پیشین شما را در وب‌لاگ بخوانم کتاب “هفتاد سنگ‌قبر” را خریدم.
    چاپ سال 1384 است. نمی‌دانم خبر انتشارش را دارید یا نه. – که اگر نداشته باشید در این آشفته‌بازار اصلا تعجب نمی‌کنم – اما اگر خبر دارید می‌خواهم بدانم که در چاپ تازه‌ی این کتاب سانسورچیان دخل و تصرفی کرده‌اند یا نه؟
    مشخصات کتاب:
    انتشارات داستان‌سرا
    چاپ اول: بهار 1384
    متشکرم
    پاسخ:
    دخالت ها چندان فاحش نیست. به جز در دو مورد زیر :
    – در سنگ سعید منبر شده پرچم
    – در سنگ حسنک خدا شده کجا
    مرسی از توجهتان
    رویائی
    البته این تغییرات قبلا درچاپ دوم(انتشارات آزینه 1379) انجام گرفته بود وانتشارات داستانسرا هم متاسفانه از روی همان نسخه تجدید چاپ کرده است. بله خبر داشته ام.

  12. از آنسوی گیتی تا میعادگاه رسولان فاتح اندامی جسور با هیبتی نا متناهی رخساره ی در سکون نشسته سنگ های تو را ترسیم می کنند … ای در میانه ی آ گاهی ،راز بلند خواب!!!!!!!! وقتی فریاد زد رویا: دریا هم بسته بود هم باز بود … در بود ، یا بود… از خلوت غریب “کلمه” تا “کلمات غریب” وازه هایی از جنس بلور بیدار مینشینند ، تا تو را فاتح رویایی قرن کنند… روی صحبت من با ید ا… نیست ، با گفتمان ید ا… است که او را از جاذبه ی شعر فراتر میبرد ، و میبرد تا اعماق نادیده ی نام ها و سنگ ها و گور ها…. کسی چه می داند؟؟ شاید رویایی برای نویسش هفتاد سنگش یکبار فضای طولی ی قبر را آ زموده است….

  13. استاد !
    باورتون نمي شه كه من چقدر و كجاها رو دنبال مجموعه شعرهاي ” شعر ديگر ” گشتم ! اما متاسفانه پيداش نكردم ! ميخواستم ببينم مي تونم مجموعه شعرهايي از پرويز اسلامپور , بيژن الهي , بهرام اردبيلي , فريدون رهنما پيدا كنم ؟! و به خصوص اون كتاب مجموعه ي شعر ديگر رو ! مي تونيد كمكم كنيد در اين زمينه ! خيلي ممنون مي شم !

Comments are closed.