ادبیاتِ صغیر

آرش عریز، کافکا در نامه‌ای به مَکس بروُد * (ژوئن ١٩٢١) می‌نویسد که ادبیاتِ صغیر، ادبیاتی نیست که زبان‌های صغیر* ایجاد می‌کنند ؛ بلکه ادبیاتی است که اقلیت‌ها در داخل یک زبانِ کبیر (بزرگ) به وجود می‌آورند. می‌خواهم با تکیه بر این حرف کافکا بگویم که ادبیاتِ آذری و کُردی لزوماً ادبیات صغیری نیست، بلکه…

بلای کتاب

 این مسافران، با کتاب‌های  نخوانده در چمدان‌ !  چطور می‌شود هم توريست بود و هم خواننده‌ی کتاب ؟ معذالک اگر خودم را در جلد گالیور، يا اوليس، يا سعدی بگذارم، يعنی در جلدِ ديدن ؛ خودِ سفر يک خوانش می‌شود، و کتابِ توی چمدان يک بالش، برای خواب. مثل خوابِ بزرگِ حلّاج بر بالشِ سنگی‌اش در هفتاد…

پیدا و ناپیدا

هردو روبرو داریم تو در عجبی من نه آنچه روبرو داریم با من آیا ئی دارد با تو بایا ئی هر دو رو به رو داریم در نگاه تو چیزی پیداست نگاه من از چیزی ناپیدا کیست می‌بیند چهره‌ی پنهانِ حرف را ؟                                                                                        …

آب از همه سو می‌آید، تو سیلش کن

مادر بزرگ، شب‌های درازی از قصه‌های هزار و یک شب را به میل خودش با ما صبح می‌‌کرد. به میل خودش، و با دخالت‌هایش در متن : جا می‌‌انداخت، عوض می‌‌کرد، می‌‌ساخت. و هیچ شبی‌ تکرار شب پیش نبود. مادر بزرگ سه یا چهار یا پنج کلمه را قاطی‌ قصهٔ شب پیش می‌‌کرد و با…

اعجوبهٔ عجیب

محمود ایمانی عزیز، مرسی که طاقچۀ مرا در فیسبوک برداشتی، جای من نبود. حالا می‌توانیم خدا و پیامبر و امامش را در طاقچه‌هاشان رها کنیم، فقیه را هم از طاقچه‌اش پایین بیاوریم، کتابهای مقدس را هم زمین بگذاریم. زمین به هر حال می‌‌چرخد، و انسان برای خلق و ابداع و اختراع می‌‌ماند، و اعجوبهٔ عجیب…

یا اهل الکتاب !

آرش عزیز، بالاخره آیا مذهب‌ها جوابگوی بیگناه‌کشی‌هایی که می‌کنند هستند ؟ یا نه ؟ اینهمه خشونت خیلی بیشتر از آنهمه محبت و رحمت‌ی است که در کتاب‌هاشان آمده است. آخ که چه خوانش روحانی و آرام بخشی ! معذالک بیرون از این کتاب‌ها آنچه می‌گذرد واقعیت کثیفی است که   آلوده  با کتاب و اهل کتاب می‌ماند…

و شک دریچه بود

آرش عزیز،   آن وقت‌ها از لیقه، از دوات، شب یلدایی بیرون می‌‌زد، و نویسش را با خود می‌‌بُرد. روی کاغذ، متن همیشه تاریک می‌‌ماند : یک شبِ اعلا. در مرکب، ترکیبی‌ از سیاهی و از شک بود. دکارت نخوانده بودم، هیچوقت نخواندم ؛ شکِ او ولی‌ در من ماند. شکی‌ که از دواتِ من…

زبان یأجوج و مأجوج وَ اندر غاز بودنِ مرغ همسایه

  (از میان یادداشت‌ها) در سوره‌ی معروف به”عَمِّ جُز”، همان وقتی که، در چهارپنج سالگی‌ها، در دامغان، به “مُلا خانه”، می‌رفتم، از ریتم‌ها و قافیه‌های سوره‌ی “عَمّ یَتَسائلون” سخت خوشم می‌آمد : “همه می‌پرسیدند، از آن خبر بزرگ، و هر کس چیزی می‌گفت، … ”(1) بعدها در دبیرستان و همین طور که بزرگ تر شدم،…

آینده ای بعید

آرش عزیز، اگر مثل “ماضی”، در “آینده” هم، بعیدش را داشتیم چقدراز فعل‌های من در آیندهٔ بعید صرف می‌‌شد ! چطور صرف می‌‌شد ؟ باید بسازم، اختراع کنم، فعل زیستن را در گذشتهٔ نزدیک و فعل مردن را در آیندهٔ بعید صرف کنم. تو پیشنهادی داری ؟ تا وقت دیگر قربانت