رویا

کتاب ِ باز ِ بزرگ

 
همیشه خواب ِمن از بستن ِ کتاب
حالا کتابِ باز ِ من  از خواب

 بالای سنگ در طرف راست، طرح یک زورق سرگردان
را بکشند، طرح یک زورق ِ بی زورق.
پائین ِ سنگ در طرف چپ : اول ِ سلمان از آخر ِخود بیرون
 می آید با پژواک ِ صدایش  که در تمام ِ گورستان  می پیچد:
ای اهل کتاب، طایفه ی تخریب در بلای نوشتن!
و در تزیینات ِ داخل مقبره: دوات، انار، سرعت ِ سطر، و
فرسخ،  تکا ن می خورند.
سلمان به آخر ِ خود می لغزد و درسکوت ِ اطراف ِ مقبره ، دریا
واژه ای از دریاست.

                        سنگ سلمان، (گورستان ِ هفتاد سنگ قبر)

14 Comments

  1. با درود بر استاد گرامي كه شنيدنش را بسيار دوست مي دارم و از خواندنش سرشار از لذت. از آمدن به خانه مجازي ام خوشحال شدم و از اينكه گويا ضمير چهارم شخص را ديده بوديد. .. دوستي در آلمان دارم كه از طريق او اگر بشود كتاب هاي ديگرم را به شما تقديم كنم. با تشكر. و منتظر دريافت نشاني پستي شما. بدرود

  2. با عشق و ارادت . خوشحال هستم به وبی می آیم با نظریات و نام رویای رویا از به تمامی رویا.
    من فکر می کنم کاری که رویایی در من گذشته امضاها انجام داده کاری معرفت شناسانه نیست بلکه منشی خرد ورزانه با برخورد با نوع نوشتار است . در این صورت منطق گریز از نثر معمول شعر ایران نیز توجیح پذیر می شود . یعنی (دیکانستراکشن)در بطن نوشتار در وحله اول اتفاق افتاده . یعنی در قدم اول رویکردی (اسپینوزایی) با اتکا بر خرد فردی (نیچه) داشته . این ذات شالوده شکن بعد از نثرر نوشتار به سطور نیز سرایت می کند و … در کل مسری می باشد .
    به هر حال خوشحال می شوم شما را در وبم ملاقاتی کرده باشم . با عشق و ارادت . مانی .

  3. آقای رویایی سلام ! دستتان درد نکند که با ما از کار و بار مرگ و طرح یک زورق و سنگ طرف چپ و راست می گویید و هر آینه در باد ، بادبان می افرازید و می دانم و می دانند و می دانید که از زمره ی رودکی و سعدی و خواجه و صائب و عشقی و نیما و شاملو و فروغ و سهراب هستید ؛
    امّا آقای مانی : حالم به هم خورد از این همه بیراه و در هم و بر هم نوشتن ؛ یا می دانید چه نوشته اید ، یا غافل هستید از این که هستید . از این همه بی ربط و بی راه و بی روش و بی هوده ، دلم گرفت . از کجا یاد گرفته اید این همه چرت و پرت را ؟ راستی کیستید که حتّی از طرح و شکل نامتان به شبهه می افتم و بالغ نمی شوم .
    به شخصه نمی گویم و از توهین و هتاکی ، فاصله می گیرم ؛ اما شما را به خدا : برای کلام و زبان و زمان ، ارزش قائل شوید و عاقل شوید . با مهر . سوسن .

  4. کتابی برای بستن !
    اما در سنگِ آخر، زائر از کتاب بیرون می آید :
    ” من از تورق ِ هفتاد سنگ قبر
    می آیم
    که در تفرج ِ هفتاد متن
    کی یه کتاب می رسد؟ ” (ص164)
    و در خروج ِ از گورستان است که می گوید :
    ” آنچه برای ما می ما نًد مرگِ ما است ” (ص165)
    – با این حرف ، آیا می خواهد بگوید ما مرگ را پشت سر می گذاریم (می پرسم از شاعر) یا در پیش رو داریم؟ بگونه ی دیگر، آیا زائر کتاب را می بندد یا
    می گشاید؟
    کتابی برای بستن ! این استنباط من است، ودر هر صورت فرقی نمی کند فقط قصد طرح آنرا داشته ام .
    دوستدار شما : سوار

