وارياسيون‌ها

واریاسیون ظهر بر دار (۴) *

یداله رویائی
(اتود روی تم ِ “واریاسیون ظهر بر دار” )

         دو

بینهایت نهایت در تو می‌گیرد
بینهایت نهایت از تو می‌بازد.

کبود ِ بالا چرخی زد
کبود بالا طول طناب شد
فرود آمد
و زیر پای تو چرخی شد
با ساق‌های تو چرخ کبود پر
با ساق‌های تو چرخ کبود  پا
با ساق‌های تو چرخ کبود یک دایره پا
یک دایره پر برای یک دایره پا کبود
کبود ِ ساق‌های تو چرخ تو
کبود ِ ساق‌های تو پای تو
پای تو پرّه
پای تو پر

         ر ِ

بالا بال
بالا  پر
بالا پا
یک دایره پا بالا
یک پای دونده  یک دایره پا
یک دایره‌ی تمام
یک دایره پا برای یک پای رونده پا دایره پا
پا چرخ
پا  دایره چرخ
یک چرخ
یک پای دونده  پرّه   یک پای پرنده  پر

پا
چرخ!

       می

اینجا پایین
اینجا میدان  اینجا دست
اینجا مردم
اینجا پایین  اینجا پست
یک داریه دست
یک دایره‌ی شکسته
یک دایره‌ی خراب
یک داریه دار
یک داریه خواب

یک داریه دف 

یک داریه گیج دست
یک داریه دست گیج
یک داریه دیوانه‌ی دست
یک داریه بیگانه‌ی دوست

داریه خالی

داریه پوست

داریه کر   داریه کور

داریه دادار  داریه دودور
داریه تاپ تاپ
داریه تپ تپ
تاپ ِ تاپ ِ تاپ   تپ ِ تپِ تپ 
دادار دودور    دادار دودور     دار… دور…. دا…دا…د
خواب ِ یک دایره در داریه‌ی خواب

        فا

با ساق‌های موازی
آویزه‌های موازی
زانوها
ترسیمی از نگاه موازی دارند

در موازی حرکت
در موازی اتفاق
در موازی حرکت رازی‌ست
در موازی اتفاق مفهومی‌
در موازی جز توازی اتفاق نمی‌افتد
و اتفاق ترسیمی از نگاه‌های موازی‌ست
که مثل حجم  موازی با خود می‌ماند

همیشه  موازی در خود می‌ماندحجم
معنائی از رسیدن از نرسیدن‌
از عزیمت  از  رفتن  از طیّ
معنائی از نوازش نی     و ترکِ اصل
که در موازی ستوه از بهم نرسیدن
که در موازی جنون رسیدن.
                                                                           يکم ژوئن 2005 يازدهم خرد
اد 1384

 نگاه کنيد به روزهای : (4 اکتبر 2004) و (31 ژانويه 2005) و (15 می 2005) در همين وبلاگ

23 Comments

  1. سلام آقای رویایی عزیز مدتی از کار های شما دور بودم اما الان که آمدم بسیار استفاده بردم انگار نوشتن محتوای شماست وفرمتان یدالله رویایی

  2. سلام آقای رویای مدتی از کار های شما دور بودم اما بعد از مدتها دوباره لذت بردن را دیدم شما بسیار تا بسیار محتوای نوشتن هستید وفرم این نوشتن یدالله رویایی است

  3. آقای رویایی عزیز !
    من مثل همیشه صبر کردم که شاید کسی راز این شعر را باز کند . اما مثل همیشه ، مثل همه شعرهای شما ، کسی به اصل ، به حجم و به ترسیم موازی حرف های شما نرسید . من هم همین طور . چه باک ! کار ما شاید فقط این است که در اندوه گل سرخ شناور باشیم . تلاش من اما این است که از همین کم بودن خودم به بسیار شدن شما بیاندیشم و اگر در همین نکته هم باقی بمانم ، دنیایی کشف کرده ام .
    لذت شعر در فهمیدن آن نیست . در نوشتن آن است و در توانایی و کشف کلمات و حذف کلیشه هاست . با کنار گذاشتن سه – چهار واژه کنار هم به لذت شعبده و سحر و غیرممکن رسیدن . / همیشه موازی در خود می ماند حجم / کدام دیوانه می تواند به این همه درایت برسد و کدام شمع در کدام خلوت شاعر به این همه نور ؟
    شعر بازی کلمات است . مثل نشاندن جسم بر جسم . مثل ترسیم حرکت در اتفاق .
    یک داریه گیج دست / یک داریه دیوانه ی دست
    کجا آدم باید نامش را ببوسد تا به مقام این همه بازی لذت و لذت بازی برسد .
    با ادب . سوسن