  5. شاعران متن زبان فارسی به چند دسته تقشیم می شوند : ۱- شاعران جیره خور دولت زبان فارسی
    ۲- شاعران غیر جیره خور دولت زبان فارسی ۳ – شاعران گشنگی
    شاعران دسته ی اول، عمرشان طولانی باد. شاعران دسته ی دوم، از شاعران دسته ی اول فاشیست ترند و شاعران دسته ی سوم پیشاپیش مرده اند. رادیکالیته ی آزاد در زبان فارسی وجود ندارد. مکان گرایی زبان فارسی، بسامد فعل ماضی را در آن بالا می برد. اکثر سطرهای شعر جدید، جملات خبری هستند که با درک زیباشناسی مخاطب و با حدود آن نوشته می شوند. ما واقعن معضل داریم. یک عده ای شعر را برای شعر می خواهند، شعر آبستره می نویسند. یک عده ای هم شعر را برای مخاطب می خواهند. ویک عده ی مادر به خطای محافظه کار هم هر دو را می خواهند. ما دسته ی اول را طلب می کنیم. ماپیشاپیش جزء شاعران آبستراکشن هستیم، حال روح سادی بیدار شده، مخاطب را میجوییم تا بکشیم… / مانيفست شعر را در وبلاگ منها بخانيد !

  6. هوس تجسم سنگهاي مرگ…گرچه بيشتر ترجيح بدهي بسوزي و پودر بشوي…يا بروي ته آب تا اينكه زير سنگ ماند ه باشي…يا ته خاك مدفون…اما اين سنگها انگار سوار هوا هستند تا روي زمين…اين سنگها طعم ديگر تري دارند…دلم مي خواهد بتوانم آن فضاي خالي بين تکه ها را حس کنم…من هم مثل درخت مي ميرم…از سرم…/بوسه بر قلم رويا/

  7. جناب رويايي سلام. با اينكه امضاها بعد از سنگ قبر منتشر شده اما هنوز رويكرد گاه به گاه شما فرم و فضاي هفتاد سنگ قبر است. انگار هنوز دچار نا تمامي آن فضاي هستيد آيا اين تصور من درسته؟ اگر هست چه چطور ميشه يك شاعر از اين بازگشت مجدد استفاده تازه تري ببره؟

  8. سلام استاد
    من احساس مي كنم شاخصه اي در سنگ ها هست كه بايد از ديگر كار هاي شما جدا شود
    در كار ها ما بر حسب معمول يك متن داريم و به تعاقب آن تكثر خوانش را. در ديگر كار هاي شما هم متن خوانش پذير است اما در سنگ ها خود متن قبل از خوانش يك متن نيست و قبل ازتكثر خوانش به تكثر و تعدد متن مي رسد
    اولين گام نام گذاري سنگ هاست كه خودشان متن هايي جدا هستندو گام دوم ورود نام ها به متن است گام سوم مشخصات سنگ است كه از متن در خود چيز ديگري مي سازد…..
    اين حجم به گما نم بسيار فراتر از حجمي است كه در چند دهه ي اخير(50/60/70) از شما معرفي شده است

  9. دیدن و ندیدن و نادیده گرفتن.
    امکانی که یک دید که تنها شعر های محدودی از شما خوانده و نوشتجات محدودتری را و بر همان پایه این مطالب را نوشته.
    به افتخار چشم های دریده ی شاعر شعر حجم
    برای جناب اقای رویایی عزیز
    امیر-ح
    فکربوییدن گل؛ نه در کره ای دیگر
    جهان شعر چگونه جهانی است؟اصلا جهان چیست که جهان شعری را هم متصور شویم .جهان همان است که هست همان میراث به جامانده از گذشته و همان که برای ایندگان خواهد ماند.ولی ایا بدین پایه باید بسنده کرد؟
    نفس انسان امکان های بسیار برای جهان است واین توانستن در نفس و جان جهان هست همان است که زمان است یا زمان را می افریند.پس جهان ان چیزی است که ما می دانیم یا می شناسیم .اگر در اینده به جهان ما ادم فضایی اضافه شود چه؟ایا به قول هراکلیتوس ما به جهان یگانه ای باید بازگردیم ؟ مگر نه اینکه هر کسی به فراخور خور و خوابش قد و قواره ای برای جهان می شناسد.
    وجود داشتن جهان با حقیقت داشتن ان چه توفیری می کند؟ هگل می گوید جهان زمانی واجد حقیقت می شود که انسان ان را درک می کند چه حقیقتش را چه خطایش را.یا انسانی که ان راببیند.
    در ذهن ما همیشه تصویر جهان با سیاهی فضای رعب اور و گسترده از هر سوی ورای زمین گره خورده. ساده ترین و پایدارترین طریقه ی تصور عظمت .و جدیدا البته تصاویری که از میکروسکپ های ابر رایانه ای از جهان ذرات به دست می اید.انگارتنها چیزی که وجودش به عنوان وصله ی غم انگیزی به جهان پیدا شده همان است که در معرض غالب حسیات انسان بدون سلاح های علمی است.
    چه بر سر جهان امده؟
    هر روز شاهد جهان هایی هستیم که از گوشه و کنار جهان سر بر می اورند و پس از خوابیدن هیاهوی علمی به طرز محقرانه ای در گوشه ی ازمایشگاه هاو لابراتوار ها زیست می کنند:ان ها به فراچنگ علم در امده اند.
    میشل فوکو می گوید مدرنیته از فرط شناخت جنون ان را فراموش می کند .می شودبه راحتی به جای جنون جهان رانشاند .
    پوستی که سریع می شود
    انچه جهان ما را فراخ می کند نه کثرت و انبوهی دانش ماست که میزان کنش ما و گستردگی ان است.تجربه است که لامسه ی ما را به اکناف جهان می گشاند.اطلاعاتی که در ما شوری نمی افریند وما را درگیر نمی کند وساده انگارانه از ان می گذریم .همه ی جهان تصاویر مجازی- یا بهتر بگوییم -کاغذ دیواری عظیمی شده که تمام اطرافمان را در برگرفته از خانه تا محل کار تا دانشگاه و خیابان و پیاده رو را وحتی منظره ی پنجره را وشب را.همین است که رفته رفته جهان از زندگی ما غایب می شود .(جهان کجا غیبش زده ؟)غیبتی که با زندگی دیجیتال مشایعت می شود.
    و زبان گنجینه ی حاضروحی از تاریخچه ی کنش های انسان است.زبان کنش است.در ان شرایطی که همه چیزسخت به چشم می امدو شایسته ی نامیدن – عالی ترین وجه کنش- احساس قرابت کردن و ساختن جهانی به موازات بیرون در درون که گاه کش می اید وتاب می خورد گاه گره می افتد و بازی در می اورد وگاه تمام رشته های خویش را از ان می گسلد.(بگذارید کنار خطاب های رویایی)
    اینکه انسان به مرور از تمام تجربه های خودش به ذهنیتی برای جهان می رسد تا ان را معنی دار بکند و از انها تیر و ستون و دیوار و پی ایجاد می کند زبان همان خانه ای می شود که اورا در بر می گیرد.خشت خشت خانه ای می شود که به تدریج دیگر انسان در ان می زید وبه جهان بیرون چندان اعتنایی ندارد. این سن خانه دار شدن گاه زود اتفاق می افتد گاه به درازا می کشد شعر برای این خانه ها درحکم زلزله است(درست شبیه طوفان کاترینا که انگار در تمام مدت در خفیه گاهی پنهان بود تا مردم را دوباره با زبان بدوی و دشوار و از یاد رفته ی طبیعت اشنا کند).
    اگر شعر را یک سره زبان شعر بدانیم و زبان شعر را پرسه زدن در چهار چوب های مقبول ،بازی کردن با انها و بازی گرفتن انهاودست وپنجه نرم کردن با انها،پس شعرخود جهان است به معنای واقعی کلمه چون سراسر کنش است.و ترم جهان شعرغلطی است مصطلح.چرا که جهان، شعر است و شعر، جهان.وزایای روابط جدید میان انها.
    همین است حکمت خطاب های رویایی در شعر .همان است که از جهان چون امری مرده و غایب سخن نمی گوید ان را زنده می داند و می خواند و با هر خطاب گویی ان را احظار می کند و اصلا نام می دهد.
    فاجعه ی چشم
    با وجود نقدهای بسیاری که ارسطو بر نظریه مثل افلاطون به حق وارد می کند ولی در بوطیقای شعرش نظریاتش گویا بر بستری از هستی شناسی افلاطونی استوار شده.از ان رو که شعر را و اصولا هنر را با مسامحه شاید بتوان گفت سایه ای پرهیبی و تقلیدی از عالم واقع می داند .در حالی که در واقع جهان عینی در واقع مبدا و نقطه ی عزیمت است برای شاعر واو ان را پیش می برد و غنا می بخشد.از طریق کشف روابط جدید در میان ان.وایجاد ان روابط.
    تامل و مکث به جای رویایی بر “چشم “وارونه کردن عبارت “چشم به جهان گشودن” است بدین صورت که جهان خود را به چشم/انسان می گشاید.همان حضوری که در “جهان-هستن” هایدگر نیز وصف ان است.”حضور شدید اشیائ”.ولی این رویارویی منفعلانه نیست بلکه انسان هماره چیزی به حسیاتش می افزاید یا درج می کند .واین جاست که مندرجات شاعر حجم توفیری اشنایی زداینده با دید مردم عادی دارد.گشایش جهان به چشم انسان همیشه همراه و همزاد میلادی است یا ازهمان جنس است و همین تولد دو باره و میلاد های پی در پی که از جنس شکفتن است به ان حالت کشف و شهودی ناسوتی می دهد یا همان مفهوم عرفان لاییک.
    خیزش هستی ازلبه ی اشیا به سوی چشم های دریده شاعر شعر حجم.همان مفهوم اشکار شدگی در تفکر هایدگر.
    پرسش هایی پیشا فلسفی و کودکانه که بر اصالت خویش تکیه می زنند.نظیر این که فضا از کجا اغاز می شود؟
    و از طرفی…
    بی شک شعر حجم افراطی دلپذیر در خلاف جهتی است که جهان را سراسر مکشوف در زیر سایه ی خداوند می بیند و تمام پدیده ها را از رویش گیاه و گل تا حرکت سیا رات و از زلزله وسیل تا خشکسالی را همه وهمه را با ارتباط سلبی و ایجابی ید قدرت ایزدی(بدون در نظر گرفتن علل طولی ) می بیند و توجیه می کند .و خویش رامحروم می کند از امکاناتی که یک نگاه ماتریالیستی به دنیا ان را می یابد.و در مقابل ان شیوخیتی می ایستد که حقیقت را انچنان دور و تار و مبهم و می نمایاند و می پوشاند در زیر حجاب ها و پرده ها که گویی حقیقت را دور خودش زیر قبا و عبا و عمامه و لباده اش می پیچد و از چشم اغیار نامحرم عامی دور می داردش.
    بعد از نوشتن این مطلب(مربوط به فیل) بود که شعر چشم شما را خواندم واز همین همگرایی این پراکنده گویی (بالایی)نگاشته شد.
    حکایت فیل بینا
    خرطوم و گوش های بزرگ فیل که به چشمان کوچک و گردش حالتی از معصومیت و بازیگوشی کودکانه می دهد؛ انگار ان گوش های بزرگ برگ های پهن و بزرگ درختی عظیم هستند یک درخت ماقبل تاریخی و ان چشم ها، چشم های یک انسان بدوی است که با کنار زدن برگ ها می خواهد چیزی را تشخیص دهد.و حالا این را بگذارید کنار حکایت مردان کور و فیل .و توفیر اساسی ان با حقیقت مشخص و معلوم و اماده برای شناخت،تا حقیقتی که گسترده است و ما در ان مستحیلیم و از هر طرف کنش های ما ناحیه ی بیشتری از پوست شعورمان را حساس کرده و جهان ما را فراخ می کند.
    چشم
    تمام فاجعه از چشم مي رود
    و چشم
    ميان نام تو
    تالار برگ
    فضاي فاجعه است
    فضا فضا هايش را باريد
    و برگ ها كه فضا ها را تقسيم مي كردند
    سقوط كردند
    و در تمام طول عصب هايم
    فقط صداي گنگي از آن برگ باستاني
    پيچيد
    ميان نام تو بوي گياهي صدف تو
    به آبياري كاكتوس
    حساس شد
    و پوستم
    سريع شد
    و پوستم
    از آب هاي شكسته سريع شد
    در ارتباط هاي ميان توان و تن
    پرنده اي متراكم مي شد
    در ارتباط بلند خطاب هاي دو تن از ميان پستي روح
    پرنده اي كه با من مي رفت
    تمام فريادش در چشمش بود
    و چشم ،
    آه
    تمام فاجعه از چشم مي رود
    اي ناتمام
    وقتي براي بافتن وقت نيست
    وقتي براي دانستن خوردن
    وقتي براي خوردن دانستن
    هر چند شعر گفتن را پس از شاعری چند تن (برای خودم) بی هوده می دانم ولی خب…
    هر چه باداباد
    چه شتابی دارد انکه به باد می اندیشد
    و چه گردبادی می پیچد در ذهنش
    و بیچاره خروسک بادنما که شاعری بیش نبود
    کسی که بلد نبود کلاهش رامحکم بچسبد
    یا که اوازش رانیمه تمام بگذارد
    موج
    از اب های خواب
    از ابی که خواب های ما را می بیند
    از شاه ماهی های بیرون پریده از خواب هام
    از ابهای تنهایی
    که حبس اند
    از ابهای رام در اغوش
    از ارمیدن
    از پیوستن
    ازهر کجای جریان
    از شریان های خواب
    به اب های خواب جهان
    پریدن از خواب
    با بال های خواب
    جا پای خواب ها
    با نقاط روشن تعبیر…
    با چاک های تن بیداری
    کسی روی خواب های من اب می ریزد
    کس دیگری از خواب من بر می خیزد
    با تمام پریان
    وهفت پادشاه
    و می ریزد
    این شعر بعد طوفان کاترینادر استحاله ای خود را بدین جا کشانید
    اب های فاجعه
    از خواب های ما
    شتک زده است
    با هر زبان که تکلم
    از خواب های که
    ابی به گونه ما
    با هر پشنگه
    ای طبیعت گمنام
    از خواب کی بر خاستی با بیزبانی
    از اب های فاجعه
    کدام خواب از ابهای فاجعه بر می خیزد
    چه کسی روی خواب ما اب می ریزد
    از ابهای فاجعه
    چه کسی بر می خیزد
    کودکی به طعم اب
    از زبان فاجعه
    اب می چکد
    چه کسی پشنگه ی اب را به صورت کودک خواهد زد
    با مویه های کشیده بر گرد ساحلت
    بخواب اب های فاجعه
    بخواب
    فنون شعر
    تاب ناک ترین لحظه های تازیانه بود تو را
    به دو ابرو بدلش کردی
    فکر کردی به سرخی غروب می ماند
    ان لب
    وقتی گل سرخی از دهانت به خاک افتاد
    بلند شدی به قامت تاج
    به قیمت تاراج
    و شلال شدی
    تا سیا هی بپاشد به دامن خروس
    وهم قافیه ی جنون چشم هات
    ان نرگس ها
    که می گفتی
    وتواخم را لای قبایت پیچیدی و
    غم را به همیشه دوختی
    من سراغ لب های قهرمانان را می گیرم از زمین
    چگونه ان معشوق ناقص الخلقه تو را خاک کرد؟
    رقص
    لبخند انحناست
    قیام خم از خطوط راست
    که می رقصاند…
    ازهر انحنای تنش پرتاب
    تا حدود را
    خال کند.
    و دنبالگیر تمام خطوط تنش ماری
    تا از خیال تنت ارام
    خالی شدن ازخانه ی تنش ارام
    ماری از تمام تنت
    سبز می شود
    و از تمام تنش خالی
    ماری به جا می ماند…

Comments are closed.