  4. من فکر می کنم که جنگ ( تضاد ) اصلی میان هنر و مذهب است . همیشه این طور بوره و همیشه هم تا قیام قیامت این طور خواهد بود . هیچ کس نمی داند کدام اول آمد ؟ هنر یا مدهب ؟ اما یک نکته مسلّم است : هنر و مذهب هیچ گاه در یک پوست نمی گنجند . چرا که هنر برای همیشه دست مذهب را رو کرده است . مذهب ، در را می بندد ؛ هنر در را باز می گذارد .مذهب سانسور می کند ؛ هنر فاش می کند . مذهب ، بیماری ها و عقده ها و گره ها و دردها را پنهان و پرده پوش می کند . برای آن ها دلیل و تفسیر و آیه و تکفیر می آورد ؛ هنر این همه را طبیعی و انسانی و مرموز می کند . هنر مداوا می کند ؛ دردها را . مذهب پنهان می کند ؛ زخم ها را .

  5. روياي بينهايت نت هاي دور…كه گيوتين نت تن ام…سبزينه ي تلخ دور…كبود …بي بالايي در بالاي من نشست…طول طناب شد…بر سايه ام …كه نيست…و زير پاي تو چرخي شد…بر ساقهاي تو چرخ …يك دايره از نت منتها…و من مترادف مي شوم…از بالا…بر كبود بر ساقهاي چرخ…

  6. و…مترونوم…كه نمي تواند ضربهاي من را بشنود…بي نهايتي كه ببارد…يك دايره ي تمام…شكسته بر سايه ام…كه ضايعم!……………………..حال روزگارتان چطور است آقاي رويايي عزيز؟…و آنجا هم آدم به راي…دادن…يا ندادن…فكر مي كند؟…كه آنجا هم مردم…ميدان…پايين…پست…؟

  7. یک دایره ی خوب…دایره ی مرده است!…من گمان می برم…که بردن ام…بر مردن ام…چه اگر سایه ام کور…چه بی اشتها بر بردن…بر دستها…دار…دار…سر…بر…دار…با ساقهایی که نه موازی…که متقاطع می شوند بر بودن ام…بی بردن ام…در موازی حرکت…بی اتفاق…و مثل حجم خودم با من می ماند…و تمام وهم سرخ عزیمت را بر من آوار می کند…بر من…که ادامه ی شبانه ی مجهولیست…و زبان ام…که آخرین تکه ی مردگان من است…

  8. …و بعد دلتنگ موازي مي شوم…در من ام…و حجم اي كه در من مي ماند…بي معنايي از هر چيز…كه در موازي جنون رسيدن…پس آدرس کجا بود……همه چیز سایه می شود…

  9. سلام. اومدم تا شما رو براي آشنايي با سهراب سپهري دعوت كنم به وبلاگم. ميدونم شاعر معروفي هستين، اما همون مقدار هم فكر مي كنم كه آشنايي زيادي با شعر سهراب ندارين( ببخشيداااا). سهراب از شاعراني يه كه همه ادعاي فهم شعرش رو دارن. اما براي من ثابت شده كه كمتر كسي به اسرار شعر سهراب پي برده. شما اگه خلاف اين مورد رو قبول دارين ميتونم از خود شما شروع كنم. اين شعر سهراب رو معنا كنيد: دهان گلخانه’ فكر است. / به اميد ديدنتون در وبلاگم. حتما واسم كامنت هم بذارين و نظرتون رو در مورد شرح هايي كه از شعر سهراب ارايه مي دم رو بگين. خوشحالم مي كنيد.

  10. دايره به دست مردم كه ميرسد داريه ميشود . شكسته مي شود و خراب ميشود. مثل هرخيز ديكر . هنر و مذ هب هم همينطور خانم سوسن ! تا به صورت نظريه است خوب است ولي به مسحد و محراب كه مي رسند وسيله ي تحميق مي شوند . آقاي يدالله رويايي هم همينطور بايد مواظب
    باشند و خودشان را دم دست نيندازند .
    ارادتمند : اسفند

  11. و در توازي اتفاق هاي ديگري افتاده بعضن…ها؟!…(به ويژه كه توازي بر دار باشد از دو پا كه دايره شان داريه شده! پاره شده ّ خوب گرد نمي شود!/ ها ؟!) اين ها كه توازي در توازن شان هست نه يعني كه جايي تقاطع، كفه ها را سوراخ مي گذاشته باز؟! يا اين ها كه توازي ، موازي شان گذاشته به حال خود و موازب (!) شان نيست ، نه هستند دور ِ يك چيز ِ يكي آن ميان! نه يعني كه ميان ِ توازي مهم تر است! نه يعني كه ميان توازي يكي مي ماند ، دو نمي شود؟! بريده نمي شود! سانسور نمي شود ميان وسط توازي ِ قرون! نه پس توازي اتفاق دوييت نيست كه اتفاقي نباشد! توازي نه يعني كه واحديت ِ وحدت در وسط؟! يعني وسط شان به هم چسبيده تا ته ِ تا بي نهايت( كه در “تو” دور مي زند بي نهايت اش و باز گوشه هاي تو از بي نهايت كنار تر مي رود و تر مي شود!…آه گوشه هاي كور)! چاق و لاغر هم نشده بي نوا! / و دايره مدام يادم را مي انداخت روي حرف والري ( اگر اشتباه نكنم او بايد گفته باشد : ) كه انسان به حركت فكر كرد و چرخ به دنيا آمد! و پا كه پره مي شود عجب جادويي ست…/ شعر بازي واژه هاست؟! شعر بازي مي كند در بازي واژه ها! شعر حتا بازي واژه ها را هم جد نمي گيرد …بازي كنان بازي وازه را تنه مي زند!…تصدقتان گردن شاعر / آرمان

  12. روياجان خيلي سلام دارم اما اين دفعه خيلي حرف نميخواهم بزنم كه محض تعارف گفته شده باشد. اين بار عجالتا وبلاگي را كه دوستي – از سر تنبلي و كم حوصلگي ام- در اختيارم قرار داده پر مي كنم. اما با انتخابي اكيد و شديد. (مي بيني كه هواي نوشتن ام نيست حالا). ميخواستم خواهش كنم كه هم شما و هم عباس آقاي معروفي عزيزم-با ياد خاطره هاي برلين – اين وبلاگ را به مخاطبانتان معرفي كنيد. قطعا و با اين حساب پی مخاطب ديگر گشتن از ضرورت مي افتد. اسم را هم جدي نگيريد. بزودي وبلاگ خود رويا را- اينبار اما خيلي با حوصله – سری که به اروپا بزنم درميآورم. “ساطورتن” -با سليقه ي اسم گذاري دوست خيلي خوبم ميثم خليل پور- مقدمه ي رويا است- و اگر سهراب رحيمي هم بخواهد اثر را هم دربياوريم. آدرس را آوردم و با یادآوری مجددش مي بوسمتان. ضمنا” فکرت که با معروفی برای وبلاگی برای من زحمتی را تقبل کند عالی بود و یک همدلی. خدا کند اواخر جون و تا اواسط جولای که میآیم ببینمت. کلی هم با مدل حرف زدم و طبق معمول از تو هم.
    (گاهی اوقات میتوانم به نزدیکترین رفیقم تو هم بگویم!)به اميد ديدار سهراب م

  13. من اين شعر دومي را قبلا در لبريخته ها خوانده بودم . ولي امشب در كتاب خيلي كشتم نيافتم. در عوض به مضموني شبيه آن رسيدم در صفحه ي 80 وتعحب كردم , شما هم بخوانيد
    وقتي كه خرخ در هواي تو هي مي زنم
    مي افتد از هواي تو يك خرخ
    و مي خندد
    و خنده هاي افتاده روي راه
    از طول راه دايره هاي طي
    هي مي سازد
    و كام تنكاي زاويه اش را
    به كردي زمين مي بازد
    ارادتمند م.ع. اصفهاني

  14. اينكه گفتم تعحب كردم براي اين بود كه لبريخته ي شماره ي 76 (در زير ياى من دواير لبخند) در صفحه ي 80 كتاب خيلي قبل از آن در دفتر هاي زمانه ي
    سيروس طاهباز منتشر شده بود . تعحب كردم كه يك فكري سي سال بعد به شكل ديگري در شعر ها ي شاعر سر مي كشد . قصد ايراد نداشتم . گو اينكه من اين بيان را بيشتر دوست دارم :
    و گام تنگناي زاويه اش را
    به گردي زمين مي بازد .
    خيلي ححمي تر است .همين تصوير است كه د ر شعر دومي باز شده است.
    تعحب من هم در آن كامنت بيشتر حنبه ي تحسين داشت نه انتقاد . اميدوارم
    اين توضيح دوست عزيزم ريحانه را راضي كرده باشد.

  15. فرسنگها ازسايه ي شعرهاي تو دور افتاده بودم وامروز ازشوق باتوبودن سرشار.
    دليلي بهترازين براي پروازم نيست. مرسي ترين شكرم رابپذيريد آقا!

Comments are closed